ماه در آغوش شب به خواب می رود و

ماه در آغوش شب به خواب می رود و
من هنوز بیدارم
مگر می شود بی تو به خواب رفت
خاطره ها صف می کشند به خیالم
و من خمار یک لحظه دیدنت
با من چه کردی؟
هیچ چیز جای خودش نیست
در تنم لحظه ها تب دارند
و من چه بی تابانه
بر شانه های سیاه شب
با خیال تو سفر خواهم کرد
#
دیدگاه ها (۴)

گاهی تنهایی آواز غم انگیز پرنده ای که هم نوع خود را میخواند ...

نبودی.....

بفهمفهمیدن چیز خوبیستمن از نبودن ونشدن ونداشتن ها نهمن از نف...

‏دفعه اول میبخشی‏دفعه دوم میبخشی ..‏دفعه سومم میبخشی ولیدیگه...

لحظه‌به‌لحظه دلتنگت می‌شومانگار هر ثانیه‌ای که می‌گذرد بیشتر...

از عشق تو بیزارم

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط