فصل اول پارت هشتم
### فصل اول | پارت هشتم
نویسنده: لقبم تغییر کرد لیا هستم
صبح روز بعد، ساعت هفت، اتاق خواب شوگا
ات با صدای ضربهی ملایم در بیدار شد.
چشماش رو باز کرد و دید شوگا کنار تخت ایستاده، یه سینی صبحانه دستش، موهای نقرهایش بههمریخته و یه تیشرت مشکی ساده تنش.
شوگا سینی رو گذاشت کنار تخت و نشست لبهی تخت:
«صبح بخیر، ملکه.»
ات نشست، پتو رو دور خودش پیچید و با صدای خوابآلود گفت:
«ملکه؟ هنوز عادت نکردم.»
شوگا لبخند زد و یه فنجون قهوه داد دستش:
«عادت میکنی. چون دیگه راه برگشتی نیست.»
بعد جدیتر شد:
«امروز جلسهی مهم داریم. شمشیر آبی داره انتقام میگیره. میخوام تو هم باشی.»
ات قهوه رو خورد و گفت:
«من مبارزم، نه قاتل.»
شوگا دستش رو گرفت:
«تو مبارزی که میتونه جلوی قتل رو بگیره.
دیشب دیدی چی کار کردی. اگه تو نبودی، من الان مرده بودم.»
ات به دستش نگاه کرد:
«من… نمیخوام بخشی از این خونریزی باشم.»
شوگا آروم گفت:
«منم نمیخوام. ولی این دنیا اینجوریه. یا میجنگی، یا میمیری.»
بعد یه جعبهی کوچک قرمز از جیبش درآورد و باز کرد.
داخلش یه گردنبند نقرهای با یه گل رز قرمز کوچیک بود که وسطش یه الماس سیاه.
شوگا گردنبند رو برداشت و آروم بست گردن ات.
شوگا:
«این علامت ملکهست.
هر کی اینو ببینه، میدونه تو مال گل سرخی و هیچکس جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه.»
ات انگشتش رو روی گل رز کشید:
«و اگه بخوام درش بیارم؟»
شوگا:
«میتونی. ولی بدون، هر جا بری، پیدات میکنم.
چون دیگه نمیتونم بدون تو باشم.»
ات نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد:
«باشه… امروز میام جلسه.»
ساعت ده، سالن کنفرانس زیرزمین
نامجون، شوگا، ات، هانا و چند عضو ارشد دور میز بزرگ نشسته بودن.
نقشهی شهر روی میز بود، علامتهای قرمز و سیاه روش.
نامجون شروع کرد:
«شمشیر آبی داره به انبارهای ما حمله میکنه.
فکر میکنن ضعیف شدیم. باید یه ضربهی قاطع بزنیم.»
هانا ابروش رو بالا انداخت:
«ضربهی قاطع یعنی چی؟ کشتن؟»
نامجون بهش نگاه کرد:
«یعنی نشون بدیم هنوز قویایم.»
ات حرف زد:
«یا میتونیم مذاکره کنیم.
اگه جنگ کنیم، خون بیشتری میریزه.»
شوگا به ات نگاه کرد، یه برق غرور تو چشاش بود:
«تو همیشه فکر میکنی به راههای دیگه.»
نامجون خندید:
«ولی این بار راه دیگهای نیست. رئیسشون، کیم جونگهو، دیگه حرف نمیزنه. فقط میخواد ما رو نابود کنه.»
هانا:
«پس بذارید من و ات بریم جلو.
ما میتونیم بدون کشتن، نشون بدیم قویایم.»
شوگا و نامجون همزمان گفتن:
«نه.»
ات خندید:
«چرا نه؟ میترسین ما بهتر ازتون باشیم؟»
نامجون جدی شد:
«میترسیم از دستتون بدیم.»
سکوت شد.
شوگا بلند شد، دستش رو گذاشت روی شونهی ات:
«باشه. شما دو تا میرین.
ولی من و نامجون پشتتونیم.
هر اتفاقی بیفته، ما میریم داخل.»
هانا به ات نگاه کرد و لبخند زد:
«آمادهای، قهرمان؟»
ات گردنبند رو لمس کرد:
«آمادهام.»
شب، ساعت یازده، انبار متروکه کنار رودخانه
ات و هانا با لباسهای مشکی وارد شدن.
شمشیر آبی منتظر بود.
رئیسشون، کیم جونگهو، یه مرد میانسال با جای زخم روی صورت، وسط ایستاده بود.
جونگهو:
«دو تا دختر کوچولو اومدن مذاکره؟
شوگا و نامجون ترسیدن؟»
ات قدم جلو گذاشت:
«ما اومدیم بگیم جنگ تموم شه.
نه به خاطر ترس، به خاطر اینکه دیگه خون نمیخوایم.»
جونگهو خندید:
«خیلی دیر شده.»
به مرداش اشاره کرد.
مبارزه شروع شد.
ات و هانا مثل طوفان بودن.
ضربههای کاراته و تکواندو، سریع و دقیق.
هیچکس نتونست بهشون نزدیک بشه.
هانا یه مرد رو با لگد خوابوند، ات یه مرد رو با مشت پرتاب کرد.
جونگهو اسلحه کشید و به سمت ات نشانه رفت.
ولی قبل از اینکه شلیک کنه، صدای شلیک از پشت سر اومد.
جونگهو افتاد زمین.
شوگا و نامجون از تاریکی بیرون اومدن.
شوگا به ات نگاه کرد، چشماش پر از نگرانی و غرور:
«گفتم پشتتیم.»
ات نفسنفس میزد:
«گفتم بدون کشتن.»
شوگا رفت جلو، اسلحه رو پایین آورد:
«این بار کشته نشد. فقط زخمی شد.
ولی پیام رسید.»
نامجون به هانا لبخند زد:
«شما دو تا… بهترینین.»
ات به شوگا نگاه کرد، بعد آروم گفت:
«شاید… واقعاً اینجا خونهم باشه.»
شوگا دستش رو گرفت:
«خونهی ما.»
ادامه دارد… 🌹🐺🔥
(فردا پارت نهم ♥️)
نویسنده: لقبم تغییر کرد لیا هستم
صبح روز بعد، ساعت هفت، اتاق خواب شوگا
ات با صدای ضربهی ملایم در بیدار شد.
چشماش رو باز کرد و دید شوگا کنار تخت ایستاده، یه سینی صبحانه دستش، موهای نقرهایش بههمریخته و یه تیشرت مشکی ساده تنش.
شوگا سینی رو گذاشت کنار تخت و نشست لبهی تخت:
«صبح بخیر، ملکه.»
ات نشست، پتو رو دور خودش پیچید و با صدای خوابآلود گفت:
«ملکه؟ هنوز عادت نکردم.»
شوگا لبخند زد و یه فنجون قهوه داد دستش:
«عادت میکنی. چون دیگه راه برگشتی نیست.»
بعد جدیتر شد:
«امروز جلسهی مهم داریم. شمشیر آبی داره انتقام میگیره. میخوام تو هم باشی.»
ات قهوه رو خورد و گفت:
«من مبارزم، نه قاتل.»
شوگا دستش رو گرفت:
«تو مبارزی که میتونه جلوی قتل رو بگیره.
دیشب دیدی چی کار کردی. اگه تو نبودی، من الان مرده بودم.»
ات به دستش نگاه کرد:
«من… نمیخوام بخشی از این خونریزی باشم.»
شوگا آروم گفت:
«منم نمیخوام. ولی این دنیا اینجوریه. یا میجنگی، یا میمیری.»
بعد یه جعبهی کوچک قرمز از جیبش درآورد و باز کرد.
داخلش یه گردنبند نقرهای با یه گل رز قرمز کوچیک بود که وسطش یه الماس سیاه.
شوگا گردنبند رو برداشت و آروم بست گردن ات.
شوگا:
«این علامت ملکهست.
هر کی اینو ببینه، میدونه تو مال گل سرخی و هیچکس جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه.»
ات انگشتش رو روی گل رز کشید:
«و اگه بخوام درش بیارم؟»
شوگا:
«میتونی. ولی بدون، هر جا بری، پیدات میکنم.
چون دیگه نمیتونم بدون تو باشم.»
ات نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد:
«باشه… امروز میام جلسه.»
ساعت ده، سالن کنفرانس زیرزمین
نامجون، شوگا، ات، هانا و چند عضو ارشد دور میز بزرگ نشسته بودن.
نقشهی شهر روی میز بود، علامتهای قرمز و سیاه روش.
نامجون شروع کرد:
«شمشیر آبی داره به انبارهای ما حمله میکنه.
فکر میکنن ضعیف شدیم. باید یه ضربهی قاطع بزنیم.»
هانا ابروش رو بالا انداخت:
«ضربهی قاطع یعنی چی؟ کشتن؟»
نامجون بهش نگاه کرد:
«یعنی نشون بدیم هنوز قویایم.»
ات حرف زد:
«یا میتونیم مذاکره کنیم.
اگه جنگ کنیم، خون بیشتری میریزه.»
شوگا به ات نگاه کرد، یه برق غرور تو چشاش بود:
«تو همیشه فکر میکنی به راههای دیگه.»
نامجون خندید:
«ولی این بار راه دیگهای نیست. رئیسشون، کیم جونگهو، دیگه حرف نمیزنه. فقط میخواد ما رو نابود کنه.»
هانا:
«پس بذارید من و ات بریم جلو.
ما میتونیم بدون کشتن، نشون بدیم قویایم.»
شوگا و نامجون همزمان گفتن:
«نه.»
ات خندید:
«چرا نه؟ میترسین ما بهتر ازتون باشیم؟»
نامجون جدی شد:
«میترسیم از دستتون بدیم.»
سکوت شد.
شوگا بلند شد، دستش رو گذاشت روی شونهی ات:
«باشه. شما دو تا میرین.
ولی من و نامجون پشتتونیم.
هر اتفاقی بیفته، ما میریم داخل.»
هانا به ات نگاه کرد و لبخند زد:
«آمادهای، قهرمان؟»
ات گردنبند رو لمس کرد:
«آمادهام.»
شب، ساعت یازده، انبار متروکه کنار رودخانه
ات و هانا با لباسهای مشکی وارد شدن.
شمشیر آبی منتظر بود.
رئیسشون، کیم جونگهو، یه مرد میانسال با جای زخم روی صورت، وسط ایستاده بود.
جونگهو:
«دو تا دختر کوچولو اومدن مذاکره؟
شوگا و نامجون ترسیدن؟»
ات قدم جلو گذاشت:
«ما اومدیم بگیم جنگ تموم شه.
نه به خاطر ترس، به خاطر اینکه دیگه خون نمیخوایم.»
جونگهو خندید:
«خیلی دیر شده.»
به مرداش اشاره کرد.
مبارزه شروع شد.
ات و هانا مثل طوفان بودن.
ضربههای کاراته و تکواندو، سریع و دقیق.
هیچکس نتونست بهشون نزدیک بشه.
هانا یه مرد رو با لگد خوابوند، ات یه مرد رو با مشت پرتاب کرد.
جونگهو اسلحه کشید و به سمت ات نشانه رفت.
ولی قبل از اینکه شلیک کنه، صدای شلیک از پشت سر اومد.
جونگهو افتاد زمین.
شوگا و نامجون از تاریکی بیرون اومدن.
شوگا به ات نگاه کرد، چشماش پر از نگرانی و غرور:
«گفتم پشتتیم.»
ات نفسنفس میزد:
«گفتم بدون کشتن.»
شوگا رفت جلو، اسلحه رو پایین آورد:
«این بار کشته نشد. فقط زخمی شد.
ولی پیام رسید.»
نامجون به هانا لبخند زد:
«شما دو تا… بهترینین.»
ات به شوگا نگاه کرد، بعد آروم گفت:
«شاید… واقعاً اینجا خونهم باشه.»
شوگا دستش رو گرفت:
«خونهی ما.»
ادامه دارد… 🌹🐺🔥
(فردا پارت نهم ♥️)
- ۴۴۲
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط