قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ☕️
پارت چهل ششم
همه ساکت شدیم.
جیمین: من ۱۵ سالم بود که پدر و مادرم رو توی یه تصادف از دست دادم. بعدش رفتم سربازی، بعد مأمور مخفی شدم. همیشه تنها بودم. تا اینکه تو رو دیدم هانا. توی زندان، وقتی دیدمت چقدر میترسی، دلم سوخت. نه... دلم نیومد. خواستم محافظت کنم. اولش وظیفه بود. بعدش... (مکث کرد) بعدش عشق شد.
هانا اشک توی چشماش جمع شد.
جیمین: من نمیخوام عشقمو بهت تحمیل کنم. نمیخوام مجبور باشی دوستم داشته باشی. فقط خواستم یه بار دیگه بگم: من دوستت دارم. اگه یه روز، حتی یه لحظه، خواستی منو ببینی، من هستم. همیشه.
جعبه رو باز کرد. یه دستبند نقرهای بود. با یه پلاک کوچیک که روش حک شده بود: "همیشه منتظر"
هانا دیگه طاقت نیاورد. بغضش ترکید. رفت تو بغل جیمین.
هانا: (گریه کرد) چرا اینقدر خوبی؟ چرا انقدر صبوری؟
جیمین: (بغض کرده بود) چون تو ارزشش رو داری.
اون لحظه هانا سرش رو بلند کرد. نگاه به جیمین کرد. انگار برای اولین بار واقعاً میدیدش.
بعد یواش... خیلی یواش... لباش رو گذاشت رو لب جیمین.
.................
پارت چهل ششم
همه ساکت شدیم.
جیمین: من ۱۵ سالم بود که پدر و مادرم رو توی یه تصادف از دست دادم. بعدش رفتم سربازی، بعد مأمور مخفی شدم. همیشه تنها بودم. تا اینکه تو رو دیدم هانا. توی زندان، وقتی دیدمت چقدر میترسی، دلم سوخت. نه... دلم نیومد. خواستم محافظت کنم. اولش وظیفه بود. بعدش... (مکث کرد) بعدش عشق شد.
هانا اشک توی چشماش جمع شد.
جیمین: من نمیخوام عشقمو بهت تحمیل کنم. نمیخوام مجبور باشی دوستم داشته باشی. فقط خواستم یه بار دیگه بگم: من دوستت دارم. اگه یه روز، حتی یه لحظه، خواستی منو ببینی، من هستم. همیشه.
جعبه رو باز کرد. یه دستبند نقرهای بود. با یه پلاک کوچیک که روش حک شده بود: "همیشه منتظر"
هانا دیگه طاقت نیاورد. بغضش ترکید. رفت تو بغل جیمین.
هانا: (گریه کرد) چرا اینقدر خوبی؟ چرا انقدر صبوری؟
جیمین: (بغض کرده بود) چون تو ارزشش رو داری.
اون لحظه هانا سرش رو بلند کرد. نگاه به جیمین کرد. انگار برای اولین بار واقعاً میدیدش.
بعد یواش... خیلی یواش... لباش رو گذاشت رو لب جیمین.
.................
- ۱۶.۳k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط