مرد نرم خنددانگشتهاش روبن انگشتهات قفل رد و بنش ر

مرد نرم خنديد،انگشتهاش رو؛بينِ انگشتهات قفل كرد و بينيش رو آروم پشتِ گردنت كشيد:
نگاهت متعجب به بالا كشيده شد.از تو آيينه به نگاهِ خيره اش،چشم دوختى و شوكه پلكى زدى.
"اينطور نگاهم نكن،طورى رفتار نكن كه انگار تعجب كردى!"
دستت رو از بينِ انگشتهاش بيرون كشيدى،حلقه دستهاش دورِ كمرت رو باز و سمتش برگشتى:
"اينطور رفتار نميكنم،من واقعا تعجب كردم!"
مرد سرى تكون داد.كفِ دستش رو؛روىِ گونه ات قرار داد و آروم با انگشت شصتش نوازشت كرد:
"اجازه بده خودم رو بهت ثابت كنم،بزار خوب هم رو بشناسيم و باهم وقت بگذرونيم..اون زمان اگه نخواستى ميتونيم از هم جدا بشيم!بدونِ اينكه آسيبى به شركت برسه اينكارو انجام ميديم اگه تو بخواى..اما براىِ الان،لطفا بهم فرصت بده تا دوست داشته باشم!"
دیدگاه ها (۰)

درحالى كه بخاطرِ جر و بحثتون،نفس نفس ميزدى وارد عمارت شدى.ان...

هيچ حقِ انتخابى نداشتى.حتى نظر هم نميتونستى بدى.اگه اينكارو ...

نگاهت رو به آيينه قدىِ مقابلت دوختى.انعكاسِ تصويرتون تو آيين...

همسرت هميشه مشكل خواب داشت.ديشب تصادفا تو اتاقش خوابت برد.ان...

سوالى نگاهش كردى و همونطور كه پيشبندى كه دورِ كمرت بسته شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط