پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت

پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت

یه جوانی اومد گفت عمو خدا عقلت بده

مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی کنن

بعد تو اومدی ته کوچه بن بست. پیرمرد گفت: پسرم، اگر فرشته ی مرگ خدا جناب عزرائیل همین الان بخواد جان من رو بگیره، آیا ته کوچۀ بن بست من رو پیدا می کنه یا نمی کنه؟

جوان گفت: معلومه که پیدات می کنه. پیر مرد گفت:
بعد چه جوریه که فرشته ی مرگ خدا منو پیدا می کنه ولی فرشته ی رزق و روزی خدا منو پیدا نمی کنه؟
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۶

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

#اصفهان #مشهد#امام رضابیاد همه رفتگان و اسیران خاک که سر ب...

پارت ۷۰ته که از اول ساکت ایستاده بود، بالاخره نتونست جلوی خن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط