این داستان شيطان پرستان

این داستان شيطان پرستان
روزی روزگاری درکشور نروژ درشهر...
دختری ب اسم سونگ با خوانواده اش زندگی می‌کرد او پدرش را در شهر مدیسون از دست داده بود مرگ اورا هنوز پلیس ها تشخیص ندادن
پزشک قانونی هم می گفت او آسیب ندیده و سکته یا ....ندیده
خوانواده سونگی از این بابت تعجب کردن در آن شهر مرگ های زیادی در این باره
ایجاد می شود
این مرگ ها از ۴۰ سال پیش شروع شد
اولین قتل دختر ۱۳ ساله رومی ک تازه ب اون شهر آمده بودن شروع شد




سونگی دختر ۱۴ ساله دختر زیبا با چشم های قییر عادی قرمز طلایی داشت
پوست سفید روشن موهای سياه و تع موهاش آبی کرده بود💀
و همیشه لباس دارک و یا لباس های قیر عادی می پوشید
همه دوستاش همیشه اونو عضیت می کردن و او را عجیب قریب صدا می زدن

یک روز عالی در دبیرستان بزرگ معروف شهر

جشن خوش امدی دانش آموزان ب دبیرستان را داشتن جشن میگرفتن اون روز فعلا کلاس برگذار نمی شود

سونگی ب مدرسه جدید آمده بود دوستای جدید ...
همه در حال جشن گرفتن بودن همه بچه ها تو حیاط مدرسه جمع خوش حال بودن اما سونگی تو کافه ...
دیدگاه ها (۰)

تو کافه تنها ی تنها نشسته بود ک چهارتا پسر وارد شدن کافه کا...

سونگی افتاد زمین گریه کرد پسر کافه امد تا بلندش کنه سونگی ب...

پارت ۸

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط