سونگ هو قدمهاشو آروم و محکم به سمت یونجی برمیداشت نگاهش تاریک بود و ...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁶"



سونگ هو قدم‌هاشو آروم و محکم به سمت یونجی برمی‌داشت. نگاهش تاریک بود و یه لبخند شیطانی گوشه‌ی لبش نشسته بود. یونجی سعی می‌کرد خودش رو عقب بکشه، ولی سونگ هو با هر قدمی که جلو می‌اومد، فاصله رو کمتر می‌کرد.

"خب… چرا این‌قدر معذبی یونجی؟"

یونجی با صدای لرزون گفت: "معذب نیستم… فقط…"

سونگ هو خندید. "آره؟ پس چرا عقب می‌ری؟"

یونجی به سختی نفس کشید. پشتش با دیوار برخورد کرد و دیگه جایی برای عقب‌رفتن نداشت. قلبش تند می‌زد.

سونگ هو با یه لبخند خطرناک دستشو بلند کرد و روی کابینت کنار دیوار گذاشت. به صورت یونجی نزدیک شد.

"نمی‌خوای بدونی چرا اینجا اومدم؟"

یونجی سعی کرد خونسرد به نظر بیاد. "نه… چرا؟"

سونگ هو آروم سرشو به گوش یونجی نزدیک کرد. صدای نفس‌هاش کنار گوش یونجی حس می‌شد.
"چون… نخواستم تو تنها باشی."

یونجی با چشمای بزرگ‌شده بهش نگاه کرد. سونگ هو با پوزخند ادامه داد:
"فکر کردم… شاید بترسی."

چشمای یونجی از وحشت کمی لرزید. اما ناگهان…

"غررر…"

شدو (جونگ کوک) که تو بغل یونجی بود، با صدای خفه و تهدیدآمیزی غرید. بدنش سفت شده بود. چشماش کاملاً سیاه شده بود و گوش‌هاش به عقب رفته بود. دمش به شدت و محکم به دو طرف تکون می‌خورد.

سونگ هو با اخم به شدو نگاه کرد. "باز این… گربه؟"

شدو داشت از کنترل خارج می‌شد. بدنش شروع به لرزیدن کرد. یه نور خفیف اطرافش پیچید.

"غررررر…"

یونجی با ترس به شدو نگاه کرد. فهمید که جونگ کوک داره خودش رو نشون می‌ده.

سونگ هو دستشو به سمت صورت یونجی برد. "یونجی… نترس. من اینجام."

اما همون لحظه، شدو به شدت غرید. بدنش با شدت بیشتری لرزید. نور سفید قوی‌تر شد.

"نه… نه… نه…" یونجی با ترس زمزمه کرد.

یونجی با استرس دستشو بدون اینکه سونگ هو متوجه بشه، به سمت شدو گرفت. با حرکت لب‌هاش زمزمه کرد:
"نه… لطفاً… خواهش می‌کنم…"

شدو با چشمای تیره و پر از خشم، مستقیم به سونگ هو نگاه کرد. انگار فقط یه حرکت از طرف سونگ هو کافی بود تا جونگ کوک از کنترل خارج بشه.

سونگ هو با صدای آرومی گفت: "چی‌کار داری می‌کنی یونجی؟"

یونجی سعی کرد آروم باشه. "هیچی… فقط… شدو خسته‌ است."

سونگ هو لبخند مسخره‌ای زد. "آره؟ واقعاً؟"

اما همون لحظه، شدو (جونگ کوک) داشت تبدیل می‌شد. گوش‌هاش به عقب رفت، بدنش لرزید، چشماش تاریک شد…

سونگ هو دستشو بلند کرد و خواست چونه‌ی یونجی رو بگیره.
اما شدو با سرعت زیادی از بغل یونجی بیرون پرید.


ادامه دارد....!؟
دیدگاه ها (۲)

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁷"یونجی با وحشت دید که بدن شدو داره می‌لرزه و کم‌...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁸"یونجی با استرس به جونگ کوک نگاه کرد. اون هنوز د...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁵"یونجی نفسش رو با استرس بیرون داد، در رو باز کرد...

"𝒘𝒉𝒊𝒕𝒆 𝒄𝒂𝒕¹⁴"یونجی با استرس بازوی جونگ کوک رو گرفت. "جونگ کو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط