پارت

#پارت309

عاطفه تمام تلاشش این بود که نگاهش با نگاه فرشسد تلاقی پیدا نکند ،
نگاه فرشید بدنش را سست میکرد ، عقلش را از کار می انداخت !
چقدر دلش میخواست به خاطر این ضعفش ، سرش را به دیوار بکوبد ، بدون اینکه بداند فرشید هم طاقت نگاهِ خیره ی او را ندارد...

بعد از مکث چند دقیقه ای فرشید لب باز کرد.

_قرار نبود ، هیچ وقت برگرده !
اون رفته بود بدون اینکه بهم بگه یا به حالِ من توی نبودنش فکر کنه !!
نگین یه زمانی نگین بود اما حالا نه!
اون واسه من هیچی نیست ...
اینو مطمئنم!
از وقتی تو اومدی ، تو هستی ،
اون هیچ جایی تو هیچ جای زندگیم نداره!
باید....

عاطفه حرفش را قطع کرد:

_اون عکسا زیاد قدیمی نبود...

فرشید سرش را تکان داد !

_یکی دوماه قبل از آشناییم باتو!

عاطفه پوزخندی زد و دست راستش را مشت کرد:

_پس نگو هیچ جایی تو زندگیم نداره!

فرشید چشم هایش را محکم روی هم فشار داد:

_اون برگشت و باز منو با حرفاش خام کرد ولی ...

عاطفه دستش را بالا گرفت و اجازه ای حرف زدن به فرشید نداد.

_از اینجا برو ، برو نمیخوام حرف بزنی !
حالمو بد میکنی ...
نمیخوام بشنوم چی میگی..
برو ، خواهش میکنم برو...

با گریه و التماس اینها را میگفت!

فرشید طاقت نداشت ، نمیتوانست ، دیوانه میشد از این گریه ها...

کمی عقب رفت و تند تند گفت:

_باشه باشه میرم ، میرم گریه نکن!
اما ن واسه همیشه !
بازم میام ، تو نمیتونی منو واسه همیشه از خودت دور کنی ...
حداقل نه الان که فهمیدم چقد واسم مهمی....

این را گفت و عقب عقب به طرف در رفت و از اتاق بیرون زد.

...
دیدگاه ها (۴)

#پارت310نوید کنار در اتاق به دیوار تکیه داده بود ، راهروی بی...

#پارت311فرشید به دیدن عاطفه رفته و هنوز بیرون نیامده بود!روز...

#پارت308آدمی نبود که بخواهد به این سادگی پا پس بکشد!محال بود...

#پارت307"فرشید"پشت در اتاق مکثی کرد !نفس عمیقی کشید و در را ...

حس ممنوعه ۵

حس های ممنوعه🍷🥂۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط