part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²⁵
همه نگاه ها به پشت سره دخترک..
ماشینی که قبل اونها وارد قصر شده بود کله توجه رو گرفته بود..
بدون اینکه برگرده زیر چشمی به پشته سرش خیره شد..
جئون که با یه عالمه بادیگارد از ماشین پیاده شده بودن و وارد قصر شدن...
با اون کت و شلواری که پوشیده بود واضحه که همه..بهش خیره میشدن...
و خوب این برای دخترک خوب بود..نگاهی بهش نبودو میتونست راحت باشه..
روی صندلی اخر سالن نشسته بود..با اینکه یه عالمه نفر اینجا بودن قصر خیلی بزرگتر بود..
جاهای خالی زیادی میشد پیدا کرد..
لیوانش رو پر کرد از شراب قرمز...تکونی خورد و به جئون خیره شد..سرش با کلی ادم های کله گنده گرم بود..
چیزی که داشت دیوونش میکرد ندیدنه تهیونگ تا الان بود..
چشم هاش همه جا رو دید زدن ولی ندیدتش..!
هایون:اخخخ..لعنتی.!
برگشت سمته دخترکی که کنارش نشسته بود..!
لیوان شراب رو که روی میز بود رو سعی داشت بگیره و بخاطره شکمش نمیتونست..
سعی میکرد توجه ای بهش نکنه..!
یه زنه باردار که واضح بود اخرای بارداریشه شراب میخوره؟...
چه مسئولیت ناپذیر..!
هایون:نه نه..اونجوری نیست که فکر میکنی..!
الان ذهنشو خوند..؟
وای!همه ی ادم های اینجا عجیبن..!
ا.ت:من؟نه نه..
ناهیون:خوب..من میخوام اون لیوان شراب رو بگیرم تا شوهرم بیاد..!
مطمئن بود چیزی از حرفاش نفهمیده بود..!
ناهیون:اون روی بچه حساسه..نمیزاره شراب بخورم..الان نمیتونم پیداش کنم..اگه شراب رو بگیرم سریع میاد..!
مثل یه زنگ هشدار بود..!
ولی براش جالب بود..!چقدر عجیبن؟!
ا.ت:پس بزارید کمکتون کنم..!
لیوان رو گرفت و به سمتش اورد..
ناهیون:اسم من ناهیونه..!
ا.ت:ا.ت هستم..کیم ا.ت!
لیوان رو نزدیکش گذاشت و تا خواست چیزی بگه..لیوان با صدای بدی افتاد..
کله شراب ریخته بود روی لباسه ناهیون!
ناهیون:وای..باید برم لباسم رو عوض کنم..!
بلند شدو بازوی دخترک رو گرفت...
ناهیون:بهم کمک میکنی؟..
سرش رو اورد بالا و تا خواست چیزی بگه با جئون چشم تو چشم شد..!نگاهش از اول روش بود..
ا.ت:حتما...
وارد دستشویی شد...
اب رو زد روی لباسش..
ناهیون:یه دستمال بهم میدی؟
سریع یه دستمال از کیفش در اورد..
بهش خیره شد..
چطور یه زنی که ماه های اخره باردارش بود انقدر راحت می دویید؟..
ا.ت:تو..
شیره اب رو بست..
به سمته در دستشویی رفت و بازش کرد به اطراف خیره شد و دوباره بست...
ته لباسش رو داد بالا و کلی پارچه ازش در اورد که باد شکمش خوابید..!
با تعجب بهش خیره شد..
اون باردار نبود..
ناهیون:تهیونگ منو فرستاده..خودشم داخل مهمونیه..ولی بخاطر جئون نمیتونه نزدیکت بشه..
نامه ای از جیبش در اورود و لای دست های دخترک گذاشت..
ناهیون:جئون بدجوری بادیگارد دور و برت گذاشته..من میرم.اقای کیم چند دقیقه دیگه میاد همینجا..!منتظرش بمون...
کلاهی رو گذاشت روی سرش و از دستشویی خارج شد..
الان چیشد؟
قراره تهیونگ بیاد پیشش و برن؟
برای همیشه؟
دوباره همون زندگی قدیمی؟..
به ساعت دور موچش خیره شد..
۱۰ دقیقه گذشته بود..نمیدونست چطوری میتونه نفس بکشه..
تق..!
با بسته شدن در میخکوب شد..پشته سرش بود..!
نمیتونست برگردو ببینه..!
دست هاش رو توی هم قفل کردو اروم برگشت..!
یه ژاکت چرم مشکی پوشیده بود..کلاه کاسکت رو روی سرش..
دست کش های مشکی...
کلاه رو در اوردو دوباره بهم خیره شدن...زمان براش ایستاد..
تهیونگ بود..ولی چقدر بهم ریخته...
دسته دخترکش رو کشید و توی بغلش گمش کرد..
لعنتی...
سریع از بغلش در اومد...دست هاش رو قاب صورتش کرد..
تهیونگ:باید بریم..!
دستش رو توی دستش گرفت...کله استرسش رفته بود..
در و باز کردو تا خواست از دستشویی بره بیرون دخترک درو بست...
متعجب بهش خیره شد...
ا.ت:یه دقیقه طول نمیکشه که گیر می اوفتیم..!
تهیونگ:نگران اون نباش تو..
با مخالفتش برگشت سمتش..!
ا.ت:نگو که دوباره قراره دور شیم..؟!
حرسی به دخترک خیره شد..
تهیونگ:ا.ت فقط بریم..!
ا.ت:نه تو اول برو..!
دستش رو محکم گرفت و کشید..کبوندتش به دیوار و زندونیش کرد...
یه قدم فاصلشون بود..
تهیونگ:من همه چیز رو به مایکل گفتم..اون مواظبمونه..حواسش به جئونم هست..فقط باید از اینجا خارج بشیم..
ا.ت:من شناختمش..!جئون بدتر از ایناست..!
یهو در باز شد..
تهیونگ اسلحه ای سریع از جیپ کتش در اورد و گرفت سمته فردی که مثل خودش لباس پوشیده بود...
کلاهش رو دراورد..
یه پسر چشم ابی و کشیده..صورت زاویه دار..و هیکلی.
مایکل:باید تا الان رفته بودی..!
اسلحش رو اورد پایین..دست دخترک رو گرفت و پشت سرش قرارش داد..
تهیونگ:میریم الان..
دستش رو کشید و تا خواست برن مایکل جلوی تهیونگ رو گرفت..!
مایکل:میدونی که نمیشه و دیره...!
part²⁵
همه نگاه ها به پشت سره دخترک..
ماشینی که قبل اونها وارد قصر شده بود کله توجه رو گرفته بود..
بدون اینکه برگرده زیر چشمی به پشته سرش خیره شد..
جئون که با یه عالمه بادیگارد از ماشین پیاده شده بودن و وارد قصر شدن...
با اون کت و شلواری که پوشیده بود واضحه که همه..بهش خیره میشدن...
و خوب این برای دخترک خوب بود..نگاهی بهش نبودو میتونست راحت باشه..
روی صندلی اخر سالن نشسته بود..با اینکه یه عالمه نفر اینجا بودن قصر خیلی بزرگتر بود..
جاهای خالی زیادی میشد پیدا کرد..
لیوانش رو پر کرد از شراب قرمز...تکونی خورد و به جئون خیره شد..سرش با کلی ادم های کله گنده گرم بود..
چیزی که داشت دیوونش میکرد ندیدنه تهیونگ تا الان بود..
چشم هاش همه جا رو دید زدن ولی ندیدتش..!
هایون:اخخخ..لعنتی.!
برگشت سمته دخترکی که کنارش نشسته بود..!
لیوان شراب رو که روی میز بود رو سعی داشت بگیره و بخاطره شکمش نمیتونست..
سعی میکرد توجه ای بهش نکنه..!
یه زنه باردار که واضح بود اخرای بارداریشه شراب میخوره؟...
چه مسئولیت ناپذیر..!
هایون:نه نه..اونجوری نیست که فکر میکنی..!
الان ذهنشو خوند..؟
وای!همه ی ادم های اینجا عجیبن..!
ا.ت:من؟نه نه..
ناهیون:خوب..من میخوام اون لیوان شراب رو بگیرم تا شوهرم بیاد..!
مطمئن بود چیزی از حرفاش نفهمیده بود..!
ناهیون:اون روی بچه حساسه..نمیزاره شراب بخورم..الان نمیتونم پیداش کنم..اگه شراب رو بگیرم سریع میاد..!
مثل یه زنگ هشدار بود..!
ولی براش جالب بود..!چقدر عجیبن؟!
ا.ت:پس بزارید کمکتون کنم..!
لیوان رو گرفت و به سمتش اورد..
ناهیون:اسم من ناهیونه..!
ا.ت:ا.ت هستم..کیم ا.ت!
لیوان رو نزدیکش گذاشت و تا خواست چیزی بگه..لیوان با صدای بدی افتاد..
کله شراب ریخته بود روی لباسه ناهیون!
ناهیون:وای..باید برم لباسم رو عوض کنم..!
بلند شدو بازوی دخترک رو گرفت...
ناهیون:بهم کمک میکنی؟..
سرش رو اورد بالا و تا خواست چیزی بگه با جئون چشم تو چشم شد..!نگاهش از اول روش بود..
ا.ت:حتما...
وارد دستشویی شد...
اب رو زد روی لباسش..
ناهیون:یه دستمال بهم میدی؟
سریع یه دستمال از کیفش در اورد..
بهش خیره شد..
چطور یه زنی که ماه های اخره باردارش بود انقدر راحت می دویید؟..
ا.ت:تو..
شیره اب رو بست..
به سمته در دستشویی رفت و بازش کرد به اطراف خیره شد و دوباره بست...
ته لباسش رو داد بالا و کلی پارچه ازش در اورد که باد شکمش خوابید..!
با تعجب بهش خیره شد..
اون باردار نبود..
ناهیون:تهیونگ منو فرستاده..خودشم داخل مهمونیه..ولی بخاطر جئون نمیتونه نزدیکت بشه..
نامه ای از جیبش در اورود و لای دست های دخترک گذاشت..
ناهیون:جئون بدجوری بادیگارد دور و برت گذاشته..من میرم.اقای کیم چند دقیقه دیگه میاد همینجا..!منتظرش بمون...
کلاهی رو گذاشت روی سرش و از دستشویی خارج شد..
الان چیشد؟
قراره تهیونگ بیاد پیشش و برن؟
برای همیشه؟
دوباره همون زندگی قدیمی؟..
به ساعت دور موچش خیره شد..
۱۰ دقیقه گذشته بود..نمیدونست چطوری میتونه نفس بکشه..
تق..!
با بسته شدن در میخکوب شد..پشته سرش بود..!
نمیتونست برگردو ببینه..!
دست هاش رو توی هم قفل کردو اروم برگشت..!
یه ژاکت چرم مشکی پوشیده بود..کلاه کاسکت رو روی سرش..
دست کش های مشکی...
کلاه رو در اوردو دوباره بهم خیره شدن...زمان براش ایستاد..
تهیونگ بود..ولی چقدر بهم ریخته...
دسته دخترکش رو کشید و توی بغلش گمش کرد..
لعنتی...
سریع از بغلش در اومد...دست هاش رو قاب صورتش کرد..
تهیونگ:باید بریم..!
دستش رو توی دستش گرفت...کله استرسش رفته بود..
در و باز کردو تا خواست از دستشویی بره بیرون دخترک درو بست...
متعجب بهش خیره شد...
ا.ت:یه دقیقه طول نمیکشه که گیر می اوفتیم..!
تهیونگ:نگران اون نباش تو..
با مخالفتش برگشت سمتش..!
ا.ت:نگو که دوباره قراره دور شیم..؟!
حرسی به دخترک خیره شد..
تهیونگ:ا.ت فقط بریم..!
ا.ت:نه تو اول برو..!
دستش رو محکم گرفت و کشید..کبوندتش به دیوار و زندونیش کرد...
یه قدم فاصلشون بود..
تهیونگ:من همه چیز رو به مایکل گفتم..اون مواظبمونه..حواسش به جئونم هست..فقط باید از اینجا خارج بشیم..
ا.ت:من شناختمش..!جئون بدتر از ایناست..!
یهو در باز شد..
تهیونگ اسلحه ای سریع از جیپ کتش در اورد و گرفت سمته فردی که مثل خودش لباس پوشیده بود...
کلاهش رو دراورد..
یه پسر چشم ابی و کشیده..صورت زاویه دار..و هیکلی.
مایکل:باید تا الان رفته بودی..!
اسلحش رو اورد پایین..دست دخترک رو گرفت و پشت سرش قرارش داد..
تهیونگ:میریم الان..
دستش رو کشید و تا خواست برن مایکل جلوی تهیونگ رو گرفت..!
مایکل:میدونی که نمیشه و دیره...!
- ۳.۸k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط