داستان شب پر ستاره
داستان شب پر ستاره
نقش ها: جیسو و تهیونگ
داستان عاشقانه
پارت۱
شروع داستان
:توی یک هوای ابری که میخواست بارون بیاد وسط مدرسه صدای بچه حین بازی کردن بلند شده بود
اما یچیزی برای تهیونگ عجیب بود
پسری که اروم اما ترسناک بود روی لبش یک لبخند ملیحی درست شده
عجیب بود
جئون کوک: تهیونگ خوبی داری به چی نگاه میکنی؟
تهیونگ: چی؟ ن به هیچی نگاه نمیکردم
جئون کوک: حالت خوبه مریض نیستی؟
تهیونگ: اره بابا حالم عالیه.
(زنگ کلاس خورد و همه ی بچه ها به کلاس رفتن)
کلاس دهم ای
(توی مدرسه بخش ای بدترین بخش دنیا بود و فقط یک دختر توی اون بخش بوداونم یک دختر بسیار زیبا و خوشگل (جیسو)
معلم وارد کلاس شد
معلم: بچه ها زنگ ورزشتونه زود باشین لباساتونو عوض کنین فعلا.
چون جیسو تازه به اون مدرسه اومده بود پسر ها هنوز عادت نکرده بودن که دختر تو کلاسشونه برا همین امینجوری جلوی جیسو لباس عوض میکردن جیسو همین که سرش رو بالا میکنه مسرا رو میبینه که دارن لباس عوض میکنن .
جیسو: بچه ها دختر اینجا هستا میشه یکم صبر کنین من برم بیرون؟؟؟
جیسو با چشم های بسته به پشتش حرکت میکرد که یکدفعه خورد به یچیزی. صورت رو که برگردوند دید که تهیونگه کل پسرا رو نمیشناخت .
همینکه روش رو برگردوند نزدیک بود بیفته که تهیونگ اونو گرفت و صورتاشون به هم نزدیک شده بود
انقدر حواسشون پرت شده بود که نفهمیدن پسرای دیگه ای هم هستن.
برای پارت بعدی لایک و کامنت بزارین تا براتون بزارم فالو فراموش نشه🥰🥰🥰🥰😇😇😇😇😚😚
نقش ها: جیسو و تهیونگ
داستان عاشقانه
پارت۱
شروع داستان
:توی یک هوای ابری که میخواست بارون بیاد وسط مدرسه صدای بچه حین بازی کردن بلند شده بود
اما یچیزی برای تهیونگ عجیب بود
پسری که اروم اما ترسناک بود روی لبش یک لبخند ملیحی درست شده
عجیب بود
جئون کوک: تهیونگ خوبی داری به چی نگاه میکنی؟
تهیونگ: چی؟ ن به هیچی نگاه نمیکردم
جئون کوک: حالت خوبه مریض نیستی؟
تهیونگ: اره بابا حالم عالیه.
(زنگ کلاس خورد و همه ی بچه ها به کلاس رفتن)
کلاس دهم ای
(توی مدرسه بخش ای بدترین بخش دنیا بود و فقط یک دختر توی اون بخش بوداونم یک دختر بسیار زیبا و خوشگل (جیسو)
معلم وارد کلاس شد
معلم: بچه ها زنگ ورزشتونه زود باشین لباساتونو عوض کنین فعلا.
چون جیسو تازه به اون مدرسه اومده بود پسر ها هنوز عادت نکرده بودن که دختر تو کلاسشونه برا همین امینجوری جلوی جیسو لباس عوض میکردن جیسو همین که سرش رو بالا میکنه مسرا رو میبینه که دارن لباس عوض میکنن .
جیسو: بچه ها دختر اینجا هستا میشه یکم صبر کنین من برم بیرون؟؟؟
جیسو با چشم های بسته به پشتش حرکت میکرد که یکدفعه خورد به یچیزی. صورت رو که برگردوند دید که تهیونگه کل پسرا رو نمیشناخت .
همینکه روش رو برگردوند نزدیک بود بیفته که تهیونگ اونو گرفت و صورتاشون به هم نزدیک شده بود
انقدر حواسشون پرت شده بود که نفهمیدن پسرای دیگه ای هم هستن.
برای پارت بعدی لایک و کامنت بزارین تا براتون بزارم فالو فراموش نشه🥰🥰🥰🥰😇😇😇😇😚😚
- ۳.۷k
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط