نظر اجباااااااری

نظر اجباااااااری

پارت۳

*ته یون*

خدا اخه چرا من؟ همه تو زندگیشون خوشبختن به جز من اخه چرا؟ همه می گفتن اگه ارزویی داشته باشی زود براورده میشه پس کو؟براورده نشدچرا؟ اصلا این روزا دارم از همه متنفر میشم.
به سرعت رفتم سراغ دفتر کار برادرم ، درزدم:داداش من دیگه نمی تونم بیشتر از این اینجا بمونم ـ وا چرا؟ توکه بیشتر از یک ساعت کار نکردی نکنه حالت بده؟ ـ اره داداش حالم بیش از حد بده نمی تونم اینجا بمونم ـ باشه ابجی جونم بروخونه.............می خوای بگم کسی تورو برسونه؟ ـ نه مرسی داداش خودم میرم.))
یه دفعه ای وقتی می خواستم برم بیرون سرم گیج رفت و بدنم سرد شد چیزی حس نکردم که چشمام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد
*جیمین*
جیمین:ت........ت........ته یون........وای خدا حالا چیکار کنم؟
به سرعت رفتم و ته یون بلند کردم و نشوندم توی ماشین و بردمش بیمارستان بعد چند دقیقه دکتر اومدو گفت:فشارش کاملا پایینه و حالش زیاد خوب نیست ـ خب یعنی چی؟.........نکنه.....نکنه دیگه خوب نمیشه؟ ـ نمیدونم ولی اگه امیدت به خدا زیاد باشه شاید خوب بشه.
وای خدا فقط مونده بود بمیرم کاش این خواب بودو به زودی تموم بشه . ابجی تنهام نذار ابجی من بدون تو میمیرم. نشستم روی صندلی و مثل یچه کوچیکا زار زار شروع کردم به گریه کردن همون لحظه یاد تیفانی افتادم زود بهش زنگ زدم:سلام ابجی تیفانی خوبی؟ ـ خوبم مرسی داداش تو خوبی؟چرا صدات میلرزه؟ داری گریه میکنی؟ ـ ابجی،ته یون ـ چشه ته یون؟ اتفاقی براش افتاده؟ ـ ابجی،ته یون الان بیمارستانه حالشم خوب نیست.))
دیدگاه ها (۱۹)

نظر اجباااااریپارت۴*تیفانی*وقتی اینو شنیدم بدنم لرزید و چشما...

نگا چیکار تبلتم کردم ;-) عکس عقشمه

بچه ها میشه زیر این پستم اصل بدین؟

نظر کاملا اجباریهپارت۲*جونگ کوک*نمی دونستم که چجور بهش بگم م...

پارت. 33

پارت ۳۲

پارت ۲۳

Iove and the moonPart32یونا: مامان من دیگه میرم خونه خدا نگه...

پارت. 30

پارت هشتم کوک. رفتم شرکت خودم که جیمین و تهیونگ هم آنجا بودن...

پارت . 30

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

stolen

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط