جنون مافیا

جنون مافیا
☆part49S1☆
ته ته: نترس من اربابتم...
سوجین: هع...حالا خدمتکار شدم؟!(مست)

از کمی دورتر نگهبانی با چراغ قوش نزدیکشون شد
...: ارباب اینجا چیکار دارید
ته ته: باید از تو اجازه بگیرم؟
...: ن.. نه ولی کسی خونه نیست
سوجین: چی؟! اما من مطمئنم اجوما هستش
ته ته: بیا بریم دیگه میبینی که کسی نیست

.....
خونه تهیونگ
تهیونگ سوجین خوابیده رو بغل کرد و تا اتاق مهمان برد و گذاشت روی تخت... وفتی کمی نزدیکتر شد به دختر.. تتوی ریز و قشنگیو زیر گوشش دید
وسوسش میکرد که سریع عقب کشید و به سمت اتاقش رفت
....


سوا*

اب برداشتم تا برم که وقتی برگشتم دست عضلانی و پر از تتوش محکم روی پیشخوان کنارم کوبیده شد
دستور ساکتی که باید ازش پیروی میکردم
+فردا برمیگردیم عمارت
_اخیش...چیزه.. راجب اون موقع... خب.. من... از قصد نب...
+بسه..

ویو جی کی
اون فسقلیو هربار میدیدم با ای وضع و قیافه دلم میخواست به..... بدم فقط برای رفع هوسام ولی دست و بالم بسته بود....


(فردا)
تهیونگ با لیوان شیرقهوه ای بالاس سر سوجین وایساد
وقتی دختر چشاشو کم کم باز کرد سریع از جا پرید
سوجین: این...اینجا چخبره؟!
ته ته نگاه عادی به اطراف کرد و گفت: خبری نیست
اینو بخور...باید کمک جونگکوک کنم تا وسایلو ببره عمارت
سوجین: اما من...
تهیونگ: کسی عمارت نبود پس نذاشتم تو کوچه بخوابی
سوجین: هی..
تهیونگ: پایین منتظرم
سوجین: آه پسره رو مخ
بعد از خوردن شیرقهوه از خونه زد بیرون و توی راه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد
انگار بی دلیل جو سنگین بود
ته ته: همینجا بمون تا بیام
چند دقیقه بعد....

ته ته: چرا اینقدر وسایلتون زیاده مگه چیکار میخواستین بکنید
سوجین: میتونم کمک کنم؟!
سوا: سوجین!
ته ته: نه گفتم تو ماشین بمون
سوجین: خب تو ماشین گرم بود اخه...


همگی به عمارت رسیدن و تهیونگ و جونگکوک رفتن

سوا: بگو ببینم... تو با تهیونگ چیکار داشتی؟
سوجین: خیلی خب بابا میگم
دیشب یکم مست کردم...
سوا: یکم؟!
سوجین: اه... خیلی خب.. خیلی... تهیونگم منو برد خونش چون کسی توی عمارت نبود
چی.. چیزی نشد
سوا: نه پس میخواستی بشه؟!!!!
سوجین: خب حالا انگار چیشده
برو بیرون بزار بخوابم یکم سرم درد میکنه
اگر اجوما بیاد دیگه باید کار کنم تا شب

سوا سری تکون داد و رفت بیرون
کمی بعد با زنگ خوردن تلفنش سریع از دستشویی اومد بیرون و جواب داد
اقای لی: سلام خانم کیم سوا؟
سوا: بله خودمم
اقای لی: براتون وقت رزرو کردم...یه جلسه توی کافه....
سوا: واقعا؟ ممنونمم...
اقای لی: ساعت و روزشو براتون پیامک میکنم

سوا با دیدن پیامک یه امیدی ته دلشو پوشوند... شاید که حالش بهتر بشه
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

جنون مافیا ☆part50S1☆ جونگکوک* ته ته: ببینم...دیوانه شدی؟هیچ...

جنون مافیا ☆part48S1☆ویو سوا ماهیچه های قلبم انگاری جنگ داشت...

بهشت=صداش✨

جنون مافیا ☆part45S1☆فلش بکویو ته کل شب نتونستم بخوابم....در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط