part 39
part 39
بعد از صبحانه//
بعد از صبحونه همه نشسته بودن تو سالن و آلینا هم یه گوشه نشسته بود و داشت با موهاش بازی میکرد، جونگکوک که دید حوصلش حسابی سر رفته بلند شد اومد سمتش و دستش دراز کرد سمتش.
جونگکوک« میخوای بریم باغمون رو بهت نشون بدم؟»
آلینا از ذوق چشماش برق زد.
& واقعا؟
جونگکوک« بلههه»
آلینا از مبل پایین اومد و دست جونگکوک رو گرفت.
&بریم
نامجون« جونگکوک فقط مواظبش باش»
جونگکوک« حواسم هست هیونگ»
جونگکوک و آلینا باهم از خونه خارج شدن و رفتن سمت باغ بزرگ عمارت.
باغ عمارت از اون باغ های بود که اگه برای اولین لار میدیدش نمیتونستی چشم ازش برداری، انواع گل ها و دخترای که فضای باغ رو سرسبز و شاداب میکردن، برکه های مصنوعی کوچیکی که گوشه گوشه ای باغ دیده میشدن پروانه های که روی گل ها می نشستن،حیاط خلوت پشت باغ که یه فضای دنج برای نشیمن بود، درخت بید بزرگی که وسط باغ بود و شاخ و برگ های بلندش تا زمین می رسید و تابی که از یه دختر قدیمی وصل بود و به کل باغ ویو داشت، باعث شده بود اونجا فقط یه باغ نباشه بلکه یه فضای فوق العاده برای رفتن به یه دنیای سبز و قشنگ باشه.
آلینا با دیدن اونجا چشماش برق زیبایی گرفت و از ذوق دست جونگکوک رو فشرد.
جونگکوک« چطوره؟»
& خیلی عالیه
جونگکوک« دوستش داری»
& معلومه عاشقش شدم
جونگکوک« میخوای گشتنمون رو از این حیاط پشتی شروع کنیم؟ نامجون هیونگ اونجا کلی کلکسیون گیاه و گلای مختلف داره»
& آره خیلی دوست دارم
جونگکوک« پس بریم»
^داخل خونه^
یونگی« میگم حالا لازم نبود فعلا با این حال مریض ببرتش حیاط مخصوصا اینکه هوا سرد تر شده ممکنه سرما بخوره»
جیهوپ« هیونگ جونگکوک خواست یکم هواش عوض بشه بعدشم خودش حواسش هست»
جین« نامجون دیشب بیدار شد؟»
نامجون« آره میخواستم پتو رو بکشم روش بیدار شد»
جیمین« زیاد نترسید که؟»
نامجون« منم اولش فکر کردم ممکنه بترسه اما زیاد نترسید حتی خودش ازم خواست یه چراغ براش روشن کنم فکر کنم داره بهمون نزدیک میشه»
تهیونگ« خبر خوبیه واقعا»
ادامه دارد...
بعد از صبحانه//
بعد از صبحونه همه نشسته بودن تو سالن و آلینا هم یه گوشه نشسته بود و داشت با موهاش بازی میکرد، جونگکوک که دید حوصلش حسابی سر رفته بلند شد اومد سمتش و دستش دراز کرد سمتش.
جونگکوک« میخوای بریم باغمون رو بهت نشون بدم؟»
آلینا از ذوق چشماش برق زد.
& واقعا؟
جونگکوک« بلههه»
آلینا از مبل پایین اومد و دست جونگکوک رو گرفت.
&بریم
نامجون« جونگکوک فقط مواظبش باش»
جونگکوک« حواسم هست هیونگ»
جونگکوک و آلینا باهم از خونه خارج شدن و رفتن سمت باغ بزرگ عمارت.
باغ عمارت از اون باغ های بود که اگه برای اولین لار میدیدش نمیتونستی چشم ازش برداری، انواع گل ها و دخترای که فضای باغ رو سرسبز و شاداب میکردن، برکه های مصنوعی کوچیکی که گوشه گوشه ای باغ دیده میشدن پروانه های که روی گل ها می نشستن،حیاط خلوت پشت باغ که یه فضای دنج برای نشیمن بود، درخت بید بزرگی که وسط باغ بود و شاخ و برگ های بلندش تا زمین می رسید و تابی که از یه دختر قدیمی وصل بود و به کل باغ ویو داشت، باعث شده بود اونجا فقط یه باغ نباشه بلکه یه فضای فوق العاده برای رفتن به یه دنیای سبز و قشنگ باشه.
آلینا با دیدن اونجا چشماش برق زیبایی گرفت و از ذوق دست جونگکوک رو فشرد.
جونگکوک« چطوره؟»
& خیلی عالیه
جونگکوک« دوستش داری»
& معلومه عاشقش شدم
جونگکوک« میخوای گشتنمون رو از این حیاط پشتی شروع کنیم؟ نامجون هیونگ اونجا کلی کلکسیون گیاه و گلای مختلف داره»
& آره خیلی دوست دارم
جونگکوک« پس بریم»
^داخل خونه^
یونگی« میگم حالا لازم نبود فعلا با این حال مریض ببرتش حیاط مخصوصا اینکه هوا سرد تر شده ممکنه سرما بخوره»
جیهوپ« هیونگ جونگکوک خواست یکم هواش عوض بشه بعدشم خودش حواسش هست»
جین« نامجون دیشب بیدار شد؟»
نامجون« آره میخواستم پتو رو بکشم روش بیدار شد»
جیمین« زیاد نترسید که؟»
نامجون« منم اولش فکر کردم ممکنه بترسه اما زیاد نترسید حتی خودش ازم خواست یه چراغ براش روشن کنم فکر کنم داره بهمون نزدیک میشه»
تهیونگ« خبر خوبیه واقعا»
ادامه دارد...
- ۱.۶k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط