رمان عشق و عاشقی در فرودگاه

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
part:11

دیانا،

دیانا،سلام
ارسلان،سلام چی میخای
دیانا،هیچی اومدم یکم صحبت کنیم
ارسلان،راجب؟؟
دیانا،هیچی درباره همچی چرا ناراحتی؟؟
ارسلان،کی گفته
دیانا،من
ارسلان،خوب یه دلیل بیار واسش دیگه چرا باید ناراحت باشم فقط یکم خستم
دیانا،اره خستگی از چشات میباره
ارسلان،مسخره میکنی
دیانا،نه جدی میگم امروز عین خر خوندی
ارسلان،دعا دعا کن دستم بهت نرسه. الان که ازت دورم
دیانا،بیا منو بگیر اگه میتونی
سریع زدم بیرونو من بدو ارسلان بدو من بدو ارسلان بدو
کل خونه رو صدامون ورداشته بود
بعدش دیگه خسته شدمو ایستادمو دستمو گذاشتم رو زانو هام
دیانا،بسه بسههههه
ارسلان،نه دیگه نشد من باید یه حسابی برات برسم
دیانا(تو دلش)،همین که تونستم یه لحظه دنبالم تورو بکشونم خیلی خوب بودو باعث شد بخندی:)
تو فکر بودم که دست یکی رو دور کمرم حس کردم
یهو به خودم اومدمو جیغ کشیدم
که جلو دهنمو گرفتو دستشو گذاشت رو دهنم
ارسلان،روانی چرا داد میزنی
دستشو از رو دهنم برداشت و منم زدمش
دیانا،دهنم درد گرفت الاغ
ارسلان،از کی تا الان دهنتم درد میگیره از بس حرف میزنی و جیغ میکشی
دیانا،اصلا به تو چه
ارسلان،تو اومدی تو اتاقم بعد به من میگی
دیانا،ایشششششش
بعدش بهم نگاه کردیمو قش قش خندیدیم

محراب،الحقق که خاله بچت بلده چجوری مخ ادمو کار بگیره
مامان دیانا،بچم چقدر خوبه
رضا،خاله یچی میگیا این کجاش خوبه فقط بلده یه روند حرف بزنه
دیانا،پشت سر حرف زدن گوه خوردنه رضا
رضا،تو داشتی میخندیدیو
دیانا،بلاخره حواسم که هس
رضا،تو اصلا حواس داری تو حواس ۵ گانه هم نداری
دیانا،تو خوبی

.............................
تا پارت بعد گود نایت☺️😂
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهpart:12دست ارسلانو کشیدمو بردمش ت...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاهpart:1۳که در جوابم گفت ،نه اصرار ...

رمان عشق عاشقی در فرودگاه🤍part:۱۰ارسلان:تازه داشتم به دیانا ...

رمان عشق و عاشقی در فرودگاه part:۹مامان دیانا،چی بگیدیاناا،ی...

سناریو بلو لاکموضوع : اگه موقع آشپزی دستمون رو با چاقو ببریم...

رمان آرام باش

رومان روز برفی (پارت4)از زبان ات داشتم با مایا حرف میزدم کہ ...

دکو ی شرور

پارت ۱۸

P¹⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

پارت ۴ساعت ۱۲ و ۳۱ دقیقه ظهر_جیمین:با سردرد چشمام رو باز کرد...

Forced MarriagePart 49چند روز از اون روز گذشته بودبعد از اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط