سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p2

سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p2


هیوجین: اومممم، اگر یهو همچین اتفاقی بیوفته چیکار میکنی؟
ات: چه سوالای عجیبی میپرسیا، خب معلومه....من دوست ندارم، چون من می‌خوام عاشق یه فرد واقعی بشم نه کسی که حس عاشق شدن بهش ندارم، من تورو درسته که خیلی فراتر از هرچیز دیگه ای دوست دارم اما خب خودتم فرق دوست داشتن و عاشق شدن رو میدونی....
هیوجین: اگر همچین چیزی واقعی بشه چیکار میکنی؟یعنی چون عاشق من نیستی اگر این اتفاق بیوفته زندگیت جهنم میشه؟
ات: وای هیون چه سوالایی می‌پرسی، الکی همچین فکرای احمقانه ای نکن موهات می‌ریزه، بیا بریم یکم بستنی بخوریم با حرفات دلم ضعف رفت از گشنگی
هیوجین: خنده- خب بریم
ات: به حساب تو....
هیوجین: باشه -خنده
(یه هفته بعد)
ات: مامان من از خونه برگشتم
م.ا: خوش اومدی، پیش هیوجین بودی
ات: ارههههه
م.ا: ات برو لباساتو عوض کن کوکی درست کردم و یه خبر دارم برات
ات: وای اخجون کوکی، همین الان بگو شاید بعد برم دوباره بیرون
م.ا: خب پس بشین
نشستی و یه کوکی برداشتی و منتظر حرف مامانت بودی....
م.ا: ات یادته گفته بودم بابات با یه شرکت قرارها سرمایه گذاری کنه؟
ات: اونم
م.ا: ما قراره با اونا خانوادگی آشنا بشیم، بابات گفت ممکنه از پسرشون خوشت بیاد تازه آشنا هم هستش، اگر از همدیگه خوشتون بیاد ممکنه باهم ازدواج کنید
ات: وای مامان درگیر چه چیزایی هستی، منو چه به این کارا من نمیاما.....
م.ا: آنقدر کله شق نباش
ات: خودت میدونی من بدم میاد، بعدشم من اون روز می‌خوام با دخترا برم بیرون
م.ا: هیوجین چیکار می‌کنه
ات: گفت این چند روز درگیر کارهای شرکتیه باباشه فعلا نمیتونه وقت بگذرونه....
م.ا: باشه هرجور راحتی ولی اینبار بهت اجازه میدم
ات: اوهوم راستی کوکی عالی شده....
(چند شب بعد)
چند شب گذشته بود و مامانت بعد اون قرار کاری که راجبش باهات حرف زده بود همش تو فکر بود هروقت میخواستی باهاش صحبت کنی هول میشد و خودشو میزد به ریلکس بودن تو زیاد اهمیت ندادی چون پدر و مادرت زیاد خوششون نمیاد تو کارشون دخالت کنی توهم پس به حرفشون گوش می‌دادی، این چندروز هم زیاد هیوجین رو نمیدیدی می‌گفت باباش و اون درگیر کارهای شرکت هستن و ازت عذر خواهی میکرد که پیشت نیست ولی بهش گفتی که راحت باشه و مشکلی نیست...این چندروز از نظر تو همه عجیب و خسته کننده بودن و توهم یجوری برای خودت این چندروز رو میگذروندی تا اینکه یه شب صدای صحبت پدر و مادرت رو شنیدی و کنجکاو شدی کن چی میگن
م.ا: من هنوزم نمیتونم درک کنم، این ممکنه اذیتش کنه
پ.ا: درسته ولی رسم خانودمون اینه، من خودمم اگر نخوام بازم مجبوریم که اینکارو کنیم
م.ا: تا کِی وقت داریم که اینو بهش بگیم؟
پ.ا: هرچی زودتر بهتر، خانواده هوانگ زود می‌خوان پسرشون ازدواج کنه تا راحت شرکت رو بدن دستش و وارث بشه
م.ا: فردا سعی میکنم بهش بگم...
پ.ا: اوهوم، دیگه شبه بریم بخوابیم تا ات متوجه نشده
ات: وارث، خانواده هوانگ؟؟؟؟اینا دیگه چیه؟چی هست که ممکنه اذیتم کنه؟
اونشب با کلی فکر و خیال خوابت برد همش درگیر بودی که چه اتفاقی افتاده
ات: نکنه شرکت ورشکسته شده؟؟نه بابا خب چه ربطی به من داره....
(فردا ظهر)
تو تازه از بیرون برگشته بودی و البته زیاد هم بیرون نمونده بودی چون نه حوصله دوستاتو داشتی نه هیوجین بود
م.ا: خوش اومدی دخترم چه دمغی؟
ات: هوفففف خبری از هیوجین نیست، دلم براش تنگ شده باباش هم بخاطر کارای شرکت ول کنش نیست
م.ا: اونم خب ات....میشه بیا اینجا....می‌خوام باهات راجب موضوعی صحبت کنم
ات: یعنی همونو میخواد بگه؟ -تو مغزش
ات: چیشده؟
م.ا: خب ات....خودت میدونی که از طرف پدر پدر بزرگت و کلا خانودمون رسم و رسومات اجباری و مهمی وجود داره، من تاحالا درمورد ازدواج منو بابات بهت چیزی نگفتم اما بهتره الان اینو بدونی
ات: اوهوم
م.ا: از سال ها قبل توافق شده که ازدواج فرزند به دست پدر و مادر انجام میشه و منو پدرت به دست خانوادمون ازدواج کردیم
ات: یعنی ازدواج اجباری؟
م.ا: خب اره....اما بعضی از افراد با این ازدواج تونستن زندگی خوبی داشته باشن و به مرور عاشق هم بشن مثل منو پدرت و الان این داستان راجب توهم صدق می‌کنه
ات: چی؟!...
ات: وای نه -تو مغزش
م.ا: این خانواده ای که راجبش بهت گفته بودم و گفتم پدرت باهاشون سرمایه گذاری کرده الان خانواده ای هستن که تو و پسرش باید باهم ازدواج کنید
ات: ولی این....درست نیست....من دوست ندارم...این کاملا معلومه برای رشد شرکته نه خانواده...
م.ا: نصفش اینطوریه اما به هر حال نمیشه ماریس کرد ات، برای همین گفتم که با من بیای تا زودتر باهاش کنار بیای
ات: و..ولی...اصلا چه خانواده ای هستن؟
دیدگاه ها (۲)

سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p3 اخر(اسلاید بعدی کلیپی ب...

سه پارتی از هیوجین: (وقتی که....) p1بچه ها ممکنه داستان یکم ...

سناریو: (وقتی عضو نهمی و دوست دخترشونی و انرژی زنانه منفی صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط