بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"

بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم
دیدگاه ها (۱۳)

در هوسِ خیالِ اوهمچو خیال گشته اماوست گرفته شهرِ دلمن به کجا...

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی...

پریشان می‌کنی دل راخیال و حال و محفل راچه می‌دانستم از اول ب...

خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...خار رنجید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط