ویوی ات : صبح با صدای خنده و درد خیلی بدی از خواب بیدار
ویوی ات : صبح با صدای خنده و درد خیلی بدی از خواب بیدار شدم دیدم تهیونگ نیست رفتم حموم و لباسمو پوشیدم رفتم پاین که دیدم سر میز داره یا جیمین میخنده که هانا هم همزمان با من امد پاین رفتیم جیمین و تهیونگ با دیدن ما جا خوردن
ات : مگه چی پشت سر ما میگفتید که اینجوری جا خوردید
ته : هیچی به خدا ( با خنده )
صبونمون خوردیم و یه فیلم ترسناک دیدیم بعد فیلم تهیونگ گفت
ته: بچها به نظرتون من یه ویلا همین جا ها بگیرم اینطوری هم پیش همیم و هم از شهر دوریم
جیمین : خوبه ولی ات مشکلی ندارع. که از مامان باباش دور باشه
ات : نه من اوکی من برام خوبه که از اونا دور باشم
هانا : فکر خوبیه من یه مکنی هم میشناسم میتونید اون ویلای اون ور خیابونو بخرید
ته : مرسی ساعت 3 میرم برا خرید ات توهم میای ؟
ات: اره منم میام
ساعت 3
اعدامت مسکنی &
& : خب اقای کیم تبریک میگم میتونید وسایلتون رو ببرید
ته : مرسی از اشنایتون خوش بختم
&: همچنین
5 سال بعد
تو و تهیونگ ازدواج کردن و اونور خیابونو هانا و جیمین زندگی میکنند و یه بچه ی 2 ساله و یه 4 ساله و یه 6 ماهه دارن و تا عبد به خوبی و خوشی زندگی کردن
پایان
ات : مگه چی پشت سر ما میگفتید که اینجوری جا خوردید
ته : هیچی به خدا ( با خنده )
صبونمون خوردیم و یه فیلم ترسناک دیدیم بعد فیلم تهیونگ گفت
ته: بچها به نظرتون من یه ویلا همین جا ها بگیرم اینطوری هم پیش همیم و هم از شهر دوریم
جیمین : خوبه ولی ات مشکلی ندارع. که از مامان باباش دور باشه
ات : نه من اوکی من برام خوبه که از اونا دور باشم
هانا : فکر خوبیه من یه مکنی هم میشناسم میتونید اون ویلای اون ور خیابونو بخرید
ته : مرسی ساعت 3 میرم برا خرید ات توهم میای ؟
ات: اره منم میام
ساعت 3
اعدامت مسکنی &
& : خب اقای کیم تبریک میگم میتونید وسایلتون رو ببرید
ته : مرسی از اشنایتون خوش بختم
&: همچنین
5 سال بعد
تو و تهیونگ ازدواج کردن و اونور خیابونو هانا و جیمین زندگی میکنند و یه بچه ی 2 ساله و یه 4 ساله و یه 6 ماهه دارن و تا عبد به خوبی و خوشی زندگی کردن
پایان
- ۱۸۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط