ماه و شبح

ماه و شبح

پارت هفدهم | حقیقتی که شنیده نشد

سه روز از مرگ خانم کیم گذشته بود.

سلین دیگر شبیه گذشته نبود.

چشمانش از بی‌خوابی سرخ شده بود.

لبخند از صورتش رفته بود.

او فقط یک هدف داشت...

پیدا کردن «شبح».

---

آن شب...

سلین با لباس خدمتکاران، وارد عمارت مجلل فلیکس شد.

موهایش را زیر روسری سفید پنهان کرده بود.

سینی نقره‌ای را در دست گرفته بود و بی‌صدا از راهروها عبور می‌کرد.

وقتی مطمئن شد کسی اطراف نیست...

آرام وارد آخرین اتاق طبقه دوم شد.

اتاق کار.

شروع کرد کشوها و قفسه‌ها را بررسی کردن.

اما...

صدای باز شدن در، نفسش را بند آورد.

تق...

سلین بی‌درنگ برگشت.

فلیکس کنار در ایستاده بود.

کت مشکی به تن داشت و با تعجب به او نگاه می‌کرد.

چند ثانیه...

فقط سکوت بود.

بعد سلین اسلحه‌اش را بیرون کشید و مستقیم به سمت سینه فلیکس گرفت.

دستش از شدت خشم می‌لرزید.

چشم‌های سرخش پر از اشک بود.

ـ تو...

صدایش شکست.

ـ توی عوضی...

چرا... این کارو کردی؟

فلیکس حتی تکان هم نخورد.

با ناباوری گفت:

ـ من...؟

ـ درباره چی حرف می‌زنی؟

اشک روی گونه‌های سلین جاری شد.

ـ درباره چی...؟

صدایش بلندتر شد.

ـ تو... عزیزترین آدم زندگیمو ازم گرفتی...

مامانم...

فلیکس احساس کرد نفسش در سینه حبس شده است.

برای اولین بار...

هیچ جوابی نداشت.

سلین دیگر طاقت نیاورد.

اسلحه از دستش روی زمین افتاد.

خودش هم روی زانوهایش نشست.

شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید.

ـ من...

من فقط...

می‌خوام برم پیش مامانم...

تمام خشمش، جای خودش را به اندوهی عمیق داده بود.

فلیکس چند لحظه بی‌حرکت ماند.

بعد آرام به سمت او رفت.

کنارش زانو زد.

سلین دیگر حتی توان نگاه کردن هم نداشت.

فلیکس با احتیاط دستش را روی شانه او گذاشت.

سلین واکنشی نشان نداد.

او آرام خم شد...

و بوسه‌ای کوتاه بر پیشانی سلین زد.

بعد با صدایی آرام و محکم گفت:

ـ به من نگاه کن...

سلین با چشمانی اشک‌آلود سرش را بالا آورد.

فلیکس مستقیم در چشم‌هایش نگاه کرد.

ـ من این کارو نکردم...

مکثی کرد.

ـ من اونی نیستم که فکر می‌کنی.

برای اولین بار...

در نگاه فلیکس، نه غرور بود...

نه لبخند.

فقط درد.

اما سلین...

هنوز نمی‌دانست باید حرف‌های او را باور کند...

یا ماشه را بکشد.
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت شانزدهم | روزی که ماه شکستهشت روز بعد...سلین خ...

---ماه و شبحپارت پانزدهم | این رقص، برای من استجشن تولد سلین...

ماه و شبحپارت هفتم | پشت نقابصدای تیراندازی هنوز از سالن اصل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط