[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹¹

نینا کلافه نشد؛ برعکس، از این جراتِ آلیس آن‌قدر کیف کرده بود که چشم‌هایش از ذوق برق زد. پرید روی تخت، غش‌غش خندید و گفت:
«وای آلیس! باورم نمیشه به جونکوک گفتی مجسمه یخ! هیچ‌کس توی این عمارت خربزه بخوره پای لرزش نمی‌شینه، ولی تو قشنگ رفتی رو اعصابش. من که رسماً عاشقت شدم!»

آلیس با حرص دستش را داد میان موهای مشکیِ براقش و پوزخند زد:
«حقشه! طوری رفتار می‌کنه انگار بقیه آدم نیستن. منم اصلاً کوتاه نمیام!»

در همین حال، پایین در اتاق کار، جین‌وو پشت میز بزرگش نشسته بود و خط‌ونشان‌های جونکوک را مرور می‌کرد.

می‌دونست پسرش به این راحتی زیر بار این قرارداد نمی‌ره و آلیس هم دختری نیست که بشه با زور رامش کرد. دست برد سمت تلفن روی میز و شماره کیم تهیونگ، صمیمی‌ترین دوست و دستِ راست جونکوک رو گرفت.

تهیونگ که تازه وارد عمارت شده بود، جواب داد: «سلام آقای جئون. چیزی شده؟»

جین‌وو با لحنی قاطع و بی‌چون‌وچرا گفت:
«تهیونگ، جونکوک به حرف من گوش نمیده. تو باید وارد بازی بشی. همین امشب کارپوشه و مدرکِ تمام درگیری‌های اخیر مافیا با رقبای پدر آلیس رو براش ببر. می‌خوام جونکوک بفهمه بردن این دختر به عنوان همسرش، فقط یک ازدواج ساده نیست؛ محافظت از کل دارایی‌های ماست. تو قانعش کن!»

تهیونگ که نبض رفتارهای جونکوک دستش بود، آهی کشید و گفت: «چشم آقای جئون، تلاش می‌کنم.»

چند دقیقه بعد، تهیونگ با پرونده‌ای قطور در دست، وارد اتاق جونکوک شد. جونکوک پشت میز کارش نشسته بود و به نقشه روبه‌رویش زل زده بود.

تهیونگ پرونده را کوبید روی میز:
«داداش، فکر کنم وقتشه یکم جدیش بگیری. پدرت کاملاً حق داره. رقیبامون بو بردن دخترِ الکس زنده است. اگه تو باهاش ازدواج نکنی و زیر چتر تو نیاد، کفتارهای بیرون تیکه‌تیکه‌اش می‌کنند.»

جونکوک بدون اینکه حتی نگاهی به پرونده بیندازد، با لحنی خشک و سرد گفت:
«مشکل خودشونه. من بادیگاردِ بچه‌های مردم نیستم.»

تهیونگ پوزخندی زد و با لحنی شیطون ادامه داد:
«باشه! ولی خدایی دختره هم کم‌چیزی نیست‌ها. دم در اتاق نینا بودم، شنیدم چطوری شستی گذاشتت کنار و بهت گفت مجسمه یخ! تا حالا کسی جرأت نکرده بود این‌طوری قهوه‌ایت کنه!»

جونکوک دستش روی برگه در دستش خشک شد. چشم‌های مشکی‌اش باریک شدند و برای اولین‌بار، حس کنجکاوی خیلی مبهمی توی چهره‌اش پیدا شد؛ دختری که اصلاً به چشمش نیامده بود، انگار قرار نبود به این راحتی‌ها عقب بنشیند.

ادامه دارد...

#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
دیدگاه ها (۲۷)

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹²تهیون...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹³درِ ا...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے¹⁰آلیس ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁹آلیس ا...

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط