ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۶۱

حالا اگه میفهمیدن قبلاً ازدواج کردیم و الان فقط داریم
دوباره عروسی میگیریم چه حالی میشدن؟
بگم بهشون؟ از فکرش لبخند خبیثانه اي رو لبم اومد که به زور جمعش کردم.
جیمین جدي گفت : بهم میاد شوخي کنم؟
جوزف خندید و گفت: اصلا
جیمین : پس چرا تا بحث ازدواج من میشه فك ميكنين جدي نیست؟ بهم نمیاد ازدواج کنم؟
سرمو کج کردم و با دقت نگاش کردم ببینم بهش میاد یا نه که جیمین تند نگام کرد و شیطون چشماشو شیطون برام باريك كرد كه دلم ضعف رفت براش و سرمو برگردوندم و نرم خندیدم..
جوزف با ذوق گفت: خیلی براتون خوشحالم... به نظرم شما زوج فوق العاده اي ميشين..
کیت منم همین طور فک میکنم. خيلي به هم میاین.. با عشق به جیمین نگاه کردم و لبخند زدم.
جوزف : حالا كي؟
جیمین : به محض اینکه یه کم بهتر شم میوفتم دنبال
کاراش.. تو همین دو سه هفته اینده 
دو سه هفته؟ چه هوول..
جنت جدي لبخند پوزخند واري زد و با کنایه گفت : به بابا گفتي؟
جیمین دندوناشو به هم فشرد و یهو سرخ شد و بلند گفت: من دیگه هیچی رو به اون مرد نمیگم و حق نداره پا توي خونه من و عروسي من بذاره..
خشك و داغون به میز جلوم خیره شدم
جیمین سرفه زد.
جنت کلافه و پردرد گفت : این راز بین تو و بابا چیه؟ این دلخوری از کجا میاد عزیز دردونه بابا؟
جیمین خيلي تلخ گفت: باباي من مرده..خيلي سال پيش.. و از لاي دندوناش گفت : دیگه نمیخوام درباره اش حرف
بزنم..
جنت با خشم و کنایه گفت : اره.. راست میگی خیلییم خوبه. این راز هیچ وقت به ما مربوط نبوده..بچسب به الا جونت و خرد شدن باباتو نبين..اصلا ميدوني
همین حالش چقدر بده؟
لبهامو به هم فشردم و به جیمین نگاه کردم که چشماش تاريك و تلخ شده بود و از لاي دندوناش پردرد گفت:برام
مهم نیست...
جنت بلند شد و خشن :گفت بهت تبريك ميگم الا..تيرت
واقعا به خوب جايي خورده..
و رو به جیمین با بغض :گفت مواظب خودت باش و سریع رفت بیرون و :گفت جوزف پایین منتظرتم...
و در رو کوبید. هه ..
با بغض لبهامو از داخل گاز گرفتم.
اگه میدونست چی به سر من و خانواده ام اومده باز
اینطور با کنایه باهام حرف میزد؟
اگه میدونست کار باباجونش بوده چي؟
جوزف کلافه سر تکون داد و نفس عمیقی کشید و
گفت: چي بگم..
بلند شد و سر جیمین رو بوسید و گفت: مراقب خودت باش داداش..كاري داشتي خبرم کن...
و مهربون به من گفت : واسه همه زحمت هات ممنون
الا..خداحافظ...
فقط تونستم لبخند باريکي بهش بزنم..
و با کیت راهي شدن و رفتن و من و جیمز همچنان اروم و قفل شده سرجامون نشسته بودیم
انگار هر دومون داشتیم به اینده اي فك ميكرديم كه نمیدونیم دور بود یا نزديك شیرین بود یا تلخ.
دیدگاه ها (۹)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۲اما... میترسیدم فين دوناتو ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۶۳صورتم رو با لذت و شوق توي گ...

پارت ۶۶۰ رو مبل تکی نشستم و از دور زل زدم بهشون.. جنت نگران...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۹هر دو هول و تند وحشت زده خو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط