Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁵
وقتی ا/ت از گالری بیرون آمد، هوا کاملاً تاریک شده بود. نورِ چراغهایِ خیابان، سایههایِ کشیدهای رویِ پیادهرو میانداختند و حسِ رمزآلودی که از بعدازظهر همراهش بود را تشدید میکردند. مردِ مرموز، با آن حرفهایِ دوپهلو و نگاهِ نافذش، تمامِ فکر و ذکرش را به خود مشغول کرده بود.
آیا او همان کسی بود که "سایه" نامیده میشد؟ یا کسی بود که ا/ت را زیرِ نظر داشت؟ یا هر دو؟ و آن کارتِ کوچک، با آن نمادِ دایره و نقطه، چه رازی را در دل داشت؟
در مسیرِ بازگشت به آپارتمان، حسِ آشنایِ "تحتِ نظر بودن" قویتر از همیشه بود. این بار، فقط یک حسِ گنگ نبود. احساس میکرد که چشمانی نامرئی، او را از کوچهها و سایههایِ اطراف دنبال میکنند. هر از گاهی، تصویری محو از اتومبیلِ سیاه براق و رانندهٔ بیحالتش در ذهنش جرقه میزد. انگار که bilenِ آن ماشین، تبدیل به چشمانی خیره شده بود که او را زیرِ نظر داشت.
با عجله واردِ آپارتمانش شد و در را پشتِ سرش قفل کرد. نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ میزِ تحریرش رفت. کارتِ مشکی را بیرون آورد و رویِ میز گذاشت. نورِ چراغِ مطالعه، رویِ سطحِ صاف و سردِ آن میافتاد.
«باید بفهمم این چیه.» زیرِ لب زمزمه کرد.
به سراغِ لپتاپش رفت و شروع به جستجو در اینترنت کرد. اولین چیزی که به ذهنش رسید، جستجویِ نمادِ "دایره با نقطه در مرکز" بود. نتایجِ جستجو، ترکیبی عجیب از مفاهیمِ باستانی، فلسفی و حتی علمی بود. نمادِ "مینْد" (Mind) در کیمیاگری، نمادِ "خورشید" در اخترشناسی، نمادِ "مرکز" یا "اصلِ وجود" در برخی سنتهایِ عرفانی. هیچکدام به تنهایی کافی نبودند.
بعد، عبارتِ "هنرمند سایه" (Artist Shadow) را جستجو کرد. گالریها، نمایشگاههایِ زیرزمینی، نقاشانِ گمنام… لیستِ طولانی بود. اما هیچ نامِ خاصی که با آن مردِ امروز در گالری مطابقت داشته باشد، پیدا نکرد.
همانطور که داشت در صفحاتِ مختلف میگشت، ناگهان حسی شبیه به سوتِ هشدار در ذهنش به صدا در آمد. تصویری سریع و ناگهانی از خودش در مقابلِ آینهٔ اتاقش، با چشمانی که به طرزِ وحشتناکی میدرخشیدند. و صدایی که انگار از اعماقِ وجودش میآمد: "بازی شروع شده."
ا/ت از جا پرید. تصویرِ آینه، واقعی بود؟ یا فقط یک پیشبینیِ دیگر؟
به سمتِ آینهٔ اتاقش رفت. خودش بود. عادی، کمی رنگپریده، اما بدونِ هیچ درخششِ غیرعادی در چشمانش. پس فقط یک پیشبینی بود. اما این پیشبینی، ترسناکتر از بقیه بود. "بازی شروع شده." چه بازیای؟ و او چگونه میتوانست در آن پیروز شود؟
در همین فکر بود که صدایِ آژیرِ ضعیفی از بیرونِ آپارتمان به گوشش رسید. نه، آژیر نبود. صدایِ دزدگیرِ ماشینی بود که به نظر میرسید نزدیکِ آپارتمانش پارک شده.
با احتیاط به سمتِ پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد. اتومبیلِ سیاه براق، دقیقاً همان بود که در ذهنش دیده بود. چراغهایِ دزدگیرش روشن و خاموش میشدند. رانندهٔ بیحالت، هنوز پشتِ فرمان نشسته بود و انگار که منتظرِ اتفاقی بود.
ا/ت قلبش فرو ریخت. این دیگر نمیتوانست تصادفی باشد. آنها او را پیدا کرده بودند. یا شاید… او را به این نقطه کشانده بودند.
ناگهان، یک فلشِ دیگر از آینده به ذهنش هجوم آورد. تصویری واضحتر از قبل: مردِ مرموز در حالِ دویدن. پشتِ سرش، افرادی با لباسهایِ تیره که به سرعت او را دنبال میکردند. و در دستِ ان مرد، چیزی شبیه به همان کارتِ مشکی بود.
ا/ت متوجه شد. این کارت، کلیدِ چیزی بود. شاید کلیدِ قدرت، یا کلیدِ اطلاعات. و کسانی بودند که میخواستند آن را به دست بیاورند. و او، ا/ت، حالا در مرکزِ این "بازی" قرار گرفته بود.
باید تصمیم میگرفت. آیا باید فرار میکرد؟ یا با این "بازی" روبرو میشد؟
کارتِ مشکی را برداشت. گرمایِ آن، مثلِ یک مشعلِ کوچک در دستش بود. نگاهش به نمادِ دایره و نقطه افتاد. این نماد، فقط یک علامت نبود. انگار که یک سیگنال بود. یک پژواک از حقیقتی که هنوز آشکار نشده بود.
و ا/ت، تصمیم گرفت که آن حقیقت را کشف کند. هر قیمتی که داشت.
----------------------------
ادامه دارد...
Part⁵
وقتی ا/ت از گالری بیرون آمد، هوا کاملاً تاریک شده بود. نورِ چراغهایِ خیابان، سایههایِ کشیدهای رویِ پیادهرو میانداختند و حسِ رمزآلودی که از بعدازظهر همراهش بود را تشدید میکردند. مردِ مرموز، با آن حرفهایِ دوپهلو و نگاهِ نافذش، تمامِ فکر و ذکرش را به خود مشغول کرده بود.
آیا او همان کسی بود که "سایه" نامیده میشد؟ یا کسی بود که ا/ت را زیرِ نظر داشت؟ یا هر دو؟ و آن کارتِ کوچک، با آن نمادِ دایره و نقطه، چه رازی را در دل داشت؟
در مسیرِ بازگشت به آپارتمان، حسِ آشنایِ "تحتِ نظر بودن" قویتر از همیشه بود. این بار، فقط یک حسِ گنگ نبود. احساس میکرد که چشمانی نامرئی، او را از کوچهها و سایههایِ اطراف دنبال میکنند. هر از گاهی، تصویری محو از اتومبیلِ سیاه براق و رانندهٔ بیحالتش در ذهنش جرقه میزد. انگار که bilenِ آن ماشین، تبدیل به چشمانی خیره شده بود که او را زیرِ نظر داشت.
با عجله واردِ آپارتمانش شد و در را پشتِ سرش قفل کرد. نفسِ عمیقی کشید و به سمتِ میزِ تحریرش رفت. کارتِ مشکی را بیرون آورد و رویِ میز گذاشت. نورِ چراغِ مطالعه، رویِ سطحِ صاف و سردِ آن میافتاد.
«باید بفهمم این چیه.» زیرِ لب زمزمه کرد.
به سراغِ لپتاپش رفت و شروع به جستجو در اینترنت کرد. اولین چیزی که به ذهنش رسید، جستجویِ نمادِ "دایره با نقطه در مرکز" بود. نتایجِ جستجو، ترکیبی عجیب از مفاهیمِ باستانی، فلسفی و حتی علمی بود. نمادِ "مینْد" (Mind) در کیمیاگری، نمادِ "خورشید" در اخترشناسی، نمادِ "مرکز" یا "اصلِ وجود" در برخی سنتهایِ عرفانی. هیچکدام به تنهایی کافی نبودند.
بعد، عبارتِ "هنرمند سایه" (Artist Shadow) را جستجو کرد. گالریها، نمایشگاههایِ زیرزمینی، نقاشانِ گمنام… لیستِ طولانی بود. اما هیچ نامِ خاصی که با آن مردِ امروز در گالری مطابقت داشته باشد، پیدا نکرد.
همانطور که داشت در صفحاتِ مختلف میگشت، ناگهان حسی شبیه به سوتِ هشدار در ذهنش به صدا در آمد. تصویری سریع و ناگهانی از خودش در مقابلِ آینهٔ اتاقش، با چشمانی که به طرزِ وحشتناکی میدرخشیدند. و صدایی که انگار از اعماقِ وجودش میآمد: "بازی شروع شده."
ا/ت از جا پرید. تصویرِ آینه، واقعی بود؟ یا فقط یک پیشبینیِ دیگر؟
به سمتِ آینهٔ اتاقش رفت. خودش بود. عادی، کمی رنگپریده، اما بدونِ هیچ درخششِ غیرعادی در چشمانش. پس فقط یک پیشبینی بود. اما این پیشبینی، ترسناکتر از بقیه بود. "بازی شروع شده." چه بازیای؟ و او چگونه میتوانست در آن پیروز شود؟
در همین فکر بود که صدایِ آژیرِ ضعیفی از بیرونِ آپارتمان به گوشش رسید. نه، آژیر نبود. صدایِ دزدگیرِ ماشینی بود که به نظر میرسید نزدیکِ آپارتمانش پارک شده.
با احتیاط به سمتِ پنجره رفت و پرده را کمی کنار زد. اتومبیلِ سیاه براق، دقیقاً همان بود که در ذهنش دیده بود. چراغهایِ دزدگیرش روشن و خاموش میشدند. رانندهٔ بیحالت، هنوز پشتِ فرمان نشسته بود و انگار که منتظرِ اتفاقی بود.
ا/ت قلبش فرو ریخت. این دیگر نمیتوانست تصادفی باشد. آنها او را پیدا کرده بودند. یا شاید… او را به این نقطه کشانده بودند.
ناگهان، یک فلشِ دیگر از آینده به ذهنش هجوم آورد. تصویری واضحتر از قبل: مردِ مرموز در حالِ دویدن. پشتِ سرش، افرادی با لباسهایِ تیره که به سرعت او را دنبال میکردند. و در دستِ ان مرد، چیزی شبیه به همان کارتِ مشکی بود.
ا/ت متوجه شد. این کارت، کلیدِ چیزی بود. شاید کلیدِ قدرت، یا کلیدِ اطلاعات. و کسانی بودند که میخواستند آن را به دست بیاورند. و او، ا/ت، حالا در مرکزِ این "بازی" قرار گرفته بود.
باید تصمیم میگرفت. آیا باید فرار میکرد؟ یا با این "بازی" روبرو میشد؟
کارتِ مشکی را برداشت. گرمایِ آن، مثلِ یک مشعلِ کوچک در دستش بود. نگاهش به نمادِ دایره و نقطه افتاد. این نماد، فقط یک علامت نبود. انگار که یک سیگنال بود. یک پژواک از حقیقتی که هنوز آشکار نشده بود.
و ا/ت، تصمیم گرفت که آن حقیقت را کشف کند. هر قیمتی که داشت.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۱۵۶
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط