شروع ✨
شروع ✨
کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو به پشت یوشیرو رسوند. با صدایی که از ترس میلرزید گفت
+ یوشیرو من....
یوشیرو نیم نگاهی بهش انداخت و سریع فهمید که کامیل میخواد کنارش بشینه. خی اینطوری خیلی بهتر میشد. اگه کاکوچو میومد سریع تحویلش میداد.
به طرف کامیل سر تکون داد و بعد سمت مارولو خم شد
یوشیرو : ( آ.... مارولو! میشه خانمم پیشم بشینه؟)
مارولو چنددقیقه به کامیل خیره موند که باعث یکم لرزش کامیل شد. انگار داشت اون رو بدون لباس تصور میکرد. اما مارولو فقط به حال این دختر دل میسوزوند
زنی که مشخص بود هیچ ارتباطی با این دنیای پر از کثافت نداره. اما به دلیل وجود یوشیرو قرار بود به دست های بیرحم ترین مردهای شهر بیفته
با تردید سر تکون داد. دوست نداشت این دختر امشب تو جایی گیر بیفته و دستمالی شه. از قیافش مشخص بود که تنها گوسفند جمع این گرگ ها بود
با بی میلی گفت : ( آره ولی به شرط اینکه حرف نزنه....)
یوشیرو لبخند زد نمیدونست چرا از وقتی مارولو فهمیده یوشیرو میخواد زنشو بده به کاکوچو کج دار و مریض برخورد میکنه
با مغز کوچیکش خیال کرد لابد حسودی میکنه
دستش رو باز کرد تا میومرا کنارش بشینه. خواست به همه ی مردای جمع ثابت کنه این دختر برای خودش هست و احتمالا به زودی برای کاکوچو. لبخندی نمایشی زد تا از مارولو تشکری کنه.
یوشیرو : ( مرسی داداش)
کامیل داشت مارولو رو تماشا میکرد. به اندازه افراد این جمه پولدار نمیرسید اما هیچکاره هم به حساب نمیومد. دلش میخواست بدونه که این مرد چجوری زندگی میکنه؟.
اینطور که حس میکرد مارولو فقط گوسفندی بود تو لباس گرگ ها
یهو اگلرزش خیلی بدی روی بدن کامیل اومد گاز اون لرزش های یهویی که پاهاتو سست میکنه
سرشو برگردوند و چشم جشم شد با مردی که روبروش بود. همون آدمی که با اومدنش هوارو خفه کرد. مرد با نگاه بنفش و نافذش به چشمای کامیل نگاه کرد
نگاهش پایین تر نرفت. حتی دورتر نشد فقط تو چشما نگا کرد. دست کامیل یهو اومد بالا و روی خاله گوشه لبش نشست. انگار بدنش میخواد بگه اون داره به خال کنار لبش نگا میکنه نه حتی چشماش
دوباره به اون مرد عجیب نگا کرد. اون حالا داشت یقشو باز میکرد و کراوات شو شل میکرد و کارت هارو میگرفت
کامیل متوجه تتو ی روی گردن اون مرد شد
از این تتو روی ساعد اون مرد مو صورتی و اون مرد م. بنفش که به زن ها خیره شده بود هم بود
یهو به خودش یه جیزی گفت
نکنه اونها یه باندن؟!
با این فکر سریع به سمت یوشیرو سر چرخوند و بهش نگاه کرد
اما دیگه دیر شده بود کارت ها پخش شده بود دیگه اجازه حرف زدن نداشتن
یوشیرو میدونست که اونا باند هستن؟! اگر نمیدونسته و دونده یه احمقه اوه میدونسته و بازم اومده و کامیل رو هم با خودش آورده اون دوبرابر احمقه!
اگه کامیل امشب از اینجا سالم بیرون میرفت هزار بار خداروشکر میگرد و حتما از یه گل فروش گل میخرید و به یه فقط دیگه میداد
باریستا کارت هارو پخش کرد و و درباره بازی توضیح داد اما خوب کامیل خوب نفهمید
بازی چرخید و حدود یه ساعت گذشت و بازیکنا دونه دونه اومدن بیرون
اون مردهایی که شیک گوش بودن هیچ اعتراضی نکردن صدای غرولند اوناییم که لباس های متفاوت گوشیده بودن با یه نیم نگاهی از ریندو خفه میشد.
انقد بلند شدن و رفتن که بلاخره فقط موندن ریندو و یوشیرو چشم تو چشم و مقابل هم
کامیل با استرس و اضطراب به دست نگاه میکرد. دلش میخواست بلند و شه و فرار کنه اصن مهم نبود تو جنگل گم میشه فقط میخواست ادامه این بازی رو نبینه
ریندو هی پشت سرهم مشروب میخورد و پودر رو میکشید بالا
کامیل فک کرد اگه همینطوری ادامه بده حتما میبازه اما اون هنوز حواسش سرجاش بود
لیوان به لیوان میخورد و کامیل فقط تونست متوجه بشه که مردمک چشاش گشادتر میشن
یعنی... مواد مخدر با دوز بالا؟!
تا باریستا اومد و دوباره کارت هارو پخش کرد ریندو پاکت سیگار گردنی از تو جیبش درآورد و با فندک گرون قیمتی روشنش کرد
کامیل سر از کار اونا درنمیاورد و هیچوقت از این بازی ها که به شانس و بدشانسی مربوطه لذت نمیبرد
پس ساکت شد و هیچ حرفی نزد تا یوشیرو خودش کارو انجام بده. ورقه ها پشت سرهم تو دستاشون جابه جا میشد تا اینکه فقط دو تا دست ورق تو دست هردوشون بود
پوزخند موفقیت روی لب یوشیرو چشمای تاریک ریندو نشون میداد که دست کی بهتره
یوشیرو. ورقاشو انداخت روی میزو دو مهره بالاتر رو شد
اس خشت و اس گشتی روی میز بود
ریندو هم اینکارو کرد. اس دل و دوتا خشت.
کامیل چشماش بین ریندو و یوشیرو چرخید. نمیدونست چی میشه از تاریکی بین چشمای ریندو میترسید انگار هرلحظه ممکنه یکی اسلحه بکشه
اما تنها چیزی که اون لحظه شنید پوزخندی خشک و پر از تمسخر سانزو بود
سانزو : ( اوه چیشد هایتانی باختی؟!)
کامیل که هنوز سر پا بود قدم هاشو سریع برداشت و خودشو به پشت یوشیرو رسوند. با صدایی که از ترس میلرزید گفت
+ یوشیرو من....
یوشیرو نیم نگاهی بهش انداخت و سریع فهمید که کامیل میخواد کنارش بشینه. خی اینطوری خیلی بهتر میشد. اگه کاکوچو میومد سریع تحویلش میداد.
به طرف کامیل سر تکون داد و بعد سمت مارولو خم شد
یوشیرو : ( آ.... مارولو! میشه خانمم پیشم بشینه؟)
مارولو چنددقیقه به کامیل خیره موند که باعث یکم لرزش کامیل شد. انگار داشت اون رو بدون لباس تصور میکرد. اما مارولو فقط به حال این دختر دل میسوزوند
زنی که مشخص بود هیچ ارتباطی با این دنیای پر از کثافت نداره. اما به دلیل وجود یوشیرو قرار بود به دست های بیرحم ترین مردهای شهر بیفته
با تردید سر تکون داد. دوست نداشت این دختر امشب تو جایی گیر بیفته و دستمالی شه. از قیافش مشخص بود که تنها گوسفند جمع این گرگ ها بود
با بی میلی گفت : ( آره ولی به شرط اینکه حرف نزنه....)
یوشیرو لبخند زد نمیدونست چرا از وقتی مارولو فهمیده یوشیرو میخواد زنشو بده به کاکوچو کج دار و مریض برخورد میکنه
با مغز کوچیکش خیال کرد لابد حسودی میکنه
دستش رو باز کرد تا میومرا کنارش بشینه. خواست به همه ی مردای جمع ثابت کنه این دختر برای خودش هست و احتمالا به زودی برای کاکوچو. لبخندی نمایشی زد تا از مارولو تشکری کنه.
یوشیرو : ( مرسی داداش)
کامیل داشت مارولو رو تماشا میکرد. به اندازه افراد این جمه پولدار نمیرسید اما هیچکاره هم به حساب نمیومد. دلش میخواست بدونه که این مرد چجوری زندگی میکنه؟.
اینطور که حس میکرد مارولو فقط گوسفندی بود تو لباس گرگ ها
یهو اگلرزش خیلی بدی روی بدن کامیل اومد گاز اون لرزش های یهویی که پاهاتو سست میکنه
سرشو برگردوند و چشم جشم شد با مردی که روبروش بود. همون آدمی که با اومدنش هوارو خفه کرد. مرد با نگاه بنفش و نافذش به چشمای کامیل نگاه کرد
نگاهش پایین تر نرفت. حتی دورتر نشد فقط تو چشما نگا کرد. دست کامیل یهو اومد بالا و روی خاله گوشه لبش نشست. انگار بدنش میخواد بگه اون داره به خال کنار لبش نگا میکنه نه حتی چشماش
دوباره به اون مرد عجیب نگا کرد. اون حالا داشت یقشو باز میکرد و کراوات شو شل میکرد و کارت هارو میگرفت
کامیل متوجه تتو ی روی گردن اون مرد شد
از این تتو روی ساعد اون مرد مو صورتی و اون مرد م. بنفش که به زن ها خیره شده بود هم بود
یهو به خودش یه جیزی گفت
نکنه اونها یه باندن؟!
با این فکر سریع به سمت یوشیرو سر چرخوند و بهش نگاه کرد
اما دیگه دیر شده بود کارت ها پخش شده بود دیگه اجازه حرف زدن نداشتن
یوشیرو میدونست که اونا باند هستن؟! اگر نمیدونسته و دونده یه احمقه اوه میدونسته و بازم اومده و کامیل رو هم با خودش آورده اون دوبرابر احمقه!
اگه کامیل امشب از اینجا سالم بیرون میرفت هزار بار خداروشکر میگرد و حتما از یه گل فروش گل میخرید و به یه فقط دیگه میداد
باریستا کارت هارو پخش کرد و و درباره بازی توضیح داد اما خوب کامیل خوب نفهمید
بازی چرخید و حدود یه ساعت گذشت و بازیکنا دونه دونه اومدن بیرون
اون مردهایی که شیک گوش بودن هیچ اعتراضی نکردن صدای غرولند اوناییم که لباس های متفاوت گوشیده بودن با یه نیم نگاهی از ریندو خفه میشد.
انقد بلند شدن و رفتن که بلاخره فقط موندن ریندو و یوشیرو چشم تو چشم و مقابل هم
کامیل با استرس و اضطراب به دست نگاه میکرد. دلش میخواست بلند و شه و فرار کنه اصن مهم نبود تو جنگل گم میشه فقط میخواست ادامه این بازی رو نبینه
ریندو هی پشت سرهم مشروب میخورد و پودر رو میکشید بالا
کامیل فک کرد اگه همینطوری ادامه بده حتما میبازه اما اون هنوز حواسش سرجاش بود
لیوان به لیوان میخورد و کامیل فقط تونست متوجه بشه که مردمک چشاش گشادتر میشن
یعنی... مواد مخدر با دوز بالا؟!
تا باریستا اومد و دوباره کارت هارو پخش کرد ریندو پاکت سیگار گردنی از تو جیبش درآورد و با فندک گرون قیمتی روشنش کرد
کامیل سر از کار اونا درنمیاورد و هیچوقت از این بازی ها که به شانس و بدشانسی مربوطه لذت نمیبرد
پس ساکت شد و هیچ حرفی نزد تا یوشیرو خودش کارو انجام بده. ورقه ها پشت سرهم تو دستاشون جابه جا میشد تا اینکه فقط دو تا دست ورق تو دست هردوشون بود
پوزخند موفقیت روی لب یوشیرو چشمای تاریک ریندو نشون میداد که دست کی بهتره
یوشیرو. ورقاشو انداخت روی میزو دو مهره بالاتر رو شد
اس خشت و اس گشتی روی میز بود
ریندو هم اینکارو کرد. اس دل و دوتا خشت.
کامیل چشماش بین ریندو و یوشیرو چرخید. نمیدونست چی میشه از تاریکی بین چشمای ریندو میترسید انگار هرلحظه ممکنه یکی اسلحه بکشه
اما تنها چیزی که اون لحظه شنید پوزخندی خشک و پر از تمسخر سانزو بود
سانزو : ( اوه چیشد هایتانی باختی؟!)
- ۹۸۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط