قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا»

قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا» 😂

لانا وارد آشپزخانه شد و هنوز داشت به اتفاق دیشب فکر می‌کرد که صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.

برگشت.

کوک بود.

با قیافه‌ای کاملاً جدی.

لانا لبخند زد.

— «صبح بخیر، بغل‌کنِ شبانه.»

کوک همان‌جا ایستاد.

— «منو این‌طوری صدا نکن.»

— «چرا؟ حقیقت داره!»

— «لانا.»

— «جانم؟»

کوک اخم کرد.

— «دیشب دقیقاً چی گفتم؟»

لانا وانمود کرد دارد فکر می‌کند.

— «اوممم...»

کوک منتظر ماند.

— «گفتی "فقط یه دقیقه بمون."»

کوک نفس راحتی کشید.

لانا ادامه داد:

— «بعد یه ساعت گذشت.»

کوک اخم کرد.

— «خب؟»

— «بعد دو ساعت.»

کوک آرام‌تر گفت:

— «خب...»

— «بعد سه ساعت.»

کوک ناگهان از جا پرید.

— «سه ساعت؟!»

لانا زد زیر خنده.

— «آرههههه! 😂»

کوک دستش را روی صورتش گذاشت.

— «من رئیس مافیام یا بالش بغل‌کردنی؟!»

لانا خندید.

— «دیشب که بیشتر شبیه بالش بودی.»

در همین لحظه تهیونگ وارد آشپزخانه شد.

— «صبح بخیر...»

هر دو ساکت شدند.

تهیونگ به قیافه‌ی کوک نگاه کرد.

به لانا نگاه کرد.

بعد به مبلِ سالن که هنوز پتو رویش افتاده بود نگاه کرد.

— «...من چیزی دیدم که نباید می‌دیدم؟»

کوک سریع گفت:

— «نه.»

لانا همزمان گفت:

— «آره.»

کوک با وحشت به لانا نگاه کرد.

— «لانا!»

تهیونگ با لبخند گفت:

— «رئیس... شما دیشب بالاخره احساسات پیدا کردی؟»

کوک لیوان روی میز را برداشت.

— «تهیونگ.»

— «بله؟»

— «دو دقیقه وقت داری از این عمارت فرار کنی.»

تهیونگ خندید و از آشپزخانه بیرون دوید.

— «بچه‌هااا! رئیس مافیا عاشق شدههههه! 😂»

کوک:

— «تهیونگ برگرد اینجاااا!»

لانا از خنده خم شده بود.

کوک هم دنبالش دوید.

و صبح عمارت مافیا رسماً تبدیل شد به میدان تعقیب‌وگریز.

تنها مشکل این بود که...

کوک هنوز نمی‌دانست چرا وقتی لانا می‌خندید، خودش هم ناخودآگاه لبخند می‌زد. 😂🖤
دیدگاه ها (۱)

قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموش‌نشدنی»نور کم‌...

اینجا یه زره داستان بد میشه چیزی نی کوک فردا یادش میره

پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط