مردی در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.

مردی در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.
جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت:
عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم پیش تو اعتراف کنم....
همسرش جواب داد: هیچ نیازی نیست.
مرد پافشاری کرد و گفت: حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم .
مرد ادامه داد: من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، و با بهترین دوستت رابطه داشتم.
همسرش به آرامی در پاسخ گفت:
میدانم عزیزم،من هم همین امروز فهمیدم حالا بخواب و بگذار که زهر کارش را انجام دهد!
دیدگاه ها (۷)

Seven

مافیای من

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁴⁹(نایون+...

مردی در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.جک با صدای...

مردی در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.مرد با صدا...

مردی در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.مرد با صدا...

مرد در حال جان دادن بود که به همسرش گفت : باید چیزی را بتو ...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.هنگام خواب ، همسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط