پارت ۱
پارت ۱
ساعت ۷ صبح_تهیونگ:
خواب بودم که با احساس کمر درد و گردن درد از خواب بیدار شدم.نگاهی به وضعیتم کردم که دیدم با مدادی توی دستم و برگه ای زیر دستم به خواب رفتم و دلیل گردن درد ک کمر دردم همین بوده.بلند شدم و کش و قوصی به بدنم دادم.از اتاق طراحیم بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم.مستقیم رفتم حموم.بعد از بیرون اومدن لوسیون توت فرنگی به همراه بادی اسپلش وانیا زدم موهام رو خشک کردم و تیشرت استین کوتاه سفیدی به همراه شلوارش پوشیدم و از اتاقم خارج شدم.رفتم طبقه ی پایین و دیدم مثل همیشه پدر و مادرم سر میز صبحونه اند و دارند صحبت میکنن.سلام صبح بخیری گفتم و لبخند زدم:
تهیونگ:سلام مامان سلام بابا
مادر تهیونگ:صبح بخیر قند عسلم
مدر تهیونگ:صبح بخیر شاهزاده کوچولو
نشستم و شیر توت فرنگیم رو خوردم.بعد از صبحونه و تشکر کردن از خدمتکارا رفتم تو حیاط و به گل رز هام سر زدم و بهشون اب دادم.همینطور نشسته بودم رو نیمکت داخل حیاط و کتاب میخوندم که یکی از خدمتکارا اومد و صدام زد:
-اقای کیم،پدرتون کارتون دارن
-اومدم
کتابم رو بستم و رفتم داخل تو اتاق کار پدرم و گفتم:
تهیونگ:بله پدر
پدر تهیونگ لبخندی زد و گفت:
پدر تهیونگ:پسر قشنگم امروز عصر مهمون داریم؛یکی از همکارامه،ازت میخوام بیای و بشینی پیشمون،باشه؟
تهیونگ:چشم پدر
و از اتاق خارج شدم.
ساعت ۷ صبح_تهیونگ:
خواب بودم که با احساس کمر درد و گردن درد از خواب بیدار شدم.نگاهی به وضعیتم کردم که دیدم با مدادی توی دستم و برگه ای زیر دستم به خواب رفتم و دلیل گردن درد ک کمر دردم همین بوده.بلند شدم و کش و قوصی به بدنم دادم.از اتاق طراحیم بیرون اومدم و رفتم اتاق خودم.مستقیم رفتم حموم.بعد از بیرون اومدن لوسیون توت فرنگی به همراه بادی اسپلش وانیا زدم موهام رو خشک کردم و تیشرت استین کوتاه سفیدی به همراه شلوارش پوشیدم و از اتاقم خارج شدم.رفتم طبقه ی پایین و دیدم مثل همیشه پدر و مادرم سر میز صبحونه اند و دارند صحبت میکنن.سلام صبح بخیری گفتم و لبخند زدم:
تهیونگ:سلام مامان سلام بابا
مادر تهیونگ:صبح بخیر قند عسلم
مدر تهیونگ:صبح بخیر شاهزاده کوچولو
نشستم و شیر توت فرنگیم رو خوردم.بعد از صبحونه و تشکر کردن از خدمتکارا رفتم تو حیاط و به گل رز هام سر زدم و بهشون اب دادم.همینطور نشسته بودم رو نیمکت داخل حیاط و کتاب میخوندم که یکی از خدمتکارا اومد و صدام زد:
-اقای کیم،پدرتون کارتون دارن
-اومدم
کتابم رو بستم و رفتم داخل تو اتاق کار پدرم و گفتم:
تهیونگ:بله پدر
پدر تهیونگ لبخندی زد و گفت:
پدر تهیونگ:پسر قشنگم امروز عصر مهمون داریم؛یکی از همکارامه،ازت میخوام بیای و بشینی پیشمون،باشه؟
تهیونگ:چشم پدر
و از اتاق خارج شدم.
- ۹۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط