#play_back

#play_back
#پارت_۸
ویو جین :
یهو درد بدی تو پهلوم حس کردم .. اون بهم شلیک کرد ولی من با این وجود بازم دست تهیونگ و گرفتم و کشیدمش بالا ..
^ ج ...جین .
_ چیزیم ...نیست ... خ ... خوبم .
اشک تو چشمای تهیونگ جمع شده بود . چشمش به نامجون خورد .
ویو نامجون :
من آدم بی عرضه ای نبودم و وقتی جین رو زخمی کرد از کوره در رفتم .
! چطور جرعت میکنی ... ( با اعصبانیت )
و بهش شلیک کردم ... تیر تو دستش خورد و فرار کرد .
رفتم سمت جین .
! جین .. حالت خوبه ؟
_ خوابم .... میاد .
! ن...نه نباید بخوابی ... هی تهیونگ زنگ بزن امبولانس .. بدو دیگه ( با داد )
^ ب ...باشه .
بردیمش بیمارستان . گلوله رو در آوردن و بیهوش بود ... من رفتم بیرون که دارو هاش رو بگیرم .
ویو تهیونگ :
عذاب وجدان داشتم . آخه جین از من خوشش نمیومد چرا باید این کارو میکرد ؟؟
یهو به هوش اومد .
^ ج ... جین ... جین صدامو میشنوی ؟
واکنش نشون نداد ...
^ ه ...هیونگ .... لطفا بیدار شو ...
اولین بار بود که بهش هیونگ میگفتم .
_ بیخیال ....تو ... خ ... خیلی  .... غر ... غرویی ..
^ هیونگ ... خوبی ؟ ( با هیجان )
_ آره خوبم ...
^ خیلی خوشحالم ( با بغض )
_ تهیونگ ... ببخشید اگه باهات بد رفتاری کردم ..
^ چ ...چی ...نه من باید عذرخواهی کنم نباید به حرف هیون شیک گوش میکردم ..
_ منم زیاده روی کردم ... در ضمن ... اشکالی نداره بهم بگی هیونگ بگو ..
^ جدی ؟ آخه قبلا نمیزاشتی بگم ...
_ نه از این به بعد بگو ..
^ باشه حیحی ( خنده )
ویو خودم :
^ خب ...
جین برگشت و به تهیونگ نگاه کرد .
^ هنوزم یه عوضی گروگانگیرم ؟ ( ناراحتی )
سرشو و پایین گرفت و لبخند فیکی زد .
جین کمی فکر کرد ...
_ نه ....
تهیونگ به جین نگاه کرد .
_ تو الان عضو خانوادمونی .
و لبخند زد و تهیونگو بغل کرد .
یهو یاد نامجون افتاد .
_ ببینم اون پسره کجاست ؟
^ پسره ؟ اها نامجون هیونگ .
جین چپ چپ نگاش کرد .
_ هیونگته ؟ ( قیافش = •_• )
^ خب اره اون الان عضو گروهمونه دیگه . اون بیرونه داروهاتو داد و بیرون وایساد گفت که نمیاد تو تا مزاحممون نباشه .
جین بلند شد رفت بیرون . نامجون به دیوار تکیه داده بود و داشت با یه دستبند بازی میکرد .
_ هی تو ...
نامجون جا خورد ولی وقتی جینو دید انقدر خوشحال شد که خودشم متوجه نشد جین رو بغل کرده .
! خوشحالم که خوبی .
نامجون ، جین رو محکم بغل کرده بود . جین هم اروم نامجون رو بغل کرد . نامجون متوجه شد جینو بعل کرده پس سریع از بغلش بیرون اومد .
! معذرت میخوام حواسم نبود . ( سرشو پایین گرفته )
جین یه ایده به سرش زد .
_ هی بیخیال اوه من حالم خوب نیس .
و الکی تلو تلو خورد ولی متاسفانه پاش به کاشی گیر کرد و واقعا داشت میوفتاد که نامجون گرفتش .
! خوبی ؟
جین تعجب کرده بود . نامجون فکر کرد جین واقعا حالش خوب نیس پس اونو براید استایل بغل کرد و بردش به اتاق .
تهیونگ تا اون صحنه رو دید ابمیوه ای رو که داشت میخورد رو پاشید بیرون و گفت ...
^ شما دو تا قرار میزارین ؟
!_ نههههه !!!
جفتشون با تعجب همو نگاه کردن . تهیونگم خندید و قایمکی عکس گرفت .
تهیونگ رفت بیرون و نامجین رو تنها گذاشت . نامجون بغل تخت جین نشست و جینم دراز کشید تا حالش بهترشه .
( جین ) : نامجون ؟
نامجون برگشت و به جین نگاه کرد .
( جین ) : چجوری ما رو شناختی ؟
( نامجون ) : ...
End part 🎈
ببخشید اینو دیر گذاشتم قول میدم از این به بعد زود بزارم 💋
دیدگاه ها (۶)

از این بانو اصکی رفتم :https://wisgoon.com/v/SOJ8Q536WPما با...

#شکوفه_ی_گیلاس#پارت_۳( * روز بعد * )جونگکوک روی تخت دراز کشی...

مخاطب :https://wisgoon.com/minji_7744https://wisgoon.com/prn...

#دوستی_اجباری#فصل_۲#پارت_۳نامجون خیلی اروم دراز کشیده بود که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط