‍ برایم ناز میکرد انکه روزی دلبرم شد

‍ برایم ناز میکرد انکه روزی دلبرم شد
همه بودند اما او برایم محترم شد
نمیدیدم کسی را غیر از او در عالم عشق
که میگفت هر چه را از عشق و رویا باورم شد
بجای عشق ، غم شد سهم احساسم به دنیا
مرا ازرده خاطر کرد چون همبسترم شد
تو ای خو کرده با بیگانگان ای بی وفا جان
بیا بنگر به دور از تو چه خاکی بر سرم شد
دلم تنها و غمگین شد از ان روزی که رفتی
و این شعری که گفتم شعر روز اخرم شد
دیدگاه ها (۱۶)

‍ ‍ آمدم تا حرف دل را با تو گویم...بی خیال اندکی از تو محبت...

بیا با هرم دستانت از این ماتم رهایم کندلم بدجور غم دارد بیاا...

خط به خطش را اگرچه پینه ها پوشانده استبازهم دیدیم دنیا دستما...

دلِ پاییز ندارد غم جانکاه مرارفتنی هستم اگر باز کنی راه مرار...

چنان گیسو رها هستم غریبا آشنا هستمنمیدونم کجا بودم نمیدونم ک...

چنان گیسو رها هستم غریبا آشنا هستمنمیدونم کجا بودم نمیدونم ک...

جرات نداشتم از فرح ناز خاسنگاری کنم  سر سوزنی خودم را لایقش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط