می خندی و لباس شب از شهر می دری

می خندی و لباس شب از شهر می دری
اینــگونه در نظام جهـــان دست می بری!

خواهان "پهلوی" شده این شهر بلکه تو
برداری از هراس "رضـــا شاه " روسری!!

باور نکردنیست پس از قرنها هنـــوز
چون دلبران دوره ی سعدی ستمگری...

مویت سپاه موج و دلم قلعه ای شنی است
جنگــی نبـــوده است بــــه ایـــن نابرابری!

از هر چه بگذرم سخن دوست خوش تر است
از دوست بگذرم ... کـــه تــو از دوست بهتری!
دیدگاه ها (۲)

گفتم که رخت ناب تر از خورشيد استخورشيد شد و , سوختم از باور ...

میان‌ شعرهایم‌ واژه‌ی‌ خورشید کم‌ دارم‌و شاید علتش‌ این‌ست: ...

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند این دل خامــوش را آتش فش...

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیربه کمند تو گرفتار و به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط