بابای صورتی همراه با عشق سفید
بابای صورتی همراه با عشق سفید
پارت ۱۶
ا.ت و ایزانا رفتن داخل .
ران : لپ ایزانا رو میکشه * خوش برگشتی
ایزانا : روشو نیکنه اونور * مگه من بچه پنج سالتم برو اونور .
ا.ت/ریندو : خنده *
ران/ ایزانا : نگاه های برزخی * چیه ؟
ا.ت / ریندو : هیچی ...
ریندو : من میرم حموم کنم ... زود برمیگردم .
ران : خب برو .
ریندو : اینو کفتم که خوراکی هارو تموم نکنی .
ران : ما هنوز صبحانه هم نخوردیم
ریندو : به هر حال ...
ایزانا : خب من دارم میرم عمارت .
ران : چه زود ...
ا.ت : چراااا ؟ 🥺
ایزانا : برم دیگه باید برم حموم و اینا دیگه ... تازه خسته هم هستم میخوام برم بخوابم . شما نمیاین عمارت ؟
ران : ما هم صبحانه میخوریم میایم .
ایزانا : باشه . خداحافظ
ا.ت : بابای
در حین صبحانه خوردن :
ا.ت : چرا ریندو نیومد ؟
ران : نمیدونم .
ا.ت : من میرم ببینم میاد یا نه .
ران : باش .
ا.ت : در زدن *
رین : کیه ؟
ا.ت : منم
رین : امممممم .... تویی ... خب بیا تو ...
ا.ت : میره داخل *
(نکته : ریندو بالا تنه اش لخته و داره با حوله موهاشو خشک میکنه . حوله رو هم انداخته رو شونش .)
ا.ت : چرا نمیای ... * ریندو رو میبینه و سرخ میشه *
ریندو میچرخه سمت ا.ت و میگه : چی شده ؟
و بله ا.ت چند تا زخم روی بدن ریندو میبینه و اخم میکنه .
ا.ت : تو که گفتی حالت خوبه ؟
ریندو : امممممممم ...
ا.ت : چرا زخمی شدی ؟ از زخمت هنوز داره خون میاد .
رین : چیزی نیست ...
ا.ت : چیزی نیست ؟؟؟؟ بیا این دستمالو بگیر الان میرم برات بانداژ میارم .
ریندو : لبخند * گفتم که حالم خوبه قربونت برم .(خون مماخ)
ا.ت دست ریندو رو میکشه و به زور میبرتش سمت تخت
ا.ت : بیا باید استراحت کنی .
پارت ۱۶
ا.ت و ایزانا رفتن داخل .
ران : لپ ایزانا رو میکشه * خوش برگشتی
ایزانا : روشو نیکنه اونور * مگه من بچه پنج سالتم برو اونور .
ا.ت/ریندو : خنده *
ران/ ایزانا : نگاه های برزخی * چیه ؟
ا.ت / ریندو : هیچی ...
ریندو : من میرم حموم کنم ... زود برمیگردم .
ران : خب برو .
ریندو : اینو کفتم که خوراکی هارو تموم نکنی .
ران : ما هنوز صبحانه هم نخوردیم
ریندو : به هر حال ...
ایزانا : خب من دارم میرم عمارت .
ران : چه زود ...
ا.ت : چراااا ؟ 🥺
ایزانا : برم دیگه باید برم حموم و اینا دیگه ... تازه خسته هم هستم میخوام برم بخوابم . شما نمیاین عمارت ؟
ران : ما هم صبحانه میخوریم میایم .
ایزانا : باشه . خداحافظ
ا.ت : بابای
در حین صبحانه خوردن :
ا.ت : چرا ریندو نیومد ؟
ران : نمیدونم .
ا.ت : من میرم ببینم میاد یا نه .
ران : باش .
ا.ت : در زدن *
رین : کیه ؟
ا.ت : منم
رین : امممممم .... تویی ... خب بیا تو ...
ا.ت : میره داخل *
(نکته : ریندو بالا تنه اش لخته و داره با حوله موهاشو خشک میکنه . حوله رو هم انداخته رو شونش .)
ا.ت : چرا نمیای ... * ریندو رو میبینه و سرخ میشه *
ریندو میچرخه سمت ا.ت و میگه : چی شده ؟
و بله ا.ت چند تا زخم روی بدن ریندو میبینه و اخم میکنه .
ا.ت : تو که گفتی حالت خوبه ؟
ریندو : امممممممم ...
ا.ت : چرا زخمی شدی ؟ از زخمت هنوز داره خون میاد .
رین : چیزی نیست ...
ا.ت : چیزی نیست ؟؟؟؟ بیا این دستمالو بگیر الان میرم برات بانداژ میارم .
ریندو : لبخند * گفتم که حالم خوبه قربونت برم .(خون مماخ)
ا.ت دست ریندو رو میکشه و به زور میبرتش سمت تخت
ا.ت : بیا باید استراحت کنی .
- ۸.۱k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط