تکپارت سکوت تو صدای قلب من
تکپارت: سکوت تو، صدای قلب من
خانهمان در سکوتی عمیق فرو رفته بود؛ سکوتی که نه از نبود حرف بود، بلکه از حرفهایی که نمیتوانستی بگویی و نمیخواستی بگویی. هر روز، وقتی نگاهت را میدیدم، میدانستم درونت چه غوغایی است؛ اما تو هنوز نمیتوانستی این احساسات را با کلمات بیرون بریزی.
من ایستاده بودم کنار تو، سرشار از حس مراقبت و نگرانی. میخواستم پل باشم بین دنیای درونت و دنیای بیرون، اما هر بار که تلاش میکردم به تو نزدیکتر شوم، سکوتت مانند دیواری ضخیم و غیرقابل نفوذ جلویم میایستاد.
یک روز که در کنار پنجره نشسته بودیم و نور خورشید به آرامی بر صورتت میتابید، دستت را به آرامی گرفتم و با صدایی نرم گفتم:
«میدانم حرف زدن برایت سخت است، اما میخواهم بدانی که من اینجا هستم. هر وقت آماده بودی، من گوش خواهم داد.»
چشمانت را به من دوختی، نگاهی پر از ترس و در عین حال، امید. لبخندی زد که حتی اگر کلامی در کار نبود، تمام احساساتت را در خودش داشت.
شبها که کنار هم میخوابیدیم، تن گرم و نفسهای آرامت، زبانِ بیکلامی بود که هر روز بیشتر از قبل یاد میگرفتم آن را بخوانم. هر لمسِ ملایم دستت، هر نگاه پر از سوال و درخواست، به من میگفت: «من اینجا هستم، اما نمیتوانم بگویم.»
من یاد گرفتم که عشق واقعی گاهی در سکوته. در همان لحظههایی که هیچ کلمهای رد و بدل نمیشود، اما دو قلب به تپش ادامه میدهند، به هم نزدیکتر میشوند و به هم اطمینان میدهند.
در طول روزها و شبها، من برایت ایستادم. برایت امید شدم، برایت صبر کردم، برایت عشقی بیپایان ساختم که حتی سکوتت هم نتواند آن را از بین ببرد.
در نگاهت، آن لبخندهای آرام کمکم بیشتر شدند. گاهی که میدیدم چشمانت پر از احساس میشود، میدانستم که تو هم درونت میجنگی، اما حالا دیگر تنها نیستی.
این سکوت، اگرچه گاهی دردناک بود، اما ما را به هم نزدیکتر کرد. تو آموختی که میتوانی حتی بدون کلمات هم عشق را نشان دهی، و من فهمیدم که میتوانم هر لحظه کنار تو باشم، حتی وقتی که نمیتوانی حرف بزنی.
و اینگونه، زندگی ما شد قصهای که در آن سکوت، صدایی بلندتر از هر حرفی بود؛ صدای قلبهایی که عاشقانه در کنار هم میتپیدند، بیآنکه نیازی به کلام باشد.
خانهمان در سکوتی عمیق فرو رفته بود؛ سکوتی که نه از نبود حرف بود، بلکه از حرفهایی که نمیتوانستی بگویی و نمیخواستی بگویی. هر روز، وقتی نگاهت را میدیدم، میدانستم درونت چه غوغایی است؛ اما تو هنوز نمیتوانستی این احساسات را با کلمات بیرون بریزی.
من ایستاده بودم کنار تو، سرشار از حس مراقبت و نگرانی. میخواستم پل باشم بین دنیای درونت و دنیای بیرون، اما هر بار که تلاش میکردم به تو نزدیکتر شوم، سکوتت مانند دیواری ضخیم و غیرقابل نفوذ جلویم میایستاد.
یک روز که در کنار پنجره نشسته بودیم و نور خورشید به آرامی بر صورتت میتابید، دستت را به آرامی گرفتم و با صدایی نرم گفتم:
«میدانم حرف زدن برایت سخت است، اما میخواهم بدانی که من اینجا هستم. هر وقت آماده بودی، من گوش خواهم داد.»
چشمانت را به من دوختی، نگاهی پر از ترس و در عین حال، امید. لبخندی زد که حتی اگر کلامی در کار نبود، تمام احساساتت را در خودش داشت.
شبها که کنار هم میخوابیدیم، تن گرم و نفسهای آرامت، زبانِ بیکلامی بود که هر روز بیشتر از قبل یاد میگرفتم آن را بخوانم. هر لمسِ ملایم دستت، هر نگاه پر از سوال و درخواست، به من میگفت: «من اینجا هستم، اما نمیتوانم بگویم.»
من یاد گرفتم که عشق واقعی گاهی در سکوته. در همان لحظههایی که هیچ کلمهای رد و بدل نمیشود، اما دو قلب به تپش ادامه میدهند، به هم نزدیکتر میشوند و به هم اطمینان میدهند.
در طول روزها و شبها، من برایت ایستادم. برایت امید شدم، برایت صبر کردم، برایت عشقی بیپایان ساختم که حتی سکوتت هم نتواند آن را از بین ببرد.
در نگاهت، آن لبخندهای آرام کمکم بیشتر شدند. گاهی که میدیدم چشمانت پر از احساس میشود، میدانستم که تو هم درونت میجنگی، اما حالا دیگر تنها نیستی.
این سکوت، اگرچه گاهی دردناک بود، اما ما را به هم نزدیکتر کرد. تو آموختی که میتوانی حتی بدون کلمات هم عشق را نشان دهی، و من فهمیدم که میتوانم هر لحظه کنار تو باشم، حتی وقتی که نمیتوانی حرف بزنی.
و اینگونه، زندگی ما شد قصهای که در آن سکوت، صدایی بلندتر از هر حرفی بود؛ صدای قلبهایی که عاشقانه در کنار هم میتپیدند، بیآنکه نیازی به کلام باشد.
- ۲.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط