تاوان دردهایم را

تاوان دردهایم را
با سکوت چشمهایم
به فراموشی دل سپردم
آنگاه که بهار فصلی بود
برای آغاز یک قصه
و مرغکان مهاجر
در تلاطم بازگشت
به سرزمینشان بودند
من با تازیانه های ذهن
در گیر بودم
و به خستگی زمان
دل می سپردم
و چشمانم
به انگاره های درون
چنگ میزد
و یاخته های تنم را
یکی یکی انکار می کرد
حسی در من قیام کرد
آنگاه دریافتم
که باید
تو را
دوست بدارم
چون قاصدکی که
در دل ،
باد را آرزو می کند
و با چرخش دستان نسیم
میرقصد
دلم
تو را می خواست
که در گیر شود
با هیاهوی چشمانت
نه اشتباه نبود
عشق درمن
حادثه شد ...
دیدگاه ها (۱)

.

.

با اجازه میتوانم جان بقربانت کنم؟یا به صرف بوسه ای یکدفعه مه...

افسوس که هر چه برده ام باختنی استنشناخته ام هر آنچه بشناختنـ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_13جونگ کوک : ببند دهنتو آخه توئه آشغال ...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط