«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۲۲


اخ خداا...

پر غیض نگاش کردم و با غم گفتم تو واقعا ادم نفهم و از خودراضي

و پاچه گيري هستي..ميدونستي؟

تو چشمام نگاه کرد و اروم گفت اره

نگاه ازم کند و گفت: حداقل از صداقتت میشه تشکر کرد چون کم بهم

میگنش..

پوزخند زدم و بلند شدم و گفتم اما من تو روت بهت میگم تو یه

مغرور خودشیفته بداخلاقي

به روبروش خیره بود.

غمگین گفتم اما مطمینم. این تو اصلی نیست..

سرشو چرخوند و نگام کرد.

اشک داشت ذره ذره تو چشمم جمع میشد.

جدي گفتم زیر این پوسته عصبیت بد دلي و قلب سیاه نیست..فقط

غمه.

میخواستم بگم من تو اصلي رو دیدم اما دهنم رو بستم و

روبرگردوندم که برم..

سيني رو میز کنار تختش گذاشت و گفت: دست پختت منو یاد کسي

انداخت که خيلي برام مهم و عزيز بود..

چرخیدم سمتش و به صورت تب دارش نگاه کردم و اروم گفتم دیگه

نیست؟

بدون نگاه کردن بهم دراز کشید و گفت رفتی درم پشت سرت ببند.. و بیحال چشماشو بست.
بدون حرف از اتاقش بیرون اومدم و کیف و ساکم رو برداشتم و از

خونه زدم بیرون و در رو محکم کوبیدم که بشنوعه رفتم.. رفتم خونه

با لبخند دردناك و غريبي رو مبل نشستم و زانوهامو بغل کردم لبخند واسه اینکه وی من بود و درد واسه اون عکس دختر بچه و

اون زن جوااان..

اروم رو مبل دراز کشیدم.

يادمه بتي ميگفت ضد زنه... میگفت زني به خونه اش رفت و آمد

نمیکنه اما اون عکسا...

یه زن تو زندگیشه و این داره روحم رو خراش میده.

با وجود اینکه این مدت کنارش بودم و حتی از حساسیتش از گذشته آگاه بودم و میدونستم فردا صبح خوبه خوبه ولی باز نگرانش بودم
خداکنه واقعا فردا خوب باشه..
دندونامو به هم فشرد. اسانسور وایستاد.

با غیض زدم بیرون و اون رفت پایین و پاركينك

-سلام كانر.

کانر بهم لبخند زد و گفت: سلام خانوم.

دخترات خوبن؟

کانر امشب دارم میرم پیششون

خوش بگذره..

و پرانرژي و شاد زدم بیرون و هواي خوش رو با نفس عميقي تو

سینه ام کشیدم.

کمی پیاده روی کردم که دنیل با ماشینش از کنارم رد شد و محل بهم

نداد.

عوضي بداخلاق من..

نرم خندیدم و سرمو تکون دادم و تاکسی گرفتم و رفتم شرکت.. بعد گذاشتن کیفم دفترچه برنامه کاراي روزانه شو برداشتم و ضربه اي به در اتاقش زدم و رفتم تو.

با اخم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: يك بار دیگه.. فقط يك بار دیگه دیرتر از من برسي شرکت..در رو باز کنم و پشت اون میز نباشي

اخراجي..

لحنش خيلي خيلي جدي و خشك بود.. با غیض گفتم خوب منم که با شما از خونه بیرون زدم..فقط شما

ماشين داري من بدبخت باید پیاده بیام

دنیل اینا به من ربط نداره

خبیث گفتم از اون روزهاي خيلي بد اخلاقيتونه.. با حرص گفت بدتر از اون پس مراقب برخوردت باش با لبخند کمی خم شدم و گفتم چشم قربان

جدي نگام کرد و خشك :گفت کارهای امروزم چیه؟ دفترچه مو باز کردم و گفتم ۲ تا جلسه دیروزتون و یه شرکت که روز پیش براي شراکت تماس گرفت که قراره امروز بیاد باهاتون

صحبت

کنه..

ضربه اي به در خورد و شري اومد داخل و گفت:آقاي هریسون طرفاي

قراردادتون تو اتاق کنفرانس منتظرتونن..



صبح با امید سالم دیدن تهیونگ با لبخند از جام پاشدم لباس پوشیدم و صبحانه مختصري خوردم و کمی آرایش کردم و زدم

بیرون

اسانسور طبقه پایین وایستاد..

لبخند شادي زدم..

دیدن سالم بودنش اول صبح شارژم میکرد

اومد بالا..

درو باز کردم.

کت و شلوار مشکی و پیرهن مشكي تميز و كروات پوشیده بود..مثل همیشه و با یه دست کیف مردونه مشکیش رو گرفته بود و اون يکي

دستش رو تو جیب شلوارش کرده بود.

چرا همش مشکی میپوشه اخه؟

تند رفتم داخل و گفتم: سلام اقاي هريسون..

کوتاه سر تکون داد.

دیگه خبري از سرخي صورت و بیحالي نبود.. به نظر سرحال ولی مثل همیشه جدي و اخمو بود.

میبینم که امروز خيلي بهترین...

خبیث گفتم سوپم کار خودشو کرد..

با کنایه گفت:تو منو نکشي و دردسر درست نکني نيازي به کمکت

نیست.

دندونامو به هم فشرد
......

نرم خندیدم و سرمو تکون دادم و تاکسی گرفتم و رفتم شرکت.. بعد گذاشتن کیفم دفترچه برنامه کاراي روزانه شو برداشتم و ضربه اي به در اتاقش زدم و رفتم تو.

با اخم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: يك بار دیگه.. فقط يك بار دیگه دیرتر از من برسي شرکت..در رو باز کنم و پشت اون میز نباشي

اخراجي..
دیدگاه ها (۲)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۳لحنش خيلي خيلي جدي و خشك بو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۴و با نگاه عجب خري هستي نگام...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۱اروم و با تعللی که از حال گ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۲۰واقعا داشتم خفه میشدم دستام...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۳پاهام خورد به در اسانسور با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط