( پارت ۱۸)
( پارت ۱۸)
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
*هیکاری برگشت اتاق ولی باکوگو مونده بود و داشت با میدوریا حرف میزد*
-جوجه تیغی کجایی؟( منظورش باکوگو عه)
-انگار رفته پس بزار یکم بخوابم اونم میاد
*هیکاری داشت لباس راحتی میپوشید که بره بخوابه یهو باکوگو اومد داخل اتاق ولی هیکاری متوجه نشد*
+داری.... چیکار میکنی اوهیمه ساما!
-ع.... عه تو کی اومدی باکوگو؟!
+وای! ببخشید من میرم بیرون کارت تموم شد صِدام کن
-ن.. نه نمیخواد فقط اگه روت رو برگردونی کافیه.
+ب.... باشه( سرخ میشه)تو ذهن باکوگو:وای وای وای چرا در نزدم
-خب میتونی راحت باشی جوجه تیغی
+چی؟ به من میگی جوجه تیغی؟
-اره منم روت اسم گذاشتم
+اها باشه
*هیکاری پرید تو تخت خواب*
-الان مال خودمی( منظورش تخت خوابه)
+نخیر من مال توام نه اون
-اره تو که مال خودِ خودِ خودمی
*باکوگو هم رفت پیش هیکاری و پرید تو تخت خواب*
+اممممم.. شب باهات کار دارم نری جایی
-چی؟! چیکارم داری؟
+شب میفهمی( یه لبخند ملیح میزنه)
-ب... باشه
*بعد باکوگو خوابش برد هیکاری اروم بغلش کرد و بوسید*
*هیکاری سعی کرد بخوابه ولی چون کنجکاو بود که باکوگو شب میخواد
چیکار کنه نتونست بخوابه پس همونجا تو بغل باکوگو موند*
*بعد دو ساعت باکوگو بیدار شد دید هیکاری هنوز بیداره*
+عزیزم هنوز بیداری؟
-اره نتونستم بخوابم
+اشکالی نداره، ساعت هم هنوز شیش هست بیا بریم مرکز خرید اینجا
-باشه بریم
نام داستان:دیوونه دوست داشتنی
*هیکاری برگشت اتاق ولی باکوگو مونده بود و داشت با میدوریا حرف میزد*
-جوجه تیغی کجایی؟( منظورش باکوگو عه)
-انگار رفته پس بزار یکم بخوابم اونم میاد
*هیکاری داشت لباس راحتی میپوشید که بره بخوابه یهو باکوگو اومد داخل اتاق ولی هیکاری متوجه نشد*
+داری.... چیکار میکنی اوهیمه ساما!
-ع.... عه تو کی اومدی باکوگو؟!
+وای! ببخشید من میرم بیرون کارت تموم شد صِدام کن
-ن.. نه نمیخواد فقط اگه روت رو برگردونی کافیه.
+ب.... باشه( سرخ میشه)تو ذهن باکوگو:وای وای وای چرا در نزدم
-خب میتونی راحت باشی جوجه تیغی
+چی؟ به من میگی جوجه تیغی؟
-اره منم روت اسم گذاشتم
+اها باشه
*هیکاری پرید تو تخت خواب*
-الان مال خودمی( منظورش تخت خوابه)
+نخیر من مال توام نه اون
-اره تو که مال خودِ خودِ خودمی
*باکوگو هم رفت پیش هیکاری و پرید تو تخت خواب*
+اممممم.. شب باهات کار دارم نری جایی
-چی؟! چیکارم داری؟
+شب میفهمی( یه لبخند ملیح میزنه)
-ب... باشه
*بعد باکوگو خوابش برد هیکاری اروم بغلش کرد و بوسید*
*هیکاری سعی کرد بخوابه ولی چون کنجکاو بود که باکوگو شب میخواد
چیکار کنه نتونست بخوابه پس همونجا تو بغل باکوگو موند*
*بعد دو ساعت باکوگو بیدار شد دید هیکاری هنوز بیداره*
+عزیزم هنوز بیداری؟
-اره نتونستم بخوابم
+اشکالی نداره، ساعت هم هنوز شیش هست بیا بریم مرکز خرید اینجا
-باشه بریم
- ۴.۴k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط