خانه پدربزرگ را دوست داشتم

خانه پدربزرگ را دوست داشتم
ظهرکه میشد بوی غذا تمام اتاق را پرمیکرد
آفتاب روی سفره ی مادربزرگ پهن میشد وطعم غذا را دلچسب تر میکرد
کاش آنوقتها هیچ وقت تمام نمیشد..
دیدگاه ها (۱)

* حکم عشق *part : 1۱۴۰۵/۳/۲۰وارد کتابخونه شدم که صدای زنگوله...

تابستان‌های قدیم، بوی زندگی می‌داد…خانه‌های حیاط‌دار، دیواره...

فیک : بین راندها

Part.4

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۶" در آغوش رویای آبی ات "...

سناریو درخواستی

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط