یه سناریو میشه بنویسی وقتی افسردگی شدید داری و مشکل قلبی
یه سناریو میشه بنویسی وقتی افسردگی شدید داری و مشکل قلبی که بخاطر خانوادت اینجوری شدی (میدونی دیگه چی میگم چون خیلی سخت میگرفتن به ا.ت و محدودیت تو زندگی براش میزاشتن و کلا خیلی سخت میگرفتن بهش ، آخرشم انگار که به اجبار ا.ت با اعضا ازدواج کرده ولی الان هم دیگه رو دوست دارن) نفهمیدی بهت بیشتر توضیح میدم
ببخشید که زیاد شد
و اینکه طولانی باشه
#درخواستی
«Hope Moon»
خسته شده بود و بدنش درد میکرد دوباره درد قلبش زیاد شده بود و باعث سده بود نفس نفس بزنه *الیا*دختری ۱۸سال بود در خانواده سختگیر بود هرروز داد و بیداد: درس بخون، عالی باش، اینو بپوش، با این حرف بزن، نخیر حق نداریی، تو بی عرضه ای، هیچوقت هیچی نمیشی، اگر ما نبودیم اینجا نبودی: حالش به هم خورد و دوید دستشویی و بالا آورد قلبش درد گرفت عرق پایین اومد سریع دوید و قرص هاشو سریع خورد و رچیه تخت افتاد از دذد ناله میکرد که مادرش اومد «چی شده؟ دوباره؟» سرشو نرم تکون داد «فقط دوباره خسته شدم» مادرش کمی چشم چرخاند و کنارش نشست «الیا میدونم سخته ولی همش بخاطر خودته» بعض کرد شدید این همه سختی بازم بخاطر خودم بود، این همه داد و بیداد، این همه بی احترامی، این همه سیلی بخاطر نمره کم
پوزخنده سرد زد «میدونم.... درک میکنم»
مادرش بلند شد «بلند شو امشب مهمون ویژ داریم شاید امشب ازدواج کنی» تعجب کرد و ترس کل وجودش رو گرفت «چی؟»
«بابات به شرکت" لی "باخته و برای اینکه بتونه دوباره همه چیز رو به دست بیاره تو قرار به ازدواج پسر دومشون دربیایی»
الیا نفس حبس شد نمی دونست دعوا کنه، یا شاید یک موقعیت بود برای آزادی از دست این جهنم فقط تونست سرتکون بده و مادرش رفت و خودش ماند و کلی فکر....
"ساعت ۹ شب"
یک لباس مرتب پوشید همراه موهای مرتب تر و لبخندی مصنوعی مهمونا نیم ساعت رسیده بودن و حرف زده بودن و قرار بود عروس را ببیند و علقه رد و بدل بشه بدون عروسی، بدون تدارکات، لباس ها داخل چمدان بودن و رفت پایین و بدون هیچی سریع چشمش به لینو افتاد رئیس شرکت بزرگ لی که همه چیز دست خودش بود همه جا رو گرفته بود و اسمش رویه مجله بود لی مینهو رئیس بزرگترین شرکت جواهر سازی دنیا جوان، باهوش و پر از رمز و راز زود تعظیم کرد «س... سلام» که پوزخند بود یا لبهند نتونست تشخیص بده «هممم... سلام... الیا درسته؟» چرا وقتی اسمش رو گرفت خیلی گرم بپد دلش لرزید «بله آقای لی»
«لینو... صدام کن» دستش را دراز کرد که جلو بره وقتی وارد شد همه چشم سکتش رفت پدرش«اوه... اومدی بیا بشین باید حلقه رد و بدل بشه» لینو سریع وارد شد «ببینم نباید اول بگیم که آیا راضی یا نه؟» این.... این احترام بود بهش نگاه کرد و پدرش گفت «نه الیا راضیه درسته دخترم؟» تایید کرد بی درنگ «بله... من... من... راضیم» مینهو شانه بالا برد باشه»
نشستن و حلقه رد و بدل شد و این یک آزادی بود از این زندگی جهنم
"پنج ماه بعد"
زندگی روال بود امروز هوا بارونی بود سه ماه بود که قلبش درد نداشت و قرص نخورده بود که خیلی زندگی عادیی بود بدون دعوا الیا بعضی وقتا درس میخوند و یا قدم میزد پنت هاوس زیادی بزرگ بود امروز داشت کیک درست میکرد دستاش کمی میلرزید دیگه خبری از حرف نبود یا بغض هایی یهویی حتا انگار افسردگی هم رفته بود
کمی خسته شد و نشست که در باز شد هدیه دست داشت و کمی خرید که با دیدن الیا خسته کمی ترسید «الیا، حالت خوبه؟»
بلند شد که مینهو دستش روگرفت و نشست «هی بلند نشو...»
«من... من خوبم»
بدون هیچی بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد چرا این حرکات براش اینقدر خوب بود آرامش و حسی آروم داشت و بعد سرش رویه شانه تکیه داد
«مینهو؟»
«جانم دارلینگ من»
«ممنونم که منو از مرگ نجات دادی تو باعث شدی... قرص هامو ترک کنم و بلخره... بتونم معنی شادی رو بفهمم»
مینهو لبخند زد و دستاشو بوسید
«همون روز که همه چیز رو فهمیدم... فهمیدم تو کسی بودی که نتونستی عشق رو بفهمه ولی الان... با من امنی قول میدم تا ابد برات بمونم»
اشک پایین اومد نه افسردگی، نه سختی بلکه لبخند شادی، بلکه خوشی
«فکر کنم باید بگم... دوستت دارم»
«منم همینطور ماه من»
چطور بود دوستان؟اگه دوست داشتید بهم بگید . 💍🫠🌛👩❤️👨
.
.
.
.
.
.
.
.
#استری_کیدز #لینو #لی_مینهو #اجباری #سناریودرخواستی #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره
ببخشید که زیاد شد
و اینکه طولانی باشه
#درخواستی
«Hope Moon»
خسته شده بود و بدنش درد میکرد دوباره درد قلبش زیاد شده بود و باعث سده بود نفس نفس بزنه *الیا*دختری ۱۸سال بود در خانواده سختگیر بود هرروز داد و بیداد: درس بخون، عالی باش، اینو بپوش، با این حرف بزن، نخیر حق نداریی، تو بی عرضه ای، هیچوقت هیچی نمیشی، اگر ما نبودیم اینجا نبودی: حالش به هم خورد و دوید دستشویی و بالا آورد قلبش درد گرفت عرق پایین اومد سریع دوید و قرص هاشو سریع خورد و رچیه تخت افتاد از دذد ناله میکرد که مادرش اومد «چی شده؟ دوباره؟» سرشو نرم تکون داد «فقط دوباره خسته شدم» مادرش کمی چشم چرخاند و کنارش نشست «الیا میدونم سخته ولی همش بخاطر خودته» بعض کرد شدید این همه سختی بازم بخاطر خودم بود، این همه داد و بیداد، این همه بی احترامی، این همه سیلی بخاطر نمره کم
پوزخنده سرد زد «میدونم.... درک میکنم»
مادرش بلند شد «بلند شو امشب مهمون ویژ داریم شاید امشب ازدواج کنی» تعجب کرد و ترس کل وجودش رو گرفت «چی؟»
«بابات به شرکت" لی "باخته و برای اینکه بتونه دوباره همه چیز رو به دست بیاره تو قرار به ازدواج پسر دومشون دربیایی»
الیا نفس حبس شد نمی دونست دعوا کنه، یا شاید یک موقعیت بود برای آزادی از دست این جهنم فقط تونست سرتکون بده و مادرش رفت و خودش ماند و کلی فکر....
"ساعت ۹ شب"
یک لباس مرتب پوشید همراه موهای مرتب تر و لبخندی مصنوعی مهمونا نیم ساعت رسیده بودن و حرف زده بودن و قرار بود عروس را ببیند و علقه رد و بدل بشه بدون عروسی، بدون تدارکات، لباس ها داخل چمدان بودن و رفت پایین و بدون هیچی سریع چشمش به لینو افتاد رئیس شرکت بزرگ لی که همه چیز دست خودش بود همه جا رو گرفته بود و اسمش رویه مجله بود لی مینهو رئیس بزرگترین شرکت جواهر سازی دنیا جوان، باهوش و پر از رمز و راز زود تعظیم کرد «س... سلام» که پوزخند بود یا لبهند نتونست تشخیص بده «هممم... سلام... الیا درسته؟» چرا وقتی اسمش رو گرفت خیلی گرم بپد دلش لرزید «بله آقای لی»
«لینو... صدام کن» دستش را دراز کرد که جلو بره وقتی وارد شد همه چشم سکتش رفت پدرش«اوه... اومدی بیا بشین باید حلقه رد و بدل بشه» لینو سریع وارد شد «ببینم نباید اول بگیم که آیا راضی یا نه؟» این.... این احترام بود بهش نگاه کرد و پدرش گفت «نه الیا راضیه درسته دخترم؟» تایید کرد بی درنگ «بله... من... من... راضیم» مینهو شانه بالا برد باشه»
نشستن و حلقه رد و بدل شد و این یک آزادی بود از این زندگی جهنم
"پنج ماه بعد"
زندگی روال بود امروز هوا بارونی بود سه ماه بود که قلبش درد نداشت و قرص نخورده بود که خیلی زندگی عادیی بود بدون دعوا الیا بعضی وقتا درس میخوند و یا قدم میزد پنت هاوس زیادی بزرگ بود امروز داشت کیک درست میکرد دستاش کمی میلرزید دیگه خبری از حرف نبود یا بغض هایی یهویی حتا انگار افسردگی هم رفته بود
کمی خسته شد و نشست که در باز شد هدیه دست داشت و کمی خرید که با دیدن الیا خسته کمی ترسید «الیا، حالت خوبه؟»
بلند شد که مینهو دستش روگرفت و نشست «هی بلند نشو...»
«من... من خوبم»
بدون هیچی بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد چرا این حرکات براش اینقدر خوب بود آرامش و حسی آروم داشت و بعد سرش رویه شانه تکیه داد
«مینهو؟»
«جانم دارلینگ من»
«ممنونم که منو از مرگ نجات دادی تو باعث شدی... قرص هامو ترک کنم و بلخره... بتونم معنی شادی رو بفهمم»
مینهو لبخند زد و دستاشو بوسید
«همون روز که همه چیز رو فهمیدم... فهمیدم تو کسی بودی که نتونستی عشق رو بفهمه ولی الان... با من امنی قول میدم تا ابد برات بمونم»
اشک پایین اومد نه افسردگی، نه سختی بلکه لبخند شادی، بلکه خوشی
«فکر کنم باید بگم... دوستت دارم»
«منم همینطور ماه من»
چطور بود دوستان؟اگه دوست داشتید بهم بگید . 💍🫠🌛👩❤️👨
.
.
.
.
.
.
.
.
#استری_کیدز #لینو #لی_مینهو #اجباری #سناریودرخواستی #لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره
- ۱۶۷
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط