پارت ۵ – گذشتهای که هنوز زنده است
پارت ۵ – گذشتهای که هنوز زنده است
۱۵ سال قبل...
باران شدیدی میبارید.
دو پسر نوجوان، خیس و گِلی، با خنده از کوچههای تنگ شهر میدویدند.
ـ تهی! وایسا!
تهیونگ بدون اینکه سرعتش را کم کند، خندید.
ـ اگه بتونی بگیرم!
جونگکوک نفسنفسزنان خودش را به او رساند و هر دو وسط خیابان ایستادند.
چند لحظه بعد، از شدت خنده روی زمین نشستند.
جونگکوک گفت:
ـ یه روز پولدار میشیم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ پولدار نه...
ـ پس چی؟
ـ قدرتمند.
جونگکوک با شیطنت دستش را جلو آورد.
ـ قول؟
تهیونگ هم دستش را روی دست او گذاشت.
ـ قول.
آن روز...
هیچکدام نمیدانستند همین قول، سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
---
سالها گذشت.
آن دو مثل برادر کنار هم بزرگ شدند.
در مدرسه اگر کسی با یکی از آنها درگیر میشد، باید با هر دو طرف میشد.
همه آنها را به نام «دو برادر» میشناختند.
نه به خاطر نسبت خانوادگی...
بلکه به خاطر رفاقتی که از خون هم محکمتر بود.
---
اما زندگی همیشه مهربان نبود.
وقتی هجده ساله شدند، بدهیهای سنگین خانوادههایشان، همهچیز را عوض کرد.
روزی مردی کتوشلواری جلویشان ایستاد.
ـ دنبال کار میگردین؟
جونگکوک گفت:
ـ چه کاری؟
مرد فقط لبخند زد.
ـ کاری که پولش اونقدر زیاده که هیچوقت دیگه نگران آینده نباشین.
تهیونگ از همان نگاه اول فهمید آن مرد عادی نیست.
اما برای نجات خانوادههایشان...
راه دیگری نداشتند.
---
چند ماه بعد...
آنها وارد دنیایی شدند که خروج از آن تقریباً غیرممکن بود.
دنیای مافیا.
آموزشهای سخت...
قوانین بیرحمانه...
و مأموریتهایی که هر روز خطرناکتر میشدند.
اما یک قانون بین خودشان داشتند.
«اگر یکی بیفته، اون یکی بلندش میکنه.»
---
سه سال بعد...
هر دو تبدیل به بهترین افراد گروه شده بودند.
رئیس سازمان همیشه میگفت:
ـ این دوتا کنار هم شکستناپذیرن.
هیچ مأموریتی نبود که نتوانند انجام دهند.
هیچ دشمنی نبود که نتوانند شکستش بدهند.
و هیچکس نمیتوانست بینشان فاصله بیندازد.
حداقل...
همه همین فکر را میکردند.
---
یک شب...
رئیس، هر دو را به دفترش فراخواند.
ـ یه مأموریت مهم دارم.
تهیونگ پرسید:
ـ هدف؟
ـ فقط یه کیف رو تحویل میگیرین و برمیگردین.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ به همین راحتی؟
رئیس نگاه عجیبی به آن دو انداخت.
ـ امیدوارم همینطور باشه.
---
نیمهشب...
آنها به محل قرار رسیدند.
یک انبار قدیمی در حاشیهی شهر.
همهجا بیش از حد ساکت بود.
تهیونگ آرام گفت:
ـ این سکوت رو دوست ندارم.
جونگکوک دستش را روی اسلحه گذاشت.
ـ منم همین حس رو دارم.
درست همان لحظه...
صدای گلوله در انبار پیچید.
شیشهها شکستند.
از هر طرف افراد مسلح بیرون آمدند.
ـ کمین!
تهیونگ و جونگکوک پشت جعبههای چوبی پناه گرفتند.
گلولهها یکی پس از دیگری از کنارشان رد میشد.
جونگکوک فریاد زد:
ـ تهی! سمت چپ!
تهیونگ یکی از مهاجمها را از پا درآورد.
اما تعداد دشمنها خیلی بیشتر بود.
چند دقیقه بعد، انفجار بزرگی در انبار رخ داد.
دود غلیظ همهجا را پوشاند.
تهیونگ با صدای بلند فریاد زد:
ـ جونگکوک!!
اما جوابی نیامد.
از آن طرف، جونگکوک هم میان دود و آتش فریاد میزد:
ـ تهیونگ!!
باز هم سکوت...
وقتی نیروهای کمکی رسیدند، فقط خرابههای انبار باقی مانده بود.
به هر کدام از آنها گفتند که دوستش در انفجار جانش را از دست داده است.
و همان دروغ...
دو برادر را از هم جدا کرد.
---
زمان حال...
تهیونگ در ماشینش نشسته بود و به خیابان خیره شده بود.
خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند.
از طرف دیگر شهر...
جونگکوک هم پشت فرمان، همان شب را به یاد آورده بود.
هر دو، بعد از سالها، فقط یک سؤال در ذهن داشتند...
اگر آن شب هیچکدام نمرده بودند...
چه کسی به آنها دروغ گفته بود؟
و مهمتر از همه...
هدفش از جدا کردن دو دوستی که مثل برادر بودند، چه بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز دیگه خیلی گذاشتم بقیه اش واسه شب اگه حمایت ها زیاد بود😑😊
مهربونیم زیاد شده😂😏
۱۵ سال قبل...
باران شدیدی میبارید.
دو پسر نوجوان، خیس و گِلی، با خنده از کوچههای تنگ شهر میدویدند.
ـ تهی! وایسا!
تهیونگ بدون اینکه سرعتش را کم کند، خندید.
ـ اگه بتونی بگیرم!
جونگکوک نفسنفسزنان خودش را به او رساند و هر دو وسط خیابان ایستادند.
چند لحظه بعد، از شدت خنده روی زمین نشستند.
جونگکوک گفت:
ـ یه روز پولدار میشیم.
تهیونگ لبخند زد.
ـ پولدار نه...
ـ پس چی؟
ـ قدرتمند.
جونگکوک با شیطنت دستش را جلو آورد.
ـ قول؟
تهیونگ هم دستش را روی دست او گذاشت.
ـ قول.
آن روز...
هیچکدام نمیدانستند همین قول، سرنوشتشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
---
سالها گذشت.
آن دو مثل برادر کنار هم بزرگ شدند.
در مدرسه اگر کسی با یکی از آنها درگیر میشد، باید با هر دو طرف میشد.
همه آنها را به نام «دو برادر» میشناختند.
نه به خاطر نسبت خانوادگی...
بلکه به خاطر رفاقتی که از خون هم محکمتر بود.
---
اما زندگی همیشه مهربان نبود.
وقتی هجده ساله شدند، بدهیهای سنگین خانوادههایشان، همهچیز را عوض کرد.
روزی مردی کتوشلواری جلویشان ایستاد.
ـ دنبال کار میگردین؟
جونگکوک گفت:
ـ چه کاری؟
مرد فقط لبخند زد.
ـ کاری که پولش اونقدر زیاده که هیچوقت دیگه نگران آینده نباشین.
تهیونگ از همان نگاه اول فهمید آن مرد عادی نیست.
اما برای نجات خانوادههایشان...
راه دیگری نداشتند.
---
چند ماه بعد...
آنها وارد دنیایی شدند که خروج از آن تقریباً غیرممکن بود.
دنیای مافیا.
آموزشهای سخت...
قوانین بیرحمانه...
و مأموریتهایی که هر روز خطرناکتر میشدند.
اما یک قانون بین خودشان داشتند.
«اگر یکی بیفته، اون یکی بلندش میکنه.»
---
سه سال بعد...
هر دو تبدیل به بهترین افراد گروه شده بودند.
رئیس سازمان همیشه میگفت:
ـ این دوتا کنار هم شکستناپذیرن.
هیچ مأموریتی نبود که نتوانند انجام دهند.
هیچ دشمنی نبود که نتوانند شکستش بدهند.
و هیچکس نمیتوانست بینشان فاصله بیندازد.
حداقل...
همه همین فکر را میکردند.
---
یک شب...
رئیس، هر دو را به دفترش فراخواند.
ـ یه مأموریت مهم دارم.
تهیونگ پرسید:
ـ هدف؟
ـ فقط یه کیف رو تحویل میگیرین و برمیگردین.
جونگکوک با خنده گفت:
ـ به همین راحتی؟
رئیس نگاه عجیبی به آن دو انداخت.
ـ امیدوارم همینطور باشه.
---
نیمهشب...
آنها به محل قرار رسیدند.
یک انبار قدیمی در حاشیهی شهر.
همهجا بیش از حد ساکت بود.
تهیونگ آرام گفت:
ـ این سکوت رو دوست ندارم.
جونگکوک دستش را روی اسلحه گذاشت.
ـ منم همین حس رو دارم.
درست همان لحظه...
صدای گلوله در انبار پیچید.
شیشهها شکستند.
از هر طرف افراد مسلح بیرون آمدند.
ـ کمین!
تهیونگ و جونگکوک پشت جعبههای چوبی پناه گرفتند.
گلولهها یکی پس از دیگری از کنارشان رد میشد.
جونگکوک فریاد زد:
ـ تهی! سمت چپ!
تهیونگ یکی از مهاجمها را از پا درآورد.
اما تعداد دشمنها خیلی بیشتر بود.
چند دقیقه بعد، انفجار بزرگی در انبار رخ داد.
دود غلیظ همهجا را پوشاند.
تهیونگ با صدای بلند فریاد زد:
ـ جونگکوک!!
اما جوابی نیامد.
از آن طرف، جونگکوک هم میان دود و آتش فریاد میزد:
ـ تهیونگ!!
باز هم سکوت...
وقتی نیروهای کمکی رسیدند، فقط خرابههای انبار باقی مانده بود.
به هر کدام از آنها گفتند که دوستش در انفجار جانش را از دست داده است.
و همان دروغ...
دو برادر را از هم جدا کرد.
---
زمان حال...
تهیونگ در ماشینش نشسته بود و به خیابان خیره شده بود.
خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمانش میگذشتند.
از طرف دیگر شهر...
جونگکوک هم پشت فرمان، همان شب را به یاد آورده بود.
هر دو، بعد از سالها، فقط یک سؤال در ذهن داشتند...
اگر آن شب هیچکدام نمرده بودند...
چه کسی به آنها دروغ گفته بود؟
و مهمتر از همه...
هدفش از جدا کردن دو دوستی که مثل برادر بودند، چه بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز دیگه خیلی گذاشتم بقیه اش واسه شب اگه حمایت ها زیاد بود😑😊
مهربونیم زیاد شده😂😏
- ۱۹۴
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط