ای کاش مهم بودم ):
ای کاش مهم بودم ):
پارت ۲
هارین: الو کلارا
کلارا : هارین
هارین: زهر مارو هارین معلوم است کجایی تو چرا گوشیت رو جواب نمیدهی امروز چرا نیومدی مدرسه میدونی چقدر نگرانت شدم
کلارا : خوبه ما یکی را داریم نگران ما بشه ( تو ذهنش ) امروز ؟ یعنی من یه روز کامل بیهوش بودم ( بغض )
هارین: منظورت چیه یه روز بیهوش بودی
کلارا میزنم زیر گریه
هارین: کلارا چرا گریه میکنی
کلارا : ( تمام ماجرا را تعریف میکنه )
هارین: داری راست میگی
کلارا : آخه من چه شوخیه دارم
هارین: واقعا براشون متاسفم
کلارا : نمیدونم چرا با من اینکارا میکنند مکه من چه گناهی کردم اون از مامان بابام که تو سن کم از دستشون دادم این از برادرام
هارین: خوشگلم گریه نکن دیگه ببین منم بغض کردم ( با بغض)
کلارا : باشه ( اشک هایش را پاک میکند )
هارین: آفرین دختر خوشگلم
کلارا : ممنونم ازت
هارین: چرا
کلارا : تو تنها کسی هستی که هر لحظه کنار منه
هارین: خواهش میکنم دوستی یعنی همین
کلارا : خیلی خوشحالم تورو دارم
ناگهان صدای پای یه نفر را میفهمم که نزدیک اتاق من میشود
کلارا : میگم من باید برم
هارین: باشه
کلارا : خداحافظ
هارین: خداحافظ
کلارا گوشی را قطع میکند که
«فلش بک به اعضا »
ویو ادمین :
اعضا توی اتاق دور هم نشسته بودند
جیمین : میگم کلارا هنوز بیهوشه
جین : ولش کن اون دختره رو
شوگا : راست میگه همش تقصیر خودشه که الان ببهوشه
جیهوپ : بنظرم یکی بره ببینه
جیمین : من میرم ببینم
اعضا : باشه
جیمین بلند میشود و از اتاق خارج میشود و وارد آشپزخانه میشود
جیمین : کلارا هنوز نیومده
خدمتکار : ارباب چند دقیقه پیش خانم کلارا به خانه آمدند
جیمین : کجا رفت
خدمتکار : طبقه بالا
جیمین : باشه
جیمین از آشپزخانه بیرون می آید و به سمت اتاق کلارا می رود
«فلش بک به کلارا »
یک نفر دستگیره اتاق را پایین میکشد و وارد اتاق میشود داداش جیمین بود داداش جیمین در چارچوب در میایستند
جیمین : چیکار میکردی
کلارا : هیچی
جیمین : داشتی با کی حرف میزدی ( کمی بلند )
کلارا : داشتم با هارین حرف میزدم ( ترس و وحشت زده )
جیمین : گوشیت رو باز کن ببینم
گوشی ام را روشن میکنم و توی قسمت تماس میروم داداش جیمین نزدیکم میشوم آخرین تماس با هارین بوده
جیمین : خیلی خوب
یهو مزه خون را توی دهنم حس میکنم انگار میخواستم بالا بیاورم جلوش را گرفتم
جیمین : حالت خوبه
کلارا : آره خوبم
جیمین : باشه
جیمین از کلارا دور میشود و به سمت در میرود و از اتاق خارج میشود و در را محکم میبندد یهو دوباره حالت تهوع بهم دست میدهد و به سمت دستشویی میروم و بالا می آورم چیییی خون...من دارم خون بالا می آوردم....آخه چه انتظاری داری وقتی ۱۱ ساعت کامل کتک بخوری معلومه که یه اتفاقی برام می افتد دست و صورتم را شستم و از دستشویی بیرون آمدم تشنم بود از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم و یک لیوان آب برداشتم و آب را داخلش ریختم و آب خوردم خواستم از آشپزخانه بیرون بیایم
خدمتکار: خانم ناهار حاضر هست
کلارا : بیارش تو اتاقم
خدمتکار: چشم
کلارا از آشپزخانه خارج میشود و به سمت اتاقش می رود و وارد اتاقش میشود روی تخت مینشیند و گوشی اش را بر میدارد و سرگرم گوشی میشود این تنها راه برای اینکه از دنیای واقعی بیرون بیاید است
«فلش بک به پسرا »
ویو ادمین :
خدمتکار سمت اتاق ما آمد و در زد
خدمتکار: میتونم بیایم داخل
تهیونگ : بیا
خدمتکار داخل اتاق آمد
خدمتکار: ارباب ناهار حاضره
جونگ کوک : باشه
خدمتکار تعظیم میکند و از اتاق بیرون میرود بعد از چند ثانیه پسرا از اتاق بیرون می آیند و به سمت آشپزخانه می روند ناهار روی میز چیده شده بود و پسرا سر سفره نشستند ولی کلارا نیومده بود
نامجون : لیااااااا( اسم یکی از خدمتکارا است )
لیا نزدیک می آید
لیا : بله ارباب
نامجون : کلارا کجاست
لیا : ارباب خانم کلارا گفتند غذا را به اتاق خودشان ببریم
جین : برای چی
لیا : نمیدونم
نامجون : خیلی خوب برو
لیا تعظیم میکند و از پسرا دور می شوید
جیهوپ : یکی بره کلارا را بیاره
جین : ولش کن همین بهتر که نباشه
شوگا : راست میگه نمیخواهم اون دختره هرزه را ببینیم ( بچه ها این فیک است و پسرا تو واقعیت اصلا اینجوری نیستند )
جیمین : آره
پسرا شروع به خوردن ناهار میکنند
«فلش بک به کلارا »
داخل اتاق نشسته بودند که در زده شد
ادامه دارد......
پارت ۲
هارین: الو کلارا
کلارا : هارین
هارین: زهر مارو هارین معلوم است کجایی تو چرا گوشیت رو جواب نمیدهی امروز چرا نیومدی مدرسه میدونی چقدر نگرانت شدم
کلارا : خوبه ما یکی را داریم نگران ما بشه ( تو ذهنش ) امروز ؟ یعنی من یه روز کامل بیهوش بودم ( بغض )
هارین: منظورت چیه یه روز بیهوش بودی
کلارا میزنم زیر گریه
هارین: کلارا چرا گریه میکنی
کلارا : ( تمام ماجرا را تعریف میکنه )
هارین: داری راست میگی
کلارا : آخه من چه شوخیه دارم
هارین: واقعا براشون متاسفم
کلارا : نمیدونم چرا با من اینکارا میکنند مکه من چه گناهی کردم اون از مامان بابام که تو سن کم از دستشون دادم این از برادرام
هارین: خوشگلم گریه نکن دیگه ببین منم بغض کردم ( با بغض)
کلارا : باشه ( اشک هایش را پاک میکند )
هارین: آفرین دختر خوشگلم
کلارا : ممنونم ازت
هارین: چرا
کلارا : تو تنها کسی هستی که هر لحظه کنار منه
هارین: خواهش میکنم دوستی یعنی همین
کلارا : خیلی خوشحالم تورو دارم
ناگهان صدای پای یه نفر را میفهمم که نزدیک اتاق من میشود
کلارا : میگم من باید برم
هارین: باشه
کلارا : خداحافظ
هارین: خداحافظ
کلارا گوشی را قطع میکند که
«فلش بک به اعضا »
ویو ادمین :
اعضا توی اتاق دور هم نشسته بودند
جیمین : میگم کلارا هنوز بیهوشه
جین : ولش کن اون دختره رو
شوگا : راست میگه همش تقصیر خودشه که الان ببهوشه
جیهوپ : بنظرم یکی بره ببینه
جیمین : من میرم ببینم
اعضا : باشه
جیمین بلند میشود و از اتاق خارج میشود و وارد آشپزخانه میشود
جیمین : کلارا هنوز نیومده
خدمتکار : ارباب چند دقیقه پیش خانم کلارا به خانه آمدند
جیمین : کجا رفت
خدمتکار : طبقه بالا
جیمین : باشه
جیمین از آشپزخانه بیرون می آید و به سمت اتاق کلارا می رود
«فلش بک به کلارا »
یک نفر دستگیره اتاق را پایین میکشد و وارد اتاق میشود داداش جیمین بود داداش جیمین در چارچوب در میایستند
جیمین : چیکار میکردی
کلارا : هیچی
جیمین : داشتی با کی حرف میزدی ( کمی بلند )
کلارا : داشتم با هارین حرف میزدم ( ترس و وحشت زده )
جیمین : گوشیت رو باز کن ببینم
گوشی ام را روشن میکنم و توی قسمت تماس میروم داداش جیمین نزدیکم میشوم آخرین تماس با هارین بوده
جیمین : خیلی خوب
یهو مزه خون را توی دهنم حس میکنم انگار میخواستم بالا بیاورم جلوش را گرفتم
جیمین : حالت خوبه
کلارا : آره خوبم
جیمین : باشه
جیمین از کلارا دور میشود و به سمت در میرود و از اتاق خارج میشود و در را محکم میبندد یهو دوباره حالت تهوع بهم دست میدهد و به سمت دستشویی میروم و بالا می آورم چیییی خون...من دارم خون بالا می آوردم....آخه چه انتظاری داری وقتی ۱۱ ساعت کامل کتک بخوری معلومه که یه اتفاقی برام می افتد دست و صورتم را شستم و از دستشویی بیرون آمدم تشنم بود از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم و یک لیوان آب برداشتم و آب را داخلش ریختم و آب خوردم خواستم از آشپزخانه بیرون بیایم
خدمتکار: خانم ناهار حاضر هست
کلارا : بیارش تو اتاقم
خدمتکار: چشم
کلارا از آشپزخانه خارج میشود و به سمت اتاقش می رود و وارد اتاقش میشود روی تخت مینشیند و گوشی اش را بر میدارد و سرگرم گوشی میشود این تنها راه برای اینکه از دنیای واقعی بیرون بیاید است
«فلش بک به پسرا »
ویو ادمین :
خدمتکار سمت اتاق ما آمد و در زد
خدمتکار: میتونم بیایم داخل
تهیونگ : بیا
خدمتکار داخل اتاق آمد
خدمتکار: ارباب ناهار حاضره
جونگ کوک : باشه
خدمتکار تعظیم میکند و از اتاق بیرون میرود بعد از چند ثانیه پسرا از اتاق بیرون می آیند و به سمت آشپزخانه می روند ناهار روی میز چیده شده بود و پسرا سر سفره نشستند ولی کلارا نیومده بود
نامجون : لیااااااا( اسم یکی از خدمتکارا است )
لیا نزدیک می آید
لیا : بله ارباب
نامجون : کلارا کجاست
لیا : ارباب خانم کلارا گفتند غذا را به اتاق خودشان ببریم
جین : برای چی
لیا : نمیدونم
نامجون : خیلی خوب برو
لیا تعظیم میکند و از پسرا دور می شوید
جیهوپ : یکی بره کلارا را بیاره
جین : ولش کن همین بهتر که نباشه
شوگا : راست میگه نمیخواهم اون دختره هرزه را ببینیم ( بچه ها این فیک است و پسرا تو واقعیت اصلا اینجوری نیستند )
جیمین : آره
پسرا شروع به خوردن ناهار میکنند
«فلش بک به کلارا »
داخل اتاق نشسته بودند که در زده شد
ادامه دارد......
- ۲۱۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط