رمانعشق مثلثی

رمان؟عشق مثلثی
پارت؟10
یونگی:خوشمزست؟
ا/ت:اوهوم
یونگی:نوش جونت
ا/ت:راستی..چرا بخاطر اقای پارت عصبی شدی؟
یونگی:بعدا برات توضیح میدم..
ا/ت:ام..پس ی سوال دیگه
یونگی:بپرس
ا/ت:چرا منو دزدیدی؟
یونگی:که دوس دخترم باشی
ا/ت:اما من نمیخوام..چرا زورم میکنی؟
یونگی:چون میتونم خوشبختت کنم..
ا/ت:من زندگی قبلیم رو میخوام،همون موقع که میومدی میگفتم "به کافه رستوران کارن خوش اومدید،چی میل دارید؟"یا همون موقع که به لوسی خودم غذا میدادم،من دستپخت خودمو بیشتر دوست دارم
یونگی:یک هفته بهم وقت بده..بعدش هرچی خواستی بگو
ا/ت:قبوله
ا/ت:
*بقیه غذامم خوردم،بعد یونگی غذا ها رو برد توی اشپزخونه،دراز کشیدم و اون اومد توی اتاق..بوسه ای به سرم زد..بعد کنارم دراز کشید و دستش رو دورم حلقه کرد،منو به خودش نزدیک کرد،بوسه دیگه ای روی گردنم گذاشت،نفس گرمش رو حس میکردم،کم کم خوابم برد*
(ساعت=11:38 PM)
*یهو بیدار شدم،دیگه خوابم نمیبرد،انگار گرسنم بود،حس عجیبی داشتم،بلند شدم،دمپایی های پشمی و سفید رنگ رو پوشیدم،از پله ها پایین رفتم،سنا نبود،دستمم درد میکرد و خیلی گشنم بود،در یخچال رو باز کردم،فقط گوشت های نپخته و سبزیجات بود،حتی میوه هم نداشتیم،در یخچال رو بستم،یونگی رو دیدم از ترس ی جیغ کوتاهی زدم*
ا/ت:ترسیدم
یونگی:ببخشید..چیزی میخوای؟
ا/ت:نه..
یونگی:من که گرسنمه،تو چیزی نمیخوری؟
ا/ت:نه..من فقط اومده بودم پایین
یونگی:باشه
ا/ت:
*یهو یک کشو رو باز کرد،ی نودل برداشت و سریع درست کرد،دهنم اب افتاد*
یونگی:بگیر..
ا/ت:من که گفتم گشنم نیست
یونگی:اب دهنت الان میریزه توش..سریع باش
ا/ت:خب..من که نمیتونم
یونگی:درسته..حواسم نبود..
*یونگی اومد نزدیک،صندلی رو اورد بیرون و من روش نشستم،کنارم نشست و با چاپستیک چوبی قرمز مقداری نودل برداشت و نزدیک دهنم کرد،شروع کردم به خوردن،نودل پنیری که یک مقدار هم تند بود،اما خوشمزه بود،مقداری دیگه برداشت و دوباره نزدیک دهنم کرد،دوباره خوردم..واقعا خوب بود*

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

سلام.. امیدوارم حالتون خوب باشه.. راستش این تنها رمانیه که ا...

رمان؟عشق مثلثیپارت؟9(تابع قوانین ویسگون) (اسپانیا=ساعت 8:23 ...

سیگار شریکی (پارت 21)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط