پارت

پارت ۱۰


شب بود، همه جا ساکت بود. فقط صدای تیک تیک ساعت بود و نفس های ایتاچی و شیسویی. ولی شیسویی داشت چیزی را حس میکرد، با تمام بدنش. میتوانست حس کند خطر نزدیک است، اینکه جهنم دارد گسترش پیدا میکند و بزرگتر میشود تا جایی که زمین را ببلعد.
کمی توی تخت وول خورد و بعد به شدت از خواب پرید:"یا خدا."
هنوز هیچی نشده ناگهان یکی شروع کرد در هتل را زدن، خیلی وحشیانه.
F:"ایتاچی؟ اونجایی؟"
محکم تر در زد، ایتاچی از خواب پرید:"چی شده؟"
S:"پیدامون کرده، باید بریم."
فوگاکو دستگیره را امتحان کرد، طوری که انگار میخواست ان را از جا بکند. ایتاچی عقب عقب رفت:"چرا اینجوری میکنه؟"
شیسویی هر چی وسایل داشتند برداشت:"اون دیگه بابات نیست، دانزو باهاش جا عوض کرده."
و دست ایتاچی را گرفت:"ببین، درو باز میکنم بعد فقط میدوییم فهمیدی؟"
ایتاچی سر تکان داد، شیسویی دستش را بالا اورد و یک نفس عمیق کشید. بعد در را باز کرد و با تمام زورش فوگاکو را زد کنار قبل از اینکه فقط بدوند.
ولی وقتی در هتل را باز کردند، کیلیان با کل بر و بچه های اکیپش انجا ایستاده بود. لبخند موذی ای زد:"به به، کجا با این عجله؟"
شیسویی که نمیخواست فعلا درگیری درست کند، چسبید به ایتاچی:"سفت بچسب."
بعد مثل موشک پرواز کرد بالا. چون خیلی یهویی بود ایتاچی نفسش گرفت، سعی کرد سفت بگیرد:"خیلی رفتی بالا، انقد لازم نیست."
فوگاکو جلوی در هتل ایستاد، ولی ایندفعه خونسرد:"ایتاچی، همین الان برگرد اینجا و اون دوستت رو تحویل بده. باهاش کاری نداریم."
ایتاچی یک نگاه به شیسویی انداخت، چهره اش طوری بود که انگار حقیقت های پنهان را میدانست. او پدرش را دوست داشت، خیلی، ولی اینبار جمله ی شیسویی توی ذهنش پیچید:'اون دیگه بابات نیست'
پس هیچی نگفت فقط به شیسویی زمزمه کرد:"بیا بریم."
و وقتی داشتند به سرعت دور میشدند، ایتاچی دید که شعله های آتش زیر پاهای پدرش و کیلیان زبانه میکشد. زمین، یک ترک کوچک خورد.

S:"بخاطر اینه که جهنم کم کم داره به زمین میرسه."
شیسویی گفت. حالا وسط جنگل نشسته بودند، و تنها نوری که بود از ماه و شیسویی بود.
ایتاچی به درخت پشت سرش تکیه داد و نشست:"چجوری جلوشو میگیرن؟"
S:"بخاطر اینه که اشتباهات مردم زیاد شده. بدی، بدی های دیگه رو جذب میکنه. بعد باعث میشه هممون بسوزیم."
ایتاچی دستی بین موهایش کشید:"همه چی داره سخت میشه."
ولی وقتی شیسویی را نگاه کرد دید که با یک لبخند دندان نما بهش زل زده:"لابد الان داری با خودت میگی که این بیشتر پری بدبختی بود تا شادی."
ایتاچی سرش را با تاسف ساختگی تکان داد:"از ماورا طبیعه هم شانس نیاوردم."
ولی با این حال او حس سبکی میکرد. با اینکه درگیر مشکلات جدیدی شده بود، ولی به اندازه ی قبل از حضور شیسویی سنگین نبود. حس میکرد کسی را دارد که بار ان را باهاش شریک شود.
شیسویی هم همینطور. برای اولین بار تجربه های جدیدی داشت که در کل سال های طولانی اش جایی حس نکرده بود. او حتی فکرش را هم نمیکرد که فقط یک شخص از زمین، همه چیز را تغییر دهد.
دیدگاه ها (۸)

دوستان عکس. با تشکر از @sohas جان

پارت ۱۲T:"پس اینهمه خودتونو پاره کردید که سیستمو بدزدید؟ همی...

پارت ۱۱صبح هاشیراما بلند شد. چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون ...

پارت ۹ صد دور پاک کردم چون عکساش مرتب نمیومد

پارت ۵سر زنگ ناهار، همه توی سالن غذاخوری با کسانی که میشناخت...

پارت ۴بالاخره بعد از کلی بدبختی سر اینکه شیسویی مثل چراغ خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط