**part*
**part*
ماشین با ترمز ناگهانی جونگکوک جلوی ویلای بزرگ و مجللِ ساحلی متوقف شد. لارا که غرق در افکارِ آزاردهندهاش بود، با تکانِ ماشین به خودش اومد. هنوز اثرِ اون کلمهی «دوستدخترِ سابق» روی مغزش سنگینی میکرد.
قبل از اینکه کسی پیاده بشه، جونگکوک چرخید سمت صندلی عقب. نگاهش نافذ و سنگین بود. لارا سعی کرد نگاهش رو بدزده، اما جونگکوک با لحنی که هیچکس انتظارش رو نداشت، خیلی آروم گفت: «لارا، پیاده شو. و یادت باشه... اینجا قراره خیلی چیزها برات روشن بشه. نه دربارهی من، بلکه دربارهی خودِ تو.»
لارا با تعجب بهش خیره شد. قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، صدایِ خندهیِ بلند یه دختر از ایوانِ ویلا بلند شد.
«جونگکوک! بالاخره برگشتی؟»
لارا سرش رو بلند کرد. دختری با موهای بلند و تیره و لبخندی که انگار دنیا رو فتح کرده بود، روی ایوان ایستاده بود. لنا بود. کنارش، پسری با ظاهری آرام اما نگاهی که انگار داشت تمامِ حرکاتِ جونگکوک رو تحلیل میکرد، ایستاده بود؛ به نظر همون بکهیون.بود
اعضا پیاده شدند. بکهیون با خونسردیِ عجیبی جلو اومد و با همه دست داد، اما وقتی نوبت به جونگکوک رسید، فاصلهشون رو حفظ کردند؛ یه فاصلهی که میشد توش برقِ خشم رو دید.
لنا، بدون اینکه توجهی به حضور لارا بکنه، مستقیم سمت جونگکوک رفت. دستش رو با صمیمیتِ خاصی روی بازویِ جونگکوک گذاشت و گفت: «چقدر عوض شدی جونگکوک. ججو بدونِ تو... انگار یه جای خالیِ بزرگ داشت.»
لارا که چند قدم عقبتر بود، حس کرد خون به صورتش دوید. دستهاش رو مشت کرد. *«یعنی چی که بدونِ تو جای خالی داشت؟ مگه اون کیه که اینقدر راحت بهش دست میزنه؟»*
جونگکوک بدونِ اینکه لنا رو پس بزنه، فقط نگاهش رو چرخوند سمت لارا و با لحنی که کاملاً عمدی بود، گفت: «لنا، معرفی میکنم. لارا، خواهر ناتنی
جیمین که همراهمون اومده.»
لنا تازه انگار لارا رو دید. نگاهش رو از سر تا پا روی لارا چرخوند، با یک لبخندِ مرموز که نمیشد فهمید تحسین بود یا تحقیر. «اوه... جیمین نگفته بودی؟ جونگکوک، میبینم که سلیقهات عوض شده. دختری که باهوش به نظر میرسه همیشه خطرناکتره.»
بکهیون جلوتر اومد، نگاهش رو به لارا دوخت و با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشه، گفت: «خوش اومدی لارا. امیدوارم بتونی تویِ این جمعِ پیچیده دوام بیاری.»
لارا که دیگه نمیتونست این بازیِ روانی رو تحمل کنه، با صدایِ آروم اما محکمی گفت: «من اهلِ دوام آوردن نیستم، اهلِ موندنم.»
جونگکوک گوشهی لبش رو گاز گرفت تا نخنده.
خود لارا هم نفهمید چی گفت
لنا نگاهش رو بینِ جونگکوک و لارا چرخوند. اون هم فهمیده بود که لارا به راحتیِ اون دختری که انتظارش رو داشت نیست.
لنا با لحنِ کشیدهای گفت: «خب، چرا همگی نمیریم داخل؟ خاطراتِ زیادی هست که باید دربارهشون حرف بزنیم... مخصوصاً خاطراتی که فکر میکردیم دفن شدن!»
جونگکوک دستش رو توی جیبش کرد و در حالی که از کنارِ لنا رد میشد، زیرِ گوشش طوری که لارا بشنوه گفت: «خاطرات دفن نمیشن، لنا. فقط منتظر یه فرصت برایِ بیرون اومدن از گودال میمونن.»
لارا که هنوز از حرفهای لنا و تماسِ دستش با جونگکوک عصبی بود، با خودش فکر کرد: اینجا اصلاً یه سفرِ دوستانه نیست... این یه میدونِ جنگه!»*
*
ماشین با ترمز ناگهانی جونگکوک جلوی ویلای بزرگ و مجللِ ساحلی متوقف شد. لارا که غرق در افکارِ آزاردهندهاش بود، با تکانِ ماشین به خودش اومد. هنوز اثرِ اون کلمهی «دوستدخترِ سابق» روی مغزش سنگینی میکرد.
قبل از اینکه کسی پیاده بشه، جونگکوک چرخید سمت صندلی عقب. نگاهش نافذ و سنگین بود. لارا سعی کرد نگاهش رو بدزده، اما جونگکوک با لحنی که هیچکس انتظارش رو نداشت، خیلی آروم گفت: «لارا، پیاده شو. و یادت باشه... اینجا قراره خیلی چیزها برات روشن بشه. نه دربارهی من، بلکه دربارهی خودِ تو.»
لارا با تعجب بهش خیره شد. قبل از اینکه بتونه چیزی بپرسه، صدایِ خندهیِ بلند یه دختر از ایوانِ ویلا بلند شد.
«جونگکوک! بالاخره برگشتی؟»
لارا سرش رو بلند کرد. دختری با موهای بلند و تیره و لبخندی که انگار دنیا رو فتح کرده بود، روی ایوان ایستاده بود. لنا بود. کنارش، پسری با ظاهری آرام اما نگاهی که انگار داشت تمامِ حرکاتِ جونگکوک رو تحلیل میکرد، ایستاده بود؛ به نظر همون بکهیون.بود
اعضا پیاده شدند. بکهیون با خونسردیِ عجیبی جلو اومد و با همه دست داد، اما وقتی نوبت به جونگکوک رسید، فاصلهشون رو حفظ کردند؛ یه فاصلهی که میشد توش برقِ خشم رو دید.
لنا، بدون اینکه توجهی به حضور لارا بکنه، مستقیم سمت جونگکوک رفت. دستش رو با صمیمیتِ خاصی روی بازویِ جونگکوک گذاشت و گفت: «چقدر عوض شدی جونگکوک. ججو بدونِ تو... انگار یه جای خالیِ بزرگ داشت.»
لارا که چند قدم عقبتر بود، حس کرد خون به صورتش دوید. دستهاش رو مشت کرد. *«یعنی چی که بدونِ تو جای خالی داشت؟ مگه اون کیه که اینقدر راحت بهش دست میزنه؟»*
جونگکوک بدونِ اینکه لنا رو پس بزنه، فقط نگاهش رو چرخوند سمت لارا و با لحنی که کاملاً عمدی بود، گفت: «لنا، معرفی میکنم. لارا، خواهر ناتنی
جیمین که همراهمون اومده.»
لنا تازه انگار لارا رو دید. نگاهش رو از سر تا پا روی لارا چرخوند، با یک لبخندِ مرموز که نمیشد فهمید تحسین بود یا تحقیر. «اوه... جیمین نگفته بودی؟ جونگکوک، میبینم که سلیقهات عوض شده. دختری که باهوش به نظر میرسه همیشه خطرناکتره.»
بکهیون جلوتر اومد، نگاهش رو به لارا دوخت و با لحنی که سعی میکرد دوستانه باشه، گفت: «خوش اومدی لارا. امیدوارم بتونی تویِ این جمعِ پیچیده دوام بیاری.»
لارا که دیگه نمیتونست این بازیِ روانی رو تحمل کنه، با صدایِ آروم اما محکمی گفت: «من اهلِ دوام آوردن نیستم، اهلِ موندنم.»
جونگکوک گوشهی لبش رو گاز گرفت تا نخنده.
خود لارا هم نفهمید چی گفت
لنا نگاهش رو بینِ جونگکوک و لارا چرخوند. اون هم فهمیده بود که لارا به راحتیِ اون دختری که انتظارش رو داشت نیست.
لنا با لحنِ کشیدهای گفت: «خب، چرا همگی نمیریم داخل؟ خاطراتِ زیادی هست که باید دربارهشون حرف بزنیم... مخصوصاً خاطراتی که فکر میکردیم دفن شدن!»
جونگکوک دستش رو توی جیبش کرد و در حالی که از کنارِ لنا رد میشد، زیرِ گوشش طوری که لارا بشنوه گفت: «خاطرات دفن نمیشن، لنا. فقط منتظر یه فرصت برایِ بیرون اومدن از گودال میمونن.»
لارا که هنوز از حرفهای لنا و تماسِ دستش با جونگکوک عصبی بود، با خودش فکر کرد: اینجا اصلاً یه سفرِ دوستانه نیست... این یه میدونِ جنگه!»*
*
- ۱۳۹
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط