" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ¹⁰
_ ایرادی نداره.
تهیونگ هم زمان با اینکه از میز بلند میشد و به سمت سینک میرفت گفت.
+ خوبه.
پیتزا میخوری؟!!
_ آره.
موبایلش را از روی اپن برداشت و پیتزایی سفارش داد.
ساعت ³⁵ : ⁷ بود و هوا تاریک شده بود.
تهیونگ به نشیمن رفت و از روی میز TV دو دستهی بازی را برداشت.
رو به جونگکوک کرد و گفت.
_ جونگکوکی بیا PS بازی کنیم!
جونگکوک بدون مکث از آشپزخانه خارج شد و به سمت نشیمن رفت.
یک دسته را از تهیونگ گرفت و هر دو روی مبل نشستند.
سرگرم بازی بودند و این اولین تجربهی بازی جونگکوک بود.
ولی نسبتا خوب بازی میکرد و مدام برنده میشد.
ساعت ⁴⁸ : ⁷ بود که زنگ آیفون به صدا درآمد.
تهیونگ بازی را STOP کرد.
به سمت آیفون رفت و مشغول صحبت با پیک شد.
+ لطف کنین بیارین طبقهی ⁷ واحد آخر.
و آیفون را سر جایش گذاشت.
رو به جونگکوک یا به قول خودش جونگکوکی گفت.
+ غذا رسید!
_ خوبه.
جونگکوک TV را خاموش کرد و سمت پنجره رفت.
تهیونگ نمیدانست او چه دیده که حیرت زده و خوشحال شده؟!!
جونگکوک پنجره را باز کرد و دستش را بیرون برد.
رو به تهیونگ کرد و گفت.
+ بارون گرفته!
_ جدی؟!!
تهیونگ کنارش میایستد.
دستش را روی شونهاش میگذارد و به بیرون و بعد او خیره میشود.
جونگکوک عاشق باران است و همیشه با دیدن آن خوشحال میشود.
جونگکوک نگاه های خیرهی تهیونگ را روی خودش حس میکند.
به سمت او برمیگردد.
فاصلهی کمی با صورت او دارد.
تهیونگ کمی به او نزدیک تر میشود.
درست لحظه ای که میخواهد لب هایش را بر لب های او بگذارد زنگ در صدا میکند.
جونگکوک که انگار به خودش آمده است میگوید.
_ چیکار میکنی؟!!
+ منظوری نداشتم ببخشید.
جونگکوک به سمت آشپزخانه میرود.
تهیونگ بعد از حساب کردن ، پیتزا را به آشپزخونه میبرد.
آن را روی میز گذاشت و رو به روی جونگکوک نشست.
داشت فکر میکرد که دلیل آن کارش چه بود؟!!
خودش هم از کارش غافلگیر شده بود.
انگار که لحظه ای خود واقعیش را گم کرده باشد.
حال بهتر است نظر جونگکوک را راجب کار تهیونگ بدانیم.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
part : ¹⁰
_ ایرادی نداره.
تهیونگ هم زمان با اینکه از میز بلند میشد و به سمت سینک میرفت گفت.
+ خوبه.
پیتزا میخوری؟!!
_ آره.
موبایلش را از روی اپن برداشت و پیتزایی سفارش داد.
ساعت ³⁵ : ⁷ بود و هوا تاریک شده بود.
تهیونگ به نشیمن رفت و از روی میز TV دو دستهی بازی را برداشت.
رو به جونگکوک کرد و گفت.
_ جونگکوکی بیا PS بازی کنیم!
جونگکوک بدون مکث از آشپزخانه خارج شد و به سمت نشیمن رفت.
یک دسته را از تهیونگ گرفت و هر دو روی مبل نشستند.
سرگرم بازی بودند و این اولین تجربهی بازی جونگکوک بود.
ولی نسبتا خوب بازی میکرد و مدام برنده میشد.
ساعت ⁴⁸ : ⁷ بود که زنگ آیفون به صدا درآمد.
تهیونگ بازی را STOP کرد.
به سمت آیفون رفت و مشغول صحبت با پیک شد.
+ لطف کنین بیارین طبقهی ⁷ واحد آخر.
و آیفون را سر جایش گذاشت.
رو به جونگکوک یا به قول خودش جونگکوکی گفت.
+ غذا رسید!
_ خوبه.
جونگکوک TV را خاموش کرد و سمت پنجره رفت.
تهیونگ نمیدانست او چه دیده که حیرت زده و خوشحال شده؟!!
جونگکوک پنجره را باز کرد و دستش را بیرون برد.
رو به تهیونگ کرد و گفت.
+ بارون گرفته!
_ جدی؟!!
تهیونگ کنارش میایستد.
دستش را روی شونهاش میگذارد و به بیرون و بعد او خیره میشود.
جونگکوک عاشق باران است و همیشه با دیدن آن خوشحال میشود.
جونگکوک نگاه های خیرهی تهیونگ را روی خودش حس میکند.
به سمت او برمیگردد.
فاصلهی کمی با صورت او دارد.
تهیونگ کمی به او نزدیک تر میشود.
درست لحظه ای که میخواهد لب هایش را بر لب های او بگذارد زنگ در صدا میکند.
جونگکوک که انگار به خودش آمده است میگوید.
_ چیکار میکنی؟!!
+ منظوری نداشتم ببخشید.
جونگکوک به سمت آشپزخانه میرود.
تهیونگ بعد از حساب کردن ، پیتزا را به آشپزخونه میبرد.
آن را روی میز گذاشت و رو به روی جونگکوک نشست.
داشت فکر میکرد که دلیل آن کارش چه بود؟!!
خودش هم از کارش غافلگیر شده بود.
انگار که لحظه ای خود واقعیش را گم کرده باشد.
حال بهتر است نظر جونگکوک را راجب کار تهیونگ بدانیم.
ادامه دارد...
²⁰ لایک
- ۳۵۵
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط