این روزهای بیقرار و زرد پاییزی
از شعرهایم می تراود درد پاییزی
می بارد اندوهی شبیه ِ برگریزانها
از واژه های"کاش" تا "برگردِ" پاییزی
پشت نقاب رنگی اش غمخانه ای دارد
گیسو پریشان ... دخترِ ولگردِ پاییزی
کم کم نگاه پنجره هابسته می مانند
رو به خیابانهای مات و سردِ پاییزی
این شهر بوی حسرتی دیرینه دارد آه!
حال و هوایش خاطرم را کرده پاییزی
ای کاش می شد باز لبریز غزلها شد
با سوزِ سازِ خسته ی شبگردِ پاییزی
ای جای داده در دل پیراهن خود کوچ
با من مدارا کن _مدارا _مردِ پاییزی مرد خوب



دیدگاه ها (۲۵)

(گفتی چه خبر، گفتم و هرگز نشنیدیجز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خ...

گاهی به خدا نفس کشیدن سخت استیعنی نفسی تو را ندیدن سخت استبا...

همه شب دست به دامان خدا تا سحرمکه خدا از تو خبر دارد و من بی...

ناگزیر از سفرم، بی‌سر و سامان، چون «باد»به «گرفتارِ رهایی» ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط