P3

P3




جئون وارد خانه شد.

همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صداها قطع شد.

کانگ بلافاصله کنار رفت و سرش را پایین انداخت.

— ارباب.

مردهای همراهش نیز همگی سر خم کردند.

— ارباب.

پدر طناز رنگش پریده بود.

اما طناز...

با دیدن مردی که همه با ترس مقابلش سر خم کرده بودند، ناخودآگاه چند قدم عقب رفت و خودش را پشت پدرش پنهان کرد.

دست‌های کوچکش آستین پدرش را محکم گرفته بودند.

— بابا...

صدایش می‌لرزید.

جئون آرام ایستاد.

نگاهش روی پدر طناز ثابت ماند.

— دخترت؟

پدرش با ترس سر تکان داد.

— بله، ارباب.

— بیارش بیرون.

— ارباب...

— گفتم بیارش بیرون.

لحن جئون تغییری نکرده بود.

همین آرامش سرد، تهدیدآمیزتر از هر فریادی بود.

پدر طناز دستش را به سمت دخترش برد.

— طناز... بیا.

طناز سرش را محکم تکان داد.

— نه...

جئون نگاهش کرد.

— اسمش طنازه؟

— بله، ارباب.

جئون چند لحظه به دختر وحشت‌زده خیره ماند.

بعد با خونسردی گفت:

— پس چرا خودش رو قایم کرده؟

پدر طناز چیزی نگفت.

جئون قدمی جلو آمد.

طناز فوراً بیشتر پشت پدرش پنهان شد.

جئون ایستاد.

— فکر می‌کنی اگه پشت پدرت قایم بشی، چیزی عوض می‌شه؟

طناز جواب نداد.

اشک گوشه‌ی چشم‌هایش جمع شده بود.

جئون نگاه کوتاهی به پدرش انداخت.

— دیشب وقتی باختی، خیلی راحت اسم دخترت رو روی میز گذاشتی.

پدر طناز سرش را پایین انداخت.

— ارباب... من...

— ساکت.

مرد فوراً ساکت شد.

جئون دوباره به طناز نگاه کرد.

— حالا چرا انقدر ترسیدی؟

طناز لب‌هایش را به هم فشرد.

جئون با همان صدای سرد ادامه داد:

— تو دیگه چیزی برای ترسیدن ازش نداری.

مکث کرد.

— چون از لحظه‌ای که پدرت باخت، تصمیم درباره‌ی زندگی تو دیگه با تو یا اون نیست.

طناز با چشم‌های اشکی به او خیره شد.

— من... نمی‌خوام با شما بیام...

سکوت سنگینی افتاد.

کانگ حتی سرش را بالا نیاورد.

جئون چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد آرام به کانگ گفت:

— ببرش.

طناز وحشت‌زده آستین پدرش را محکم‌تر گرفت.

— بابا!

پدرش یک قدم جلو آمد، اما جرئت نکرد مانع شود.

کانگ به سمت طناز رفت.

— خانم...

طناز عقب رفت.

— نه! ولم کن!

جئون حتی پلک هم نزد.

— اگر مقاومت کرد...

نگاهش سردتر شد.

— مجبورش کنید.

کانگ سر خم کرد.

— چشم، ارباب.

طناز با شنیدن این کلمه، اشک‌هایش سرازیر شد.

و همان لحظه فهمید...

این مرد شوخی نمی‌کند.

و پدرش واقعاً او را به جئون باخته بود.
دیدگاه ها (۰)

ادامه ؟🥹🎀🖤

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

امن ترین خطرپارت ۲۱«مردی که پشت همه چیز ایستاده بود» نور قرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط