وقتی می ایستادند توی صف،پیشانیِ یک یکشان را میبوسیدم به ن

وقتی می ایستادند توی صف،پیشانیِ یک یکشان را میبوسیدم به نیتِ تیرِ قنّاسه...وقتی آمدم ریختند روی من،به نیّتِ تلافی...و من که سَـــر نداشتم توی دلـــم به همه ی آنها میخندیدم...!
دیدگاه ها (۳)

مَــــردِ کوچک...

تمــــامِ کُمُـــدها را زیر و رو میکنم..لباسهای بهـــاری...ب...

به دنبالِ دلیلی مُحکم قدم میزد...کوچه های شهر عوض شده بود......

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت9ویو اتبه سم...

چندپارتی جیهوپ

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

در تمام عصرهای تنهایی امنبودنت می شود تبِ جانسوز می آید و می...

داستان عاشقانه جدید

واقعاً نمی‌دونم از کِی این‌همه خستگی نشست روی دلم…از کِی دیگ...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط