راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۸
از آن روز، تهیونگ دیگر نمیتوانست مثل قبل رفتار کند.
هر بار که جونگ کوک کنارش بود، قلبش بیاجازه تندتر میزد.
بارها تصمیم گرفت احساسش را فراموش کند، اما هر بار رفتارهای جونگ کوک تمام تصمیمهایش را به هم میریخت.
انگار هرچه بیشتر از او فاصله میگرفت، بیشتر دلش میخواست کنارش باشد.
چند روز بعد، جشنوارهی مدرسه بالاخره شروع شد.
حیاط مدرسه پر از غرفههای رنگارنگ، موسیقی و صدای خندهی دانشآموزها شده بود.
تهیونگ و جونگ کوک هم مسئول غرفهی کلاسشان بودند.
هر دو کنار هم مشغول کار بودند و گاهی بیاختیار با هم شوخی میکردند.
جیمین از دور با لبخند نگاهشان میکرد.
یونگی آرام کنار او ایستاد.
«فکر کنم بالاخره وقتشه.»
جیمین خندید.
«تهیونگ دیگه نمیتونه احساسش رو پنهان کنه.»
یونگی سری تکان داد.
«فقط امیدوارم جونگ کوک، مثل همیشه از احساساتش فرار نکنه.»
غروب، جشنواره کمکم رو به پایان بود.
تهیونگ برای آوردن چند وسیله به پشت ساختمان مدرسه رفت.
محوطه خلوت و ساکت بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی را پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، جونگ کوک را دید.
«دنبالم اومدی؟»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«گفتم شاید کمک لازم داشته باشی.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«تو همیشه وقتی میگی "فقط کمک"، یه چیز دیگه پشتش هست.»
جونگ کوک نگاهش را از او گرفت.
«زیادی فکر میکنی.»
چند لحظه هر دو در سکوت ایستادند.
باد آرام بین درختهای حیاط میپیچید.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
دیگر نمیخواست احساسش را بیشتر از این پنهان کند.
اما درست وقتی خواست چیزی بگوید، صدای چند نفر از پشت ساختمان آمد.
چند دانشآموز با خنده نزدیک میشدند.
تهیونگ حرفش را نیمهکاره رها کرد.
جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«میخواستی چیزی بگی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«نه... بعداً.»
اما ته دلش تصمیمش را گرفته بود.
فردا...
دیگر هیچ بهانهای برای سکوت نداشت.
فردا، تمام حقیقت قلبش را به جونگ کوک میگفت...
حتی اگر جوابش فقط یک "نه" باشد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۸
از آن روز، تهیونگ دیگر نمیتوانست مثل قبل رفتار کند.
هر بار که جونگ کوک کنارش بود، قلبش بیاجازه تندتر میزد.
بارها تصمیم گرفت احساسش را فراموش کند، اما هر بار رفتارهای جونگ کوک تمام تصمیمهایش را به هم میریخت.
انگار هرچه بیشتر از او فاصله میگرفت، بیشتر دلش میخواست کنارش باشد.
چند روز بعد، جشنوارهی مدرسه بالاخره شروع شد.
حیاط مدرسه پر از غرفههای رنگارنگ، موسیقی و صدای خندهی دانشآموزها شده بود.
تهیونگ و جونگ کوک هم مسئول غرفهی کلاسشان بودند.
هر دو کنار هم مشغول کار بودند و گاهی بیاختیار با هم شوخی میکردند.
جیمین از دور با لبخند نگاهشان میکرد.
یونگی آرام کنار او ایستاد.
«فکر کنم بالاخره وقتشه.»
جیمین خندید.
«تهیونگ دیگه نمیتونه احساسش رو پنهان کنه.»
یونگی سری تکان داد.
«فقط امیدوارم جونگ کوک، مثل همیشه از احساساتش فرار نکنه.»
غروب، جشنواره کمکم رو به پایان بود.
تهیونگ برای آوردن چند وسیله به پشت ساختمان مدرسه رفت.
محوطه خلوت و ساکت بود.
چند دقیقه بعد، صدای قدمهایی را پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، جونگ کوک را دید.
«دنبالم اومدی؟»
جونگ کوک شانه بالا انداخت.
«گفتم شاید کمک لازم داشته باشی.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«تو همیشه وقتی میگی "فقط کمک"، یه چیز دیگه پشتش هست.»
جونگ کوک نگاهش را از او گرفت.
«زیادی فکر میکنی.»
چند لحظه هر دو در سکوت ایستادند.
باد آرام بین درختهای حیاط میپیچید.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
دیگر نمیخواست احساسش را بیشتر از این پنهان کند.
اما درست وقتی خواست چیزی بگوید، صدای چند نفر از پشت ساختمان آمد.
چند دانشآموز با خنده نزدیک میشدند.
تهیونگ حرفش را نیمهکاره رها کرد.
جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.
«میخواستی چیزی بگی؟»
تهیونگ لبخند تلخی زد.
«نه... بعداً.»
اما ته دلش تصمیمش را گرفته بود.
فردا...
دیگر هیچ بهانهای برای سکوت نداشت.
فردا، تمام حقیقت قلبش را به جونگ کوک میگفت...
حتی اگر جوابش فقط یک "نه" باشد. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۳۸۴
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط