يك روز مامور اداره پست مشغول مرتب كردن نامه ها بود ناگهان

يك روز مامور اداره پست مشغول مرتب كردن نامه ها بود ناگهان چشمش به نامه اي افتاد نامه را نزد همكارانش برد و آنها گفتند كه در نامه را باز كنيم شايد بتوانيم كمكي به او بكنيم. آنها نامه را باز كردند كه نوشته بود من پيرزني 80 ساله هستم چند روز پيش 100 دلار حقوق ماهيانه ام را گرفتم كه يك موتوري آن را ازمن زد ومن ميخواستم با آن پول يك مهماني بگيرم و از دوستانم پذيرايي كنم اما اكنون پولي براي من نمانده است. ماموران اداره پست از خواندن اين نامه دلشان سوخت و تصميم گرفتند كه به او كمك كنند و هر چه قدر داشتند روي هم گذاشتند و 96 دلار جمع كردند و آن را به پيرزن رساندند بعداز مدتي دوباره نامه اي از او آمده بود با اين مضمون كه خدايا ممنونم كه براي من پول فرستادي من توانستم با آن پول يك مهماني بگيرم و از دوستانم پذيرايي كنم اما قرار ما100 دلار بود.فكركنم 4 دلار آن را مامور اداره پست برداشت نتيجه اخلاقي :يا كمك نكنيد يا درست كمك كنيد
دیدگاه ها (۳)

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

Six

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

نامه پیرزن به خدا یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که ...

نامه پیر زن به خدا ! یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که...

نامه به خدایک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلو...

نامه پیرزن به خدا!یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس...

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسی...

یك روز كارمند پستی كه به نامه هایی كه آدرس نامعلوم دارند رسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط