لوسیا راهی بار شد کانتر بلند و براقی که پشتش باریستاها با سرعت نوشیدنیهای ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا راهی بار شد؛ کانتر بلند و براقی که پشتش باریستاها با سرعت نوشیدنیهای رنگارنگ را آماده میکردند.
باریستا با دیدنش جلو تر اومد و با لبخندی پرسید:
_ چی میل دارید؟
لوسیا لبخند محوی زد و گفت:
_ یه گین اند تونیک لطفاً، با درصد الکل کم.
باریستا سری تکان داد و مشغول به کارش شد.
همانطور که منتظر آماده شدن نوشیدنیاش بود، نگاهی گذرا به اطراف انداخت. اما گوشهی سالن، نورپردازی صحنه، چهرهی آشنایی را قاب گرفت. چشمانش را ناخودآگاه ریز کرد.
نور بار دیگر، روی آن گوشه لغزید، ناگهان، با دیدن کسی که نوشیدنی به دست، با نگاهِ همیشه نافذش مستقیم به او خیره بود، تمام بدنش شل شد. قلبش شروع به تپش غیرمعمولی کرد و چند بار پلک زد تا مطمئن شود اشتباه نمیکند.
جونگکوک!
همان لحظه، صدای باریستا که صدایش کرد، او را از غرقهی خیال بیرون کشید. با تشکری کوچک، نوشیدنیاش را گرفت و دوباره به سمتی که جونگکوک را دیده بود نگاه کرد. اما دیگر کسی آنجا نبود. حتماً اشتباه دیده بود؟..!
آهی کشید و آرام به سمت میزی که دوستانش نشسته بودند رفت و کنارشان نشست.
آنا نِی نوشیدنی اش را بین لب هایش قرار داد و گفت:
_ لوسیا؟
اما لوسیا قبلِ نشستن، مدام آن گوشه را نگاه میکرد، و صدایِ آنا رو نمیشنید، هم مطمعن بود خودش بود، هم امیدوار بود اشتباه کنه.
آنا این بار بلند تر صداش زد، که لوسیا کمی در جا پرید و نگاهش را برید.
به آنا نگاه کرد و گفت:
_ چیزی گفتی؟
نورا نیشخندی زد و گفت:
_ هی، مدام داری اطراف رو نگاه میکنی، نکنه جذب یکی شدی هوم؟
لوسیا خنده ای کرد و گفت:
_ انقدر چرت نگو نورا..
سپس نشست سر جاش.
آنا به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
_ از اینجا خوشتون اومد؟...باحاله مگه نه؟
نورا و رینا تایید کردن و لوسیا فقط گفت :
_ بد نیست.
اما نیمهی فکرش، هنوز زیرِ آن نوری بود که بر چهره ای تابید که سالها از رویایش هم فرار میکرد.
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا راهی بار شد؛ کانتر بلند و براقی که پشتش باریستاها با سرعت نوشیدنیهای رنگارنگ را آماده میکردند.
باریستا با دیدنش جلو تر اومد و با لبخندی پرسید:
_ چی میل دارید؟
لوسیا لبخند محوی زد و گفت:
_ یه گین اند تونیک لطفاً، با درصد الکل کم.
باریستا سری تکان داد و مشغول به کارش شد.
همانطور که منتظر آماده شدن نوشیدنیاش بود، نگاهی گذرا به اطراف انداخت. اما گوشهی سالن، نورپردازی صحنه، چهرهی آشنایی را قاب گرفت. چشمانش را ناخودآگاه ریز کرد.
نور بار دیگر، روی آن گوشه لغزید، ناگهان، با دیدن کسی که نوشیدنی به دست، با نگاهِ همیشه نافذش مستقیم به او خیره بود، تمام بدنش شل شد. قلبش شروع به تپش غیرمعمولی کرد و چند بار پلک زد تا مطمئن شود اشتباه نمیکند.
جونگکوک!
همان لحظه، صدای باریستا که صدایش کرد، او را از غرقهی خیال بیرون کشید. با تشکری کوچک، نوشیدنیاش را گرفت و دوباره به سمتی که جونگکوک را دیده بود نگاه کرد. اما دیگر کسی آنجا نبود. حتماً اشتباه دیده بود؟..!
آهی کشید و آرام به سمت میزی که دوستانش نشسته بودند رفت و کنارشان نشست.
آنا نِی نوشیدنی اش را بین لب هایش قرار داد و گفت:
_ لوسیا؟
اما لوسیا قبلِ نشستن، مدام آن گوشه را نگاه میکرد، و صدایِ آنا رو نمیشنید، هم مطمعن بود خودش بود، هم امیدوار بود اشتباه کنه.
آنا این بار بلند تر صداش زد، که لوسیا کمی در جا پرید و نگاهش را برید.
به آنا نگاه کرد و گفت:
_ چیزی گفتی؟
نورا نیشخندی زد و گفت:
_ هی، مدام داری اطراف رو نگاه میکنی، نکنه جذب یکی شدی هوم؟
لوسیا خنده ای کرد و گفت:
_ انقدر چرت نگو نورا..
سپس نشست سر جاش.
آنا به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
_ از اینجا خوشتون اومد؟...باحاله مگه نه؟
نورا و رینا تایید کردن و لوسیا فقط گفت :
_ بد نیست.
اما نیمهی فکرش، هنوز زیرِ آن نوری بود که بر چهره ای تابید که سالها از رویایش هم فرار میکرد.
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۶.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط