چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part⁹
.
.
.
.
.
(پرش زمانی به مدرسه )
ویو ا.ت
به سمت مدرسه حرکت میکردم. چیزی نمونده بود که به حیاط مدرسه برسم. لینو و دوستاش یکم جلوتر از من به سمت مدرسه میرفتند. لینو وسط اون دوتا وایستاده بود و دوتا دستاش رو روی شونه های اونها گذاشته بود و باهم یک چیز هایی میگفتند و میخندیدن . وارد حیاط مدرسه شدم و میخواستم وارد کلاس بشم
×هی ا.ت (از پشت سر ا.ت)
برگشتم و دیدم دستش رو با یک لبخند توی هوا داره برام تکون میده و اومد سمتم
×سلام!
_س..سلام.
×چیزی شده؟
_نه..چیزی نشده
×ا.ت...متاسفم بابت دیروز...من نباید اونجا تورو...
میخواست جملهاش رو کامل کنه که حرفش رو قطع کردم
_برای چی متاسفی؟تو که کار اشتباهی نکردی
×خب...من تورو بردم اونجا
_منو بردی اونجا که مدرسه رو نشونم بدی کار دیگه نکردی...
_حالا هم بیا بریم سر کلاس
×(خنده با دهن بسته)
وارد کلاس شدیم و هرکدوم سر جای خودش نشست. هانا هندزفری هاش رو درآورد و گذاشت داخل گوش هاش و بعدش کتابش رو برا مرور درس هاش. منم جزوه مدرسه قبلیم رو درآوردیم شروع کردم به خواندن درس ها که معلم اومد سر کلاس
(علامت معلم÷)
÷سلام بچه ها
کلاس:سلام!
÷خب بچه ها...میدونید که فردا امتحان دارید درسته؟
کل کلاس شروع کردن به نغ زدن و غر زدن و من هم کنجکاوانه بهشون نگاه میکردم که به بازوی هانا دست زدم و بهش گفتم
_امتحان چی داشتیم؟
×عاا...ریاضی
_وای..بدبخت شدم
امروز قرار بود دوباره برم سر کار ولی فردا امتحان ریاضی داشتم...باید چیکار کنم؟
÷لطفا همه حواسشون به درس باشه...
ویو لینو
این یارو چقدر زر میزنه؟؟آخه من باید برای چی بدونم اینا چیه؟خوابم میاد کاش کلاس خواب داشتیم...حالا چرا انقدر ا.ت حواسش به درسه. چشماش درد نمیگیره؟؟یا گردنش که هی سرشو از تخته برمیداره و به سمت دفترشمیکنه و دوباره روش رو به تخته میکنه؟یا انگشتاش که با خودکار هی داره مینویسه؟؟اه لینو بیخیال چرا انقدر برات مهمه؟؟اصلا چرا هربار ا.ت رو میبینی تپش قلب میگیری؟نکنه...بیماری قلبی دارم؟؟!
(زنگ تفریح)
حالا که کلاس تموم شد باید این دوتا رو با چرت و پرت هاشون تحمل کنم...(دوستاش داشتن میومدن سمتش)
^هی لینو امروز نمیخوای بریم اون دختره رو. اذیت کنیم؟
+کدوم دختره؟
*هی...خودت میدونی کی رو میگیم
+اگه ا.ت است بیخیال...حوصله ندارم
^چیزی شده؟
+نه...فقط یکم خستهام
^مطمئنی؟
+اوهوم...برید دیگه
*هی...اگه چیزی شده بهمون بگو به هرحال ما دوستای توییم
+انقدر چرت نگید و برید پی کارتون
^هرجور خودت میدونی...
^عاا راستی...
^اون عوضیها چیشد؟
+کیا رو میگی؟
^همونی که دیروز باهم دعوا داشتیم
+نمیدونم
*اگه دوباره دعوا راه بندازن چی؟
+نگران نباشید...نمیتونن هیچ غلطی کنن
*خب به هرحال...ما دیگه رفتیم
+خیلی وقت بود منتظر این جمله ام
(مکالمه لینو با خودش)
+ولی اگه اونا...برن سمت ا.ت چی ؟ اونا ا.ت رو دیدن پس شاید برن سمتش. اگه آسیب ببینه چی؟
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part⁹
.
.
.
.
.
(پرش زمانی به مدرسه )
ویو ا.ت
به سمت مدرسه حرکت میکردم. چیزی نمونده بود که به حیاط مدرسه برسم. لینو و دوستاش یکم جلوتر از من به سمت مدرسه میرفتند. لینو وسط اون دوتا وایستاده بود و دوتا دستاش رو روی شونه های اونها گذاشته بود و باهم یک چیز هایی میگفتند و میخندیدن . وارد حیاط مدرسه شدم و میخواستم وارد کلاس بشم
×هی ا.ت (از پشت سر ا.ت)
برگشتم و دیدم دستش رو با یک لبخند توی هوا داره برام تکون میده و اومد سمتم
×سلام!
_س..سلام.
×چیزی شده؟
_نه..چیزی نشده
×ا.ت...متاسفم بابت دیروز...من نباید اونجا تورو...
میخواست جملهاش رو کامل کنه که حرفش رو قطع کردم
_برای چی متاسفی؟تو که کار اشتباهی نکردی
×خب...من تورو بردم اونجا
_منو بردی اونجا که مدرسه رو نشونم بدی کار دیگه نکردی...
_حالا هم بیا بریم سر کلاس
×(خنده با دهن بسته)
وارد کلاس شدیم و هرکدوم سر جای خودش نشست. هانا هندزفری هاش رو درآورد و گذاشت داخل گوش هاش و بعدش کتابش رو برا مرور درس هاش. منم جزوه مدرسه قبلیم رو درآوردیم شروع کردم به خواندن درس ها که معلم اومد سر کلاس
(علامت معلم÷)
÷سلام بچه ها
کلاس:سلام!
÷خب بچه ها...میدونید که فردا امتحان دارید درسته؟
کل کلاس شروع کردن به نغ زدن و غر زدن و من هم کنجکاوانه بهشون نگاه میکردم که به بازوی هانا دست زدم و بهش گفتم
_امتحان چی داشتیم؟
×عاا...ریاضی
_وای..بدبخت شدم
امروز قرار بود دوباره برم سر کار ولی فردا امتحان ریاضی داشتم...باید چیکار کنم؟
÷لطفا همه حواسشون به درس باشه...
ویو لینو
این یارو چقدر زر میزنه؟؟آخه من باید برای چی بدونم اینا چیه؟خوابم میاد کاش کلاس خواب داشتیم...حالا چرا انقدر ا.ت حواسش به درسه. چشماش درد نمیگیره؟؟یا گردنش که هی سرشو از تخته برمیداره و به سمت دفترشمیکنه و دوباره روش رو به تخته میکنه؟یا انگشتاش که با خودکار هی داره مینویسه؟؟اه لینو بیخیال چرا انقدر برات مهمه؟؟اصلا چرا هربار ا.ت رو میبینی تپش قلب میگیری؟نکنه...بیماری قلبی دارم؟؟!
(زنگ تفریح)
حالا که کلاس تموم شد باید این دوتا رو با چرت و پرت هاشون تحمل کنم...(دوستاش داشتن میومدن سمتش)
^هی لینو امروز نمیخوای بریم اون دختره رو. اذیت کنیم؟
+کدوم دختره؟
*هی...خودت میدونی کی رو میگیم
+اگه ا.ت است بیخیال...حوصله ندارم
^چیزی شده؟
+نه...فقط یکم خستهام
^مطمئنی؟
+اوهوم...برید دیگه
*هی...اگه چیزی شده بهمون بگو به هرحال ما دوستای توییم
+انقدر چرت نگید و برید پی کارتون
^هرجور خودت میدونی...
^عاا راستی...
^اون عوضیها چیشد؟
+کیا رو میگی؟
^همونی که دیروز باهم دعوا داشتیم
+نمیدونم
*اگه دوباره دعوا راه بندازن چی؟
+نگران نباشید...نمیتونن هیچ غلطی کنن
*خب به هرحال...ما دیگه رفتیم
+خیلی وقت بود منتظر این جمله ام
(مکالمه لینو با خودش)
+ولی اگه اونا...برن سمت ا.ت چی ؟ اونا ا.ت رو دیدن پس شاید برن سمتش. اگه آسیب ببینه چی؟
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط