تقاص عشق / فصل ۲/ part ۱۲۵
تقاص عشق / فصل ۲/ part ۱۲۵
بیتگرام و یونگی وارده اتاق شدن یونگی سمته ات آمد و سرفه دیگه اش رویه صندلی نشست بیتگرام آمد پشته سره جیمین ایستاد
بیتگرام : حالا که فهمیدی حال زن داش خوبه بریم شونت رو پانسمان کنن
جیمین : بعدن
بیتگرام از بازو جیمین گرفت و از رویه صندلی بلندش کرد
جیمین : چته
بیتگرام : بریم
یونگی : من اینجام برید
جیمین با اسرار های زیاد بیتگرام مجبور شد بره شونش رو پانسمان کنه وارده اتاق دیگه ای شدن بیتگرام کمک کرد تا جیمین کت اش رو بکشه جیمین هم پیرهن اش رو کشید و رویه تخت نشست دکتر هم مشغول پانسمان کردن شونه جیمین شد بیتگرام سریع جلوی جیمین ایستاد و با خنده انگشت هاشو جلوش گرفت و گفت
بیتگرام : بگو این چنده
جیمین : بچه بازی در نیار
بیتگرام : این چنده دو یا سه
جیمین : بشین یه جایی
دکتر رویه شونه جیمین باند پیچید و دارو برای جیمین نوشت روبه بیتگرام کرد
دکتر : شونه شون ضربه بدی خورده دارو نوشتم اونو باید بخورن پانسمان شونه شون خیلی زود به زود باید عوض بشن
بیتگرام: حله آقای دوکی
دکتر با تعجب به بیتگرام نگاه کرد اما بعدش خندید
جیمین : یکم شوختبه
دکتر : با این دستتون چیزه سنگینی بلند نکنید و خیس هم نشه
جیمین : باشه حتما
دکتر از آنجا رفت جیمین رویه بیتگرام کرد
جیمین : همین حالا میری یه لباس عروس میاری خیلی زود
بیتگرام : آهان باشه لباس عروس خودم رو میارم .... آخه مرد حسابی من از کجا تو پنج دقیقه برات لباس عروس بیارم
جیمین : برو فقط برو واسم منم از عمارت کت شلوار دیگه ای بیار اینا خونی شدن
بیتگرام : حله بسپارش به من
قبل از رفتن نسخه رو برداشت و سریع از اتاق بیرون رفت جیمین پیراهن اش رو برداشت و پوشید کت اش را برداشت و از وین تخت پایین شد به سمته اتاق ات رفت وارده اتاق شد دید که ات بهوش اومده به سمتش رفت و کناره تخت ایستاد
ات سرش رو پایین گرفته بود و هیچی نمی گفت جیمین با کمی عصبانیت گفت و اخمی که در پیشانی اش بود گفت
جیمین : چطور تونستی همچین کاری بکنی اگه به فکره خودت نبودی به فکره بچمون هم نبودی
آخر حرف اش را با داد گفت ات بغض کرد خودش رو به زور گرفته بود تا گریه نکنه
یونگی : سرش داد نزن
جیمین : بیتگرام الان برات لباس عروس دیگه ای میاره اونو میپوشی و با یونگی میای تالار
بعد از این حرف اش با عصبانیت از اتاق خارج شد
ات بغضش شکست و اشک هایش سرازیر شدن با صدای لرزون لب زد
ات : من ... چطور مادری .هستم ..
یونگی نزدیک ات شد و اون رو در بغل اش گرفت
یونگی : گریه نکن اگه تو ناراحت باشی بچت هم ناراحت میشه ...
بیتگرام و یونگی وارده اتاق شدن یونگی سمته ات آمد و سرفه دیگه اش رویه صندلی نشست بیتگرام آمد پشته سره جیمین ایستاد
بیتگرام : حالا که فهمیدی حال زن داش خوبه بریم شونت رو پانسمان کنن
جیمین : بعدن
بیتگرام از بازو جیمین گرفت و از رویه صندلی بلندش کرد
جیمین : چته
بیتگرام : بریم
یونگی : من اینجام برید
جیمین با اسرار های زیاد بیتگرام مجبور شد بره شونش رو پانسمان کنه وارده اتاق دیگه ای شدن بیتگرام کمک کرد تا جیمین کت اش رو بکشه جیمین هم پیرهن اش رو کشید و رویه تخت نشست دکتر هم مشغول پانسمان کردن شونه جیمین شد بیتگرام سریع جلوی جیمین ایستاد و با خنده انگشت هاشو جلوش گرفت و گفت
بیتگرام : بگو این چنده
جیمین : بچه بازی در نیار
بیتگرام : این چنده دو یا سه
جیمین : بشین یه جایی
دکتر رویه شونه جیمین باند پیچید و دارو برای جیمین نوشت روبه بیتگرام کرد
دکتر : شونه شون ضربه بدی خورده دارو نوشتم اونو باید بخورن پانسمان شونه شون خیلی زود به زود باید عوض بشن
بیتگرام: حله آقای دوکی
دکتر با تعجب به بیتگرام نگاه کرد اما بعدش خندید
جیمین : یکم شوختبه
دکتر : با این دستتون چیزه سنگینی بلند نکنید و خیس هم نشه
جیمین : باشه حتما
دکتر از آنجا رفت جیمین رویه بیتگرام کرد
جیمین : همین حالا میری یه لباس عروس میاری خیلی زود
بیتگرام : آهان باشه لباس عروس خودم رو میارم .... آخه مرد حسابی من از کجا تو پنج دقیقه برات لباس عروس بیارم
جیمین : برو فقط برو واسم منم از عمارت کت شلوار دیگه ای بیار اینا خونی شدن
بیتگرام : حله بسپارش به من
قبل از رفتن نسخه رو برداشت و سریع از اتاق بیرون رفت جیمین پیراهن اش رو برداشت و پوشید کت اش را برداشت و از وین تخت پایین شد به سمته اتاق ات رفت وارده اتاق شد دید که ات بهوش اومده به سمتش رفت و کناره تخت ایستاد
ات سرش رو پایین گرفته بود و هیچی نمی گفت جیمین با کمی عصبانیت گفت و اخمی که در پیشانی اش بود گفت
جیمین : چطور تونستی همچین کاری بکنی اگه به فکره خودت نبودی به فکره بچمون هم نبودی
آخر حرف اش را با داد گفت ات بغض کرد خودش رو به زور گرفته بود تا گریه نکنه
یونگی : سرش داد نزن
جیمین : بیتگرام الان برات لباس عروس دیگه ای میاره اونو میپوشی و با یونگی میای تالار
بعد از این حرف اش با عصبانیت از اتاق خارج شد
ات بغضش شکست و اشک هایش سرازیر شدن با صدای لرزون لب زد
ات : من ... چطور مادری .هستم ..
یونگی نزدیک ات شد و اون رو در بغل اش گرفت
یونگی : گریه نکن اگه تو ناراحت باشی بچت هم ناراحت میشه ...
- ۲۱.۰k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط