وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دل

وقتی شاطر عباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب میگذاشت دلم میخواست جای شاطر عباس بودم. وقتی مهتاب نانهای داغ را لای چادر گلدارش میپیچاند دلم میخواست من، آن نانهای داغ باشم. وقتی مهتاب به خانه میرسید و کوبه ی در را میکوبید، هوس می کردم کوبه ی در باشم. وقتی مادرش نانها را از مهتاب میگرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ی نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان میانداخت و من هزار بار آرزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.

◇◇◇◇◇◇
دیدگاه ها (۴)

.وقـتی دلت یه جایی گیره ...ممکنه همه زندگیتو نخـ کش کنه

❄ در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنو...

.جا برای من گنجشک زیاد است ولی به درختان خیابان تو عادت دارم...

‌‌قول داده بودیبا اولین برف به خیابان برویمو آدم برفی رویایی...

دلم عجیب هوای قدیم را کردههوای حیاط خانه ی مادربزرگبا حوض آب...

^فیک جونگکوک^(پارت۵۳)

پارت ۱۶ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط